فرمون دار !

 

پشت فرمون ماشین نشسته بودم و با خیال راحت توی اتوبان شلوغِ وسط ظهر، رانندگی می کردم. هشت، نه سالی می شه که گواهینامه گرفته ام و هیچ وقت جرأت و جسارت نشستن پیدا نکردم...

تا همین چند وقت پیش...

که دوباره برای مهارت رانندگی در شهر با ماشین تعلیم رانندگی، کنار مربی پشت ماشین نشستم. گفته بودم براش که دلهره و نگرانی مانع نشستنم بوده و حالا از روی فراموشی قواعد رانندگی، دوباره سراغ تعلیمش اومدم. نزدیک به اتمام ساعت آموزش بود. توی همون اتوبان شلوغ با دنده چهار... خوب می رفتم.

مربیم پرسید: اضطرابت انگار بر طرف شده. با "آرامش" گفتم: "معلومه چون شما کنارم هستید و ترمز و گاز و کلاج تحت کنترل شماست"...

خندید و شروع کرد به حرف زدن... اما من دیگه چیزی نمی شنیدم. خودم نکته ای طلایی گفته بودم و غرق در حرف خودم شده بودم...

یه آن توی دلم رو کردم به صاحب زندگیم -علیه السلام- ... گفتم: "میشه همیشه کنارم باشید؟ میشه فرمون زندگیم رو بسپارم به شما؟ اگه کنترل زندگیم همیشه تحت اختیار دستای مهربون شما باشه اون وقت من همیشه آروم و بی اضطرابم"...

 

 

اصحاب کهف!


خود را به زحمت میان آن ها جا داد. هر چه سنگش زدند نرفت. هر چه حیله بستند ایستاد و سرانجام از روی ناچاری او را پذیرفتند و او جزو اصحاب کهف شد... تنها یک سگ گله بود... اما در شمار اصحاب کهف در آمد. تا آنجا که وقتی قرآن می خواهد تعداد آنها را بگوید این سگ را هم حساب می کند. اگر پنج تا بودند ششمین آنها سگشان بود و اگر هفت نفر بودند هشتمین آنها سگشان بود...

ماه رمضان همینطور دارد می گذرد و من به دنبال یک سرپناهم. از این در به آن در. به دنبال همان کهفی که اگر درآن داخل شوی آرام می گردی. سیصد سال هم که بگذرد نمی فهمی چطور گذشت. خوش هستی نه مثل خوشی های سرابی روزگار...

به دنبال آن "کهف حصین" ام. اما...

از هر دری وارد شدم راهم ندادند... می خواستم با خوبان بنشینم و دعای ابوحمزه بخوانم و لابه لایش برای حسین علیه السلام بگریم تا محبوب شوم. تا عددی بحساب آیم... راهم ندادند... بیرونم کردند...

اما من از همان سگ های سمج هستم. پشت در می نشینم. سرم را می گذارم روی خاک... می خواهم وقتی شب های قدر لیست احیا کنندگان را به دست مولا می دهند، وقتی تعداد محتاجان را می گویند من هم باشم. بگویند این ها بودند و آخرین آنها ....

و آقا هم از سر ِ ناچاری که نه - از او به دور است- از سر ِ مهمان نوازی و لطفِ ریزانش امضا کند که من هم جزو اصحاب کهف حصینش باشم...

یا مهدی...


بوم نوشت:

الهی...لو حُلتَ بینی و بین الابرار ما قطعت رجائی منک

{دعای ابوحمزه}


خاطره ای که محقق نشد...

هوا گرم بود. خیلی گرم. انگار کن سرت را درون کوره کرده باشی و حرارت مستقیم به صورتت بخورد.

با این حال، سنگ فرش های داغ، بهترین جا برای نشستن بود...

همان جایی که پشت سرت گنبد سبز است و دلت را تا آبی آسمان می برد

و پیش رویت دیواری بلند است که مانعی ست برای دیدن مزار خاکی بهترین های خلق خداوندی...

این جا همان برترین مکانی ست که می شود مفاتیح را دست بگیری و هر چه در آن است بلند بلند بخوانی.

اما نمی شود... نمی گذارند...

گذشته است آن روزهای خیلی خیلی خوب...

و حالا که یاد "عِنوان بصری" افتاده ام حسرت می خورم که کاش آن وقت، این موضوع به ذهنم می آمد...

عِنوان، بصری بود و برای یافتن حقیقت به هر دری زده بود. شاگردی مالک ها را کرده بود و پای درس ابوحنیفه ها نشسته بود... اما وقتی اغنا نشد و دلش به حق آرام  نگردید، به سراغ امام صادق علیه السلام آمده بود. اما حضرت او را نپذیرفته بودند. تا عطشش زیاد شود. تا به خود آید  راهی را که از اول بایست طی کرد آخرین گزینه نباید گذاشت.

دلش شکست. مدینه بود. همان نزدیکی های منزل امام، مسجد النبی منزلگاه همه ی زانوان سست و لرزان بود. داخل مسجد شد و به نماز ایستاد. بعد نماز، از خدا و پیامبرش خواست تا دل امام را به او مهربان و متمایل گرداند. گریه هایش را که کرد برخاست و باز به محضر امام مشرف شد و اینبار استقبال حضرت بود و چشمه هایی که از دریای علومشان به او عطا کردند...

حال مدام به ملامت خود نشسته ام که چرا آن روزها که در دریای رحمت بودم به این نیت به محضر پیامبر مشرف نشدم. کاش می رفتم  دو رکعت نماز می خواندم. درست مثل یتیم های بیچاره جلوی پیامبر زار می زدم تا از مرحمت، دل مولایم مهدی را بر من مهربان تر از گذشته نمایند و ...

بعد می آمدم رو به روی همان دیوار، روی همان سنگ فرش های داغ، کنار قبر صادق آل محمد، زیارت آل یاسین می خواندم...


نان و نمک


غلام امام بود و مرکب دارشان. هر جا که می رفتند می رفت و رکاب حضرت را آماده نگاه می داشت تا امام بازگردند و سوار شوند.

و چه خوش لذتی داشت...

تا آن که روزی تاجری خراسانی آمد و چون همگان غبطه خورد بر مقام ساده اما پر افتخار غلام...

و به او پیشنهاد یک معامله ی به ظاهر پر سود کرد. گفت زندگی و املاک و همه ی دارایی ام از آن تو، مرکب داری امام در عوضش برای من... بپذیر و زندگی ات را نوایی ببخش...

و غلام لختی درنگ کرد... "نان و نمک" خورده بود... مردد شده بود بین دنیای پر زرق و برق تاجر و منسب بی ریا و فاخر!  گفت صببر کن تا از آقایم اذن بگیرم

به محضر امام شتافت و همه چیز را گفت. از این که نعمت به او رو آورده و اجازه خواست. و امام ِ مهر و صِدق ممانعتی نکرد و پذیرفت. دست بوسی کرد و از محضر امام برخاست...

به آستانه ی در که رسید صدای امام را به نامش شنید. رو به سمت امام کرد. گویا دلشان نیامده بود مفت ببازد این معامله را... آخر، عمری "نان و نمک" خورده بود...

برایش گفتند و گفتند... از مقام کسانی که در دنیا همراهی امام کنند... از همجواری و رُتبتشان در آخرت... از خانه های بهشتی و ...

حرفشان تمام شد و نشد به دست و پای امام صادق علیه السلام افتاد... اشک می ریخت... پشیمان شده بود... و لا به لای گریه هایش شکر خدا می کرد که "نان و نمک" مولا دستگیرش شده بود و مانع از جداشدنش

***

آقا

مولا!

عمری نمک خوردم و اکنون نمی دانم کی بوده و کجای روزگار که گول معامله ی دنیا را خوردم و کم کم دور شدم... دور... دور...

و حالا که دستانم سرد شده از این همه دوری... حالا که خودم را مغبون یافته ام... حالا که زندگیِ بدون طعم ِ بی تو بودن را تجربه کرده ام، فهمیده ام چه کرده ام...

کاش فقط نشانم دهی آغاز این همه فاصله کجا بود؟! آن گاه که تو را و افتخار کنیزی ات را با دنیا معامله کردم چه وقت بود؟ صدایم نزدی؟ نگفتی بی تو به هیچ جا نمی رسم؟ یا گفتی و من خود را به نشنیدن زدم؟

دلم دارد می پوسد از این همه دوری، از این همه معامله ی پر فنا

دستگیری می کنی برای بار هزارم؟

دوباره برایم می سازی آنچه را ویران کردم؟

من هم "نان و نمک" خورده ام...

مولا


پاداش مُقبل...

نه اسباب رفتن داشتم و نه دل برگشتن. بعد این همه دویدن و نزدیک شدن، حال حباب آرزویم شکسته بود و تباه شده بودم...

از همان وقت که هم شهری هایم همه عازم کربلا شدند هوای کربلا به سرم افتاد و حسرتش کنج دلم خانه کرده بود. آخر من تهی دست بودم و پرداخت هزینه‌ی سفر برایم ناممکن بود. روزی شرح دل تنگی‌ام را برای یکی از دوستانم بازگو کردم. اشک ریختم و گفتم: می ترسم بمیرم و آرزوی زیارت مولایم حسین در دلم بماند. پریشان حالیم را که دید و التماس نگاهم را که خواند؛ دلش برایم سوخت. مرا با خودش روانه‌ی کربلا ساخت.

و خدا می داند چه ولوله‌‌ای در دلم به پا شد. من کربلایی می شدم! با کاروان حرکت کردیم. اما در نزدیکی گلپایگان راهزنان، بر سر مان ریختند و هر چه بود غارت نمودند و به ناچار برهنه و عریان وارد گلپایگان شدیم.

جمعمان از هم پاشید و هر کس راه خودش را گرفت. عده ای از هم کاروانیان پولی قرض کردند و رفتند. اما من همانجا ماندم، نه اسباب رفتن داشتم و نه دل برگشتن...

 تا آنکه ماه محرم شد. حسینیه‌ای در آنجا بود که شب ها، شیعیان در آن عزاداری می‌کردند و در همان جا اسکان گرفته بودم. کار شب و روزم شده بود گریه. تا اینکه یک شب پس از گریه‌ی بسیار به خواب رفتم. در عالم رویا دیدم وارد کربلا شده ام. شتابان به سمت حرم رفتم و اذن دخول خواستم.

اما شخصی مانع من شد و با دست اشاره‌ام کرد که بازگرد! اکنون وقت زیارت تو نیست. آشفته شدم. با تحیر گفتم: به یاد ندارم حرم ابا عبدالله حاجب و مانع داشته باشد!

به مهری حزن آلود گفت: ای مقبل هم اکنون حضرت زهرا سلام الله علیها و مادرش خدیجه کبری و مریم و حوا و آسیه و جمعی از حورالعین، با جمعی از انبیاء به زیارت آمده اند.

قدری تأمل کن، آن ها که فارغ شدند نوبت تو می شود. با تعجب گفتم تو کیستی؟ گفت من ملکی هستم که دائما برای زوار اربابم استغفار می کنم.

سپس دست به سویم دراز کرد و دستم را گرفت و مرا به میان صحن گردش داد. همه ی حواسم را به چشمانم سپردم تا لحظه لحظه اش را به خاطرم بسپرد و چیزی از چشمانم باز نماند. در گوشه گوشه ی صحن جمعی را می دیدم که شباهت به اهل دنیا نداشتند تا اینکه در یک قسمتی از صحن به محفلی آراسته رسیدیم که جمعی موقٌر، با خضوع و خشوع نشسته بودند. محو تماشایشان بودم که ملک پرسید: می‌شناسیشان؟ رو به او کردم و سرم را تکان دادم که نه. گفت اینان انبیا هستند، که به زیارت حضرت سیدالشهدا آمده اند.

آنکه مقدم بر همه نشسته، حضرت آدم ابوالبشر است و آنکه در طرف راست او نشسته، حضرت نوح و در طرف چپش حضرت ابراهیم خلیل است و آن یکی شیث است و دیگری ادریس و آن هود و صالح و آن اسماعیل و اسحاق و آن یکی داود و آن سلیمان و آن دیگری موسی و آن روح الله است.

در این اثناء دیدم بزرگواری از حرم بیرون آمد، در حالی که دو نفر زیر بغلهای او را گرفته بودند. پس همه انبیاء به احترامش برخاستند و در برابرش تعظیم نمودند و آن بزرگوار رفت و در صدر مجلس نشست. بعد از لحظه ای سر بلند کرد و فرمود محتشم را بیاورید.

مشتاقانه پرسیدم: این بزرگوار کیست؟ گفت خاتم الانبیاء محمٌد مصطفی صلی اللٌه علیه و آله و سلٌم است. لحظاتی نگذشت که محتشم را آوردند. مردی خوش سیما بود و قدی کوتاه داشت و عمامه‌ی ژولیده‌ به سر کرده بود. همین که وارد شد تعظیم کرد و ایستاد. پیامبر با چشمان غمبارشان نگاهش کرده و فرمودند: ای محتشم امشب شب عاشورا است، پیامبران برای زیارت فرزندم حسین آمده اند و می خواهند عزاداری کنند، بر بالای منبر برو و از اشعار دلسوز خود بخوان تا ما بگرییم.

به امر پیامبر اکرم منبری گذاشتند، و محتشم رفت در پله اول آن ایستاد، اما پیامبر به او اشاره کرد بالاتر برو، محتشم اطاعت امر کرد و در پله دوم ایستاد. فرمود بالاتر برو. یک به یک بالا رفت و حضرت او را بالاتر فرستادند تا آنکه در پله نهم منبر ایستاد. فرمودند بخوان.

و من همه‌ی حواسم را جمع نمودم تا ببینم محتشم کدام بند مرثیه را می‌خواند که از همه دلسوزتر است. چشمانش را بست و شروع کرد به خواندن این بند:

کشتی شکست خورده طوفان کربلا

در خاک و خون فتاده به میدان کربلاء

گر چشم روزگار بر او فاش می گریست

خون می گذشت از سر ایوان کربلا

از آب هم مضایقه کردند کوفیان

خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بودند دیو و دد همه سیراب و می مکید

خاتم ز قحط آب، سلیمان کربلا

صدای پیامبر به ناله بلند شد و رو به انبیاء کرد و فرمودند: ببینید امت من با فرزندم چه کرده اند، آبی را که خدا بر سگان و درندگان و کفار مباح کرده، امت من، بر اولاد من حرام کرده اند. محتشم شروع کرد به خواندن مرثیه بعدی

روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار

خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار

موجی به جنبش آمد و برخاست کوه کوه

ابری به بارش آمد و بگریست زارزار

 همین که محتشم به این شعر رسید پیامبران بر سر کوفتند. گویی در و دیوار اشک می‌ریخت. محتشم رو به پیامبران کرد و گفت: 

جمعی که پاس محملشان بود جبرئیل

گشتند بی عماری و محمل شترسوار

پیامبر به گریه فرمود: آری این جزای من بود، که دختران مرا در کوچه و بازار مثل اهل زنگبار بگردانند. محتشم سکوت کرد و ایستاد که او را مرخٌص فرماید و از منبر به زیر آید.

اما ایشان فرمودند: محتشم هنوز دل ما از گریه خالی نشده است بخوان. در میان دل سوخته ی محتشم حس کردم که چه شوقی پیدا شد و به هیجان آمد. کم نبود که پیامبر میل داشت با اشعار او بگرید. عمامه را از سر برداشت و بر زمین زد و با دستش اشاره نمود، به طرف قبر سیٌدالشٌهداء و با بغض در حال انفجارش گفت: یا رسول الله منتظری من بخوانم و بشنوی؟ اینجا نظر کن

این کشته فتاده به هامون حسین توست

وین صید دست و پا زده در خون حسین توست

خاموش محتشم که دل سنگ آب شد

مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد

که ناگهان ملکی صدا زد، محتشم بس کن. پیامبر از حال رفت... دیگر جای ایستادن نبود. محتشم را دیدم که اشک از چشم سترد و از منبر به زیر آمد.

چون رسول خدا به هوش آمد، ردای مبارک خود را به عنوان خلعت به او عطاء فرمود. دلم شکست. با خود گفتم خاک بر سرت، ای بی قابلیٌت، این همه شعر و مرثیه گفته ای، حالا معلوم شد که پسند یار نبوده است. تو هم که همین جا حاضر بودی اما پیامبر به تو اعتنا نکرد و محتشم را احضار فرمود که اشعارش را بخواند و پیامبران بر سروده هایش گریستند و به خلعت مفتخر گردید.

زیر لب خود را ملامت می کردم و دلم می خواست زمین شکافته شود و مرا در خود فرو برد.  تصمیم گرفتم زودتر از صحن بیرون روم که مبادا آشنایی مرا ببیند و خجالت بکشم.

از ملک جدا شدم به سرعت روانه شدم. نزدیک در صحن که رسیدم، دیدم حوریه‌ای سیاه پوش، از حرم بیرون آمد و دوان دوان رفت خدمت پیامبر و عرض کرد یا رسول الله! دخترت فاطمه می گوید: چرا دل مقبل را شکستی؟ او هم برای فرزندم حسین مرثیه گفته است.

پیامبر به جست و جویم برخاست و فرمود مقبل بیا، دخترم فاطمه میل دارد تو هم اشعار خود را بخوانی. چه می شنیدم؟ از روی  شعف چیزی نمانده بود، که جانم از بدن برون رود. پاهایم توان نداشت اما خودم را کشاندم تا نزدیک پیامبر. تعظیم کردم و به بالای منبر رفتم. در پله اول ایستادم اما حضرت نفرمود بالاتر برو . تنها فرمود بخوان.

همان جا فهمیدم که میان من و محتشم، چقدر فرق است. با خود خیال می کردم که در مقابل آن مرثیه های دلسوز و پر گریه محتشم چه بخوانم؟ یادم آمد که واقعه شهادت را از همه بهتر به نظم آورده ام سه شعر خواندم و عرض کردم یا رسول الله:

روایت است که چون تنگ شد بر او میدان

فتاده از حرکت ذوالجناح از جولان

نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت

نه سیٌدالشٌهداء بر جدال طاقت داشت

هوا ز باد مخالف چو قیرگون گردید

عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید

بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد

اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد 

چون این شعر را خواندم، صدای شیون بلند شد. دیدم که  پیامبر بر سر می زد و وا ولداه می گفت. خواستم ادامه دهم‌ که یک مرتبه حوریه ای صدا زد، مقبل بس است. فاطمه زهرا صلوات الله و سلامه علیها روی قبر حسین  غش کرده است.

از منبر فرود آمدم در دلم گذشت کاش مرا هم خلعتی مرحمت می کردند، که در نزد سایرین، و محتشم سرافراز می شدم.

که ناگاه دیدم از حرم مطهر، جوانی بی سر، و با بدن پاره پاره بیرون آمد، و از حلقوم بریده فرمود: مقبل دلت نشکند، خلعت تو را هم خودم می دهم...

 

نوایی از ابوحمزه (9)

 

و لا تحرقنی بالنار و انت موضع أملی

همه ی امیدم به توست

نکند لا به لای آتش جهنمت با پوست و گوشتم خاکستر شود...

و لا أطلب الفرج الا منک

****

پیرمرد کودک را دید که دور از سایر بچه ها ایستاده و گریه می کند. علت گریه اش را پرسید؟ گفت: صبح که مادرم تنور را ورشن می ساخت دیدم هیزم های کوچک و ریز را برای شعله کشیدن آتش زیر هیزم های درشت می گذارد. می ترسم در جهنم من هم خرده هیزم های آتش شوم. نامش را پرسید: گفت: حسن بن علی (عسکری) هستم...

یکبار هم مسیر دلم سوی تو نبود/ اما مسیر تو به من افتاد بارها...

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در حال خروج از مسجد بود اما خندان و شاد... روانه ی منزل دخترش شد که با جانش٬ برادرش٬ امیرالمومنین علیه السلام مواجه گردید... علی علیه السلام علت خشنودی ایشان را پرسید و همراه پیامبر صلی الله علیه و آله شد تا به خانه روند...

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: جبرائیل بر من نازل شد و از جانب خدا پیام داد که نیمی از شیعیان علی را می بخشم. امیرالمومنین علیه السلام  به سجده افتاده و خدا را سپاس گفت. وقتی برخاست قطرات اشک را از چهره سترد و دست به دعا بالا برد و فرمود: خداوندا من نیز نیمی از حسناتم را به شیعیانم بخشیدم...

فاطمه ی زهرا علیها السلام که تا آن لحظه شاهد ماجرا بود فرمود: من نیز به امامم اقتدا می کنم و نیمی از حسناتم را به آن ها می بخشم...

امام حسن علیه السلام هم بی درنگ فرمود: من نیز چنین می کنم.

امام حسین علیه السلام نیز سر به آسمان بالا گرفت و فرمود: خدایا من هم نیمی از حسناتم را بخشیدم.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز تاب نیاورد و فرمود: من هم نیمه ی حسناتم را به شیعیانت بخشیدم...

و جبرئیل بود که باز پیام آورد....

یا رسول الله! خداوند می فرماید: شما هر چه دارید همه از من است... حال که چنین است من گناهان شیعیان علی را می آمرزم... اگر چه به اندازه ی کف دریاها باشد... اگرچه به اندازه ی ریگ های بیابان ها باشد...

***********

جان به قربانت آقا!

شنیده بودم که وارث کمالات اجداد خود هستی...

و این تویی که در سرداب مقدس حسناتت را با گناهان شیعیانت معامله می کنی...

خدا نیز بی شک اجابت می کند خواسته ی پر رافتت را...

خوب ترین میهمان خدا!

در این ایام٬ آن هنگام که دعای سحر می خوانی٬ آن هنگام که لب به افطار باز می کنی... آن گاه که صدای العفوت فرشتگان را در هم می پیچد و لرزه های شانه ات دل ما سوا را می لرزاند٬ مرا هم دعا کن...

 

بوم نوشت:

لحظه ی افطار٬ همان وقت که لب های ترک خورده ات میل به آب دارد «اللهم کن لولیک...» خواندن ٬عجیب حلاوتی دارد... باشد که خدا مستجاب کند...

+ ادامه ی مطلب هم بروید تا دست خالی از اینجا نرفته باشید

ادامه نوشته

"بار ِ عام"

 پادشاه - به هر دلیلی - پدرش را به زندان برده بود و نبود پدر شده بود آغاز همه ی بدبختی ها و مشکلاتشان.

از دست دادن زمین و بیماری مادر و فقر و هزینه های کمر شکن و خشک شدن لبخند بر لبانشان...

تا اینکه پادشاه "بار ِ عام" داد...

هر که هر چه می خواهد به پادشاه بگوید تا برآورده اش نماید...

پسر رفت...

از پادشاه زمین خواست٬ در خواست پزشک حاذق کرد٬ مبلغ زیادی پول گرفت اما...

پادشاه شناخته بودش...

گفت: مطمئنی خواسته ی دیگری نداری؟

چیزی یادش نیامد... تشکر کرد و رفت....

آن طرف تر وزیر صدایش کرد.

از او پرسید: از چه زمانی این همه مشکل و سختی بر سرتان آوار شد؟

آهی کشید و گفت: از زمان زندانی شدن پدر...

وزیر آن سو را نشانش داد و گفت نگاه کن چه می بینی؟

پسر رد انگشت وزیر را گرفت و نگاهش به ناگاه به نگاه پدر از پس میله های زندان افتاد...

پنجه بر میله ها انداخته بود و پسر را می نگریست...

وزیر گفت: اگر آزادی پدرت را می خواستی همه ی مشکلاتت را حل کرده بودی...

***************************************************************************

رفته بود مکه. خوب به ذهنش سپرده بود که وقت نگاه به خانه ی خدا حاجتش را از خدا بخواهد...

با خودش می گفت: خدا "بار عام" داده است...

خودش قول داده به هنگام اولین نگاه به خانه اش سه حاجت بنده اش را برآورده می کند...

نکند چیزی جز آزادی پدر را بخواهم...نکند دعایی جز فرج بر لبم بیاید...

زیر لب می گفت: خدایا به دلم نگاه نکن که چه ویران و پر آشوب است... که پر از نفاق و دو رویی ست...

خواسته ام بر سر زبانم داد می زند... بابایم را برسان... تو که اصدق القائلینی...

********************************

حالا دیگر راه ورود به مکه را هم بسته اند...

زهی خیال باطل...

اگر آقا بیاید مگر ما قرار است برای رسیدن به خدمت ارباب از این ها اذن ورود بگیریم؟؟؟

 

وقتی تو باشی...

 

در خدمت امام رضا علیه السلام نشسته بود و مشغول گفتگو با حضرت بود که جمعی از اهل بصره برای ورود و دیدار ایشان اذن خواستند. امام به یونس دستور دادند که به پستوی خانه برود و تا به او اجازه نداده اند بیرون نیاید.

دقایقی از حضور میهمانان گذشت و صحبت را به یونس و فعالیت های او رسید. هر کدام تا توانستند از یونس بدگویی و گلایه کردند که او بر ضد شما فعالیت دارد و افکارش انحرافی است و ... . در پاسخ آن ها امام تنها سر به زیر انداختند و سکوت نمودند.

یونس همه را می شنید اما اجازه نداشت تا بیرون بیاید. دلش می خواست آن جا بود و از خودش دفاع می کرد اما دستور امام را زیر پا نمی گذاشت.

قطرات اشک بر صورتش نشست و زانوانش را در بغل گرفت. چه باید می کرد؟؟؟

مدتی گذشت و میهمانان مرخص شدند. امام یونس را صدا زدند تا بیرون بیاید. یونس با چشمانی قرمز و صورتی اشک آلود وارد شد. بغض گلویش را گرفته بود... دلش می خواست بگوید: آقا من هر چه در توانم بوده است برای شما و در راه شما تبلیغ کرده ام...دوست داشت بگوید: باکی ندارم از فدا کردن جانم در راه دفاع از شما... صدایش بیرون نمی آمد تا بگوید: آقا من شما را دوست دارم. مرا چه کار با دشمن تراشی برای شما؟

امام نگاه پر رافتشان را بر چهره ی غمزده ی یونس دوختند. نگاهی که انگار آب بود بر دل آتش زده اش... و در همان حال فرمودند: سبب گریه ات چیست؟

سوال امام یونس را به هق هق انداخت. آقا دیدید چه ها پشت سرم گفتند و مرا بی جهت متهم ساختند؟ من ... من هر چه کرده ام به نیت دفاع از حریم شما بوده است...

امام فرمودند: یونس اگر در یک دست مقداری گِل باشد و در دست دیگر مرواریدی سپید و همه بگویند آن قطعه گِل مروارید است آیا تو سخنشان را می پذیری؟ یونس گفت: نه آقا. من به چشم خود مروارید را می بینم. چگونه چنین حرفی را باور کنم؟

فرمودند: یونس! تو را چه باک که همه ی عالم مذمتت کنند و بدگویی ات را نمایند هنگامی که ولی خدا از تو خرسند و راضی ست؟؟؟ لبخند رضایت امام برای تو کافی ست...

بحار الانوار ج2، ص 66، باب 13.

 

به تکرار تمام قطره های باران به ریزش عنایتت محتاجم...

 

 

بهترین پایان

از دور کاروان دیده می شد. لحظه ای ایستاد. چشمانش را ریز کرد تا بهتر بتواند کاروان را از نظر بگذراند. بعد از کمی مکث ادامه ی نگاهش را راهی صورت خسته ی همسرش نمود. زمان زیادی نمی شد که او را به عقد خود درآورده بود. گویا از همان روز ازدواج او را برای چنین روزی آماده کرده بود.

از چشمان همسرش رفت تا آغاز خاطره. لحظه ای که چنین تصمیمی زندگی اش رابه اینجا رسانده بود. بزمشان به راه بود و در پوست خود نمی گنجید که آن شب او داماد بود و مجلس از آن او.  سینی های شربت و میوه چیده شده بود و دور هر کدام جمعی نشسته بودند. صدای همهمه و حرف از گوشه و کنار می آمد. به مهمان ها خیره شد. همان طور که مشغول از نظر گذراندن مهمان ها بود چشمش به پدربزرگ افتاد که با حلقه ی دوستان مشغول صحبت بودند. خواست چشمش را به سمتی دیگر برد که حرف پدربزرگ او را در همان حال متوقف نمود. می گفت: حسین بن علی علیه السلام در حال عزیمت به کوفه است. مردم همه او را دعوت کرده اند و حالا او به همراه خانواده و جمعی از دوستانش در میانه ی راه است. دیگر بقیه ی سخن را نشنید. باخود گفت: امام به شهر ما می آید؟ چه افتخاری که زندگی جدیدم در معیت با امامم باشد. نفهمید چطور مجلس تمام شد و میهمانان رفتند. همسرش را که دید با ذوق دو چندان کنارش نشست و ماجرا را بازگو کرد. گفت: می خواهم به استقبال امام بروم. دوست دارم شروع زندگیمان با برکت حضور امام در شهرمان باشد. تو هم همراهیم می کنی؟ پاسخ زن به برق نگاه بلال و حالت چهره ی شادابش که حالا رنگ التماس هم گرفته بود لبخند رضایت بود و تنفسی عمیق که گویای آرامش خاطرش بود از چنین تصمیمی.

و حالا دیگر به کاروان رسیده بود. اما نگران! در عجب بود که چرا کاروان امام در محاصره است. امام که به دعوت مردم می آمد. پس این همه سپاه برای چه دورش را گرفته بودند؟ امابا ایستادن و زل زدن به هیچ نتیجه و جوابی نمی رسید. این بود که به سمت کاروان اطراق کرده حرکت کرد. از میان سپاهیان گذشت. عبور زوجی جوان از میان حلقه ی محاصره بیرون از درک دشمن بود که آنها برای پیوستن به امام آمده باشند. به همین خاطر به دون مشکلی به داخل راه یافتند. به ادب از انتهای کاروان وارد شد و ابتدا غلام امام را در آغوش گرفت و سپس به نزد عباس علیه السلام شتافت تا عرض ادب کند حضور خود را اطلاع دهد و نیز جویای ماجرا شود...

***

دمادم نماز ظهر رسید. امام حسین علیه السلام در حال وضو گرفتن بودند که حضرت عباس علیه السلام بر در خیمه وارد شدند و به امام فرمودند: آقای من! مهمانی به همراه دارم و اجازه ی ورود می خواهم.

امام فرمودند: عباسم به همراه مهمانت داخل شو. بلال پشت سر حضرت وارد خیمه شد.سلام کرد و سریع به پای حضرت افتاد و با بوسه های پیاپی بر پایشان عقده های دلتنگی اش را خالی نمود. امام دست بر زیر بازوانش انداخته و بلندش کردند. همین که دستان حضرت را دید لبانش را بر دستان ایشان گذاشت. خنکای آب وضو که هنوز نمش بر دستان مبارک امام بود در آن گرما لبان تفتیده اش را تازه می کرد اما آن چه مهم تر بود آسمان دلش بود که با هر بوسه انگار ستاره ی معرفتی در آن می نشاند. آنقدر بوسه زد که تا بازوان حضرت بالا آمد و سرانجام سرش به سینه ی آقا نهاده شد.

پس از استقبال امام و خوش آمدگویی٬ امام حسین علیه السلام دستور دادند تا برای این داماد و نو عروس خیمه ای جدا برپا کنند. همین که این سخن را از حضرت شنید خون به صورتش دوید و برافروخته شد. دهان باز کرد تا چیزی بگوید اما ناچیزی و حقارتش در برابر عظمت امام چون دهان بندی بود برای صحبت کردن و اظهار سخنش. این بود که سخن را نگفته به درون فرو داد و دهان نیمه بازش را بدون حرف بست.

 

زبان خشکش را در دهان چرخاند. خوب می دانست بیش از آن که گرمای مسیر و تشنگی دهانش را چون چوبی خشک کرده باشد ابهت و نگاه نافذ امام او را به چنین حالی انداخته است. سرش را پایین انداخت که به ناگاه سنگینی لطیفی را بر سر شانه اش حس کرد. سر بالا کرد. انگار دنیای مهربانی در چهره ی امام قاب گرفته شده بود. با لبخندی ملیح پرسیدند: حرفی برای گفتن داشتی؟

اذن امام بهانه ای شد برای باز شدن نطقش. شروع کرد به حرف زدن. همه را گفت پیش از آن که دوباره ناتوان از گفتن شود.

-  من و همسرم تازه به عقد هم در آمده ایم. به او گفته ام آرزویم استقبال از  کاروان شماست و بازگشت با شما به کوفه. از روز ازدواج حتی انگشتم را هم به دستش نزده ام. گفته ام بماند تا بعد بازگشت، تکلیفمان مشخص شود. با او صحبت کرده ام و اگر شما اذن دهید می خواهم در خیمه ی اصحاب باشم و تا سرانجام این ماجرا همراه شما او نیز در خیمه ی خانواده ی شما افتخار کنیزی داشته باشد.

امام با چشمانی که حالا در میان قطره ی اشک ِ نشسته در آن٬ انعکاسش دو چندان شده بود رخصت فرمودند.

***

روز عاشورا رسیده بود. از صبح اصحاب یک به یک اذن میدان گرفته و پس از نبردی بی نظیر به شهادت رسیده بودند. گویا دیگر نوبت بلال بود. خدمت امام شرفیاب شد و اجازه خواست تا همسرش را برای چند لحظه ببیند.

***

همسرش پرده ی خیمه را بالا زد و مرد آرزوهایش را دید که پشت به خیمه٬ سر به زیر انداخته و با خاک های زیر پایش بازی می کند. آرام گفت: بلال! صدای زن بلال را از حال خود بیرون آورد و رو به سوی او کرد. او را به سمت خود فراخواند و با خود به پشت خیمه برد. دلش بی تاب بود اما بیش تر برای تنهایی مولایش تا دلتنگی آخرین دیدار با همسر. و همسرش نیز خوب می فهمید حال و هوای شوی با معرفتش را. و حالا آمده بود که برای  او از وصیتش بگوید.

فرصت زیادی نداشت که حاشیه چینی کند. با دستمال سرش٬ عرق پیشانی اش را که حالا با اشک چشم آمیخته شده بود پاک کرد و گفت: این آخرین دیدار ما در این دنیاست. تقدیر ما گویا چنین بود که زندگی مشترکمان دست نخورده بماند برای آن دنیا. زندگی زیبایی خواهیم داشت.

همسر می شنید. غربت امام را اکنون بیش تر حس می کرد چون می دید که با رفتن بلال و اصحاب دیگر لحظه به لحظه تنها تر می شود. ناگهان به یاد خواهر امام افتاد. زیر لب گفت: زینب!

و شنید که بلال گفت: زینب!

همسرم! حالا که کار به اینجا رسید از تو می خواهم مراقبشان باشی. همراهشان بمانی. هر کجا که رفتند. اگر حسین علیه السلام از این معرکه جان سالم به در برد با آن ها بازگرد و اگر سرانجام شهادت بود و اسارت آل امام٬ نکند تنهایشان بگذاری و برگردی. همه جا با بی بی باش. همه جا سپر بلایشان. دیدارمان به قیامت...

این را گفت و دیگر هیچ درنگی را جایز ندانست. سوار بر اسب شد و زن با چشمانش همسرش را دنبال کرد تا آنجا که گرد و غبار مزید بر ندیدن چشمان تار اشک آلودش شد. زیر لب گفت: شهادت گوارایت! امتحان تو تمام شد و سرافرازی نصیبت گردید. برایم دعا کن که من در آغاز این امتحانم. این را گفت و به داخل خیمه بازگشت...

 

کفنی داشت ز خون و کفنی داشت زخاک...

 

غلامش را فرستاده بود به کربلا اما اکنون با هرآن چه همراهش فرستاده بود بازگشته بود.

غلام برگشته بود اما پر اشک٬ به خود پیچان!

پرسید: چه شد؟ همسرم زهیر را در میان کشته گان نیافتی؟ مگر کفن ندادمت تا او را کفن و دفن نمایی؟

غلام سر افکنده بود. می نالید. چه باید می گفت در وصف آن چه ناباورترین باورنکردنی بود؟!

پس از اشک و آه سر بلند کرد و گفت:

در میان بدن های شهید و خون آلود به دنبال تن زهیر می گشتم تا او را بیرون آورده و طبق فرمان شما کفن نمایم. اما صحنه ای دیدم که توانم را از من ربود. خاک بر سرم کرد و کاش همان لحظه قالب تهی می کردم.

آن وقتی که دیدم بدن مطهر اربابمان حسین بدون سر٬ عریان٬ بی کفن٬ پاره پاره بر زمین افتاده

و من چگونه زهیر را کفن می نمودم در حالی که جسم پاره ی تن رسول خدا به آن حال باشد؟

+

خیلی سنگین بود. خیلی. امشب این ماجرا رو از سخنران مجلس عزا شنیدم...

حسین...

آبرو

به امیدی آمده بود خدمت امام هادی علیه السلام تا مقدار پولی را که نیاز دارد از ایشان درخواست کند. اما حالا که حضرت به او فرموده بودند فعلا دستم خالی است آثار شکستگی به چهره اش نشسته بود.

خواست برود که حضرت فرمودند: برادر! تو از من چیزی خواستی و من از برآوردن آن ناتوان بودم. اکنون من از تو درخواستی دارم. گفت: بفرمایید مولایم! در خدمتم. حضرت فرمودند: باید سوگند بخوری که آن را انجام می دهی. مرد قسم خورد.

حضرت در کاغذی نوشتند که به این مرد فلان مقدار بدهی دارند. سپس کاغذ را به دست مرد دادند و فرمودند: ظهر به میدان بزرگ شهر می آیم. بیا آنجا و جلوی مرا بگیر. داد و بیداد کن و از من بخواه تا بدهی خود را بدهم. پولت فراهم خواهد شد.

چشمانش گرد شده بود و دهانش باز مانده بود. نه یابن رسول الله! شما را به پولی که هرگز بدهکار آن نبوده اید بی آبرو نمی کنم. حضرت فرمودند: اما تو سوگند خوردی و راهی جز این نیست.

***

از دور حضرت را دید که نزدیک می شوند. از میان جمعیت عبور کرد و جلوی راه امام هادی علیه السلام را گرفت. برگه را نشان داد و گفت: بدهی ام را پرداخت نمایید و بعد بروید. حضرت فرمودند: اکنون چیزی همراه ندارم. کم کم صدا بالا رفت و جمعیت اطراف حضرت را گرفت. ماموران حکومتی که همیشه حضرت را تحت نظر داشتند خبر را به متوکل رساندند که چنین جریانی پیش آمده و الان است که بر شیعیان روشن شود که ایشان چقدر تحت فشار حکومتند که مالی ندارند تا دربرابر بدهی شان پرداخت کنند. متوکل دستور داد از بیت المال آن مقدار بدهی را به امام برسانند. پول به دست حضرت که رسید همه اش را به آن مرد دادند و خشنود بازگشتند.

**********

آبرویشان را می دهند که محبشان بی آبرو نشود.

خودشان را مدیون دِینی  می کنند که هیچ دخلی به آنها ندارد.

کلهم نور واحد. دیروز امیرالمومنین و اهل بیت و امام هادی علیهم السلام و امروز حجه ابن الحسن عجل الله تعالی فرجه

به این فکر می کنم که این شب ها مولای ما خود را پیش خدا بدهکار می کند تا محبین گناه کارش از زیر بار این همه بدهی به خدا خلاصی یابند.

به این فکر می کنم که در طول سال حضرت چند بار حسنات خود را با بدی ما معامله می کنند تا خریدار بی آبرویی ما شوند.

به این فکر می کنم هر چه قدر هم که بد باشیم مولای خوبی داریم. امشب بخشیدنی هستیم. امشب می توانیم از حضرت بخواهیم حسابمان را پاک پاک کند. امشب می توانیم جواز بهشتمان را به نام غلامی مهدی صاحب الزمان بگیریم.

به این فکر می کنم که خوشبخت ترین مردمان ماییم که دست مهربان مولا به سر داریم و پشت و پناهی چون او...

 

بوم نوشت:

از اعمال شب بیست و سوم خواندن دعای "اللهم کن لولیک" است. بخوانیم و بخوانیم و بخوانیم... باشد که امشب ظهور را برایمان رقم زنند...حیف است چنین مهربانی را به این چشم ندیدن...حیف است گونه را زیر پای چنین بزرگواری نگذاشتن...حیف است

یا اباصالح...یا اباصالح...یااباصالح

 

به بهانه ی حمایت از موج وبلاگی

سوار بر مرکب او را به سمت دربار می بردند. تمام وقت سر به پایین انداخته و چشم بر زمین دوخته بود. نمی دانم چرا دلم میل به او کرده بود و از دیدن چهره ی آرامش سیر نمی شدم. مذهبم موافق با او نبود اما در دل دعایش کردم. خدایا این مرد را از فتنه ی متوکل حفظ بفرما...

اما گویا فقط من نبودم که تماشایش می کردم. جمعیتی از مردم پی گیر ماجرا شده بودند و برای فهمیدن ماجرا تجمع کرده بودند.

همین که مرکبش از کنار من عبور کرد سر بالا گرفت و با رافت و مهربانی فرمود: خداوند دعایت را در حق من مستجاب می نماید و عمر و مال و فرزندانت را زیاد می کند. دهانم از حیرت باز مانده بود. این را گفت و از کنارم عبور کرد...

اشک به چشمانم نشست. خدایا این که بود که از تنگ دستی من خبر داشت و عقیم بودنم را می دانست!


بوم نوشت:

آقا جان! آن روز عبدالرحمن سنی مذهب مهرتان در قلبش نشست و برای در امان ماندنتان از قتل دعا نمود. شما هم دعایش کردید.

امروز هم ما هتک حرمت به شما را دیده ایم و دلمان از اسائه ادب به عظمت شما لرزیده است. به دعای شما نیازمندیم... به دعایتان برای ختم غیبت محتاجیم...

موج وبلاگی «جانم فدای حضرت هادی(ع)»


و در این باره بخوانید :

برای ما هم چراغ بیاور!... تاریک است...

فمعکم معکم لا مع غیرکم...

جانم فدای حضرت هادی علیه السلام

 

هذا یوم الجمعه*


 

همه ی توانش را جمع کرد و خودش را به مجلس امام باقر -علیه السلام- رساند.

به در ورودی که رسید بر چوب دستی خود تکیه زد و نفسی لرزان کشید. صدای خسته اش را بلند کرد و رو به امام گفت: آقای من! شما را دوست دارم و دوستدارانتان را نیز. و از دشمنانتان بیزارم... حلال شما را حلال و حرامتان را حرام می دانم و منتظر ظهور امر شما هستم. جانم به قربانت با چنین حالی آیا امیدی نسبت به من دارید؟

حلقه ی شاگردان تمامی، سرهایشان به سوی پیرمرد بود و نگاه های هاج و واجشان به اشک های ریزان پیرمرد که صدای امام آنها را به خود آورد.

امام آغوش گشودند و فرمودند: إلیّ إلیّ

بدن نحیف و استخوانی پیرمرد را در آغوش فشردند و او را کنار خود نشاندند و فرمودند: ... اگر از دنیا بروی بر رسول خدا و اهل بیت وارد می شوی و دیده ات روشن می شود و دلت خنک می گردد و اگر زنده بمانی آنچه باعث چشم روشنی ات شود خواهی دید و با ما در مرتبه ی اعلا خواهی بود.

های های گریه ی پیرمرد بلند شد تا آنکه به زمین افتاد. امام اشک هایش را با انگشت خویش پاک می کردند. پیرمرد دست حضرت را گرفت و بوسید و بر چشم و گونه اش گذاشت. پس از آن برخاست و خداحافظی کرد و رفت.

نگاه امام را که دنبال می کردی به راه پیرمرد می رسید که هنوز چشم از او برنداشته بودند. سپس حضرت رو به حاضرین کرده و فرمودند: هر کس دوست دارد مردی از اهل بهشت را ببیند به این شخص بنگرد.

...

دارم فکر می کنم به پیرمردی که انتظار در وجودش موج می زد

در انتظارش "صادق" بود

و نتیجه اش را هم گرفت. حتی اگر روز ظهور را ندید...

دارم به انتظار پیرمردی می اندیشم که "شوق انتظار" در او "شوق امام" را بر انگیخت

آغوش امام را برایش گشود

بهشتی اش کرد و همنشین اهل بیت چه در این دنیا و چه آن دنیا.

دارم به انتظار خودمان فکر می کنم.

به این که هر چقدر خودمان را در انتظار بالا ببریم به آغوش ولیّ زمان نزدیک تر شده ایم

اگر چه نبینیمش

و وقتی در آغوشش باشیم دیگر نمی توانیم دست از پا خطا کنیم.

چون تمام وجودمان در احاطه ی دستان مهربان مولاست.

دارم به انتظار خودم فکر می کنم

به همین چشم به راهی دست و پا شکسته

به این که "ثبات قدم" در آن می تواند سرانجام شیرینی داشته باشد...


بوم نوشت:

*عنوان این پست را از وبلاگ "حتی بیشتر" یاد گرفته ام

بیا که ناشدنی شد به تو رسیدن من

سفرهای زیادی شده بود همراه حضرت برای انجام حج...

امام فرموده بودند: اگر با حیوانی هفت سفر حج رفتید دیگر او را ذبح نکنید که او از حیوانات بهشتی است.

و امروز این حیوان زبان بسته با همه ی بی زبانی اش به همه حالی کرد که از فراق مولابش بی تاب است. پس از دفن زین العابدین -علیه السلام- هر چه حیوان را می بستند، افسار پاره می کرد و به سمت قبر حضرت می آمد و سر به زمین می کوبید و این کار چند باره تکرار شد...

امام باقر -علیه السلام- فرمودند: رهایش کنید که او در جدایی از پدرم چنین می کند. گذاشتند به حال خودش باشد. بالای سر قبر امام سجاد -علیه السلام- نشست و آنقدر سر به زمین کوفت تا همان جا مرد

و او را در همان زمین دفن نمودند...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عجبا از معرفت انسانی او و بینش حیوانی من!!!

جمع کنم این بساط انتظار و چشم به راهی را که رسوای عالم شده ام...

این دل بی خیال، این زندگی راحت، این دغدغه های فکر، ... کدامشان برای اوست؟ اُف بر من و این انتظار من...


سلام ای پسر حضرت زهرا!

 


 

امشب و فردا هوای مشهد بوی دیگری دارد. نسیم عطر مهدی می پیچد توی همه ی شهر. رد این عطر را که بگیری و جلو بیایی، همان جایی که ریه هایت از استشمام این عطر پر می شود صحن و سرای توست!!!

آری! چون امشب و فردایی یک مهمان عزیز داری.

نمی گویم عیدی ام دیدنش باشد. گفتنش هم برای آلوده ای چون من بد است اما می شود که بخواهم وقتی دارد روی آن سنگ فرش ها قدم می گذارد یک لحظه پایم را جای پاهایش بگذارم...

می شود که بخواهم وقتی دارم خاموش و بی نوا توی دلم صدایش می کنم مولا؛ بر گردد و با همان چشم های نافذش نگاهم کند.

می شود بخواهم که امشب عیدی ام ظهورش باشد نه چیزی دیگر.

*******

قصاب چاقو به گلوی گوسفند گذاشته بود و گوسفند به التماس تو افتاد. شتافتی و از قصاب خریداری اش کردی و فرمودی این گوسفند همین که مرا دید گفت: " اعوذ بولایتک یا ابالحسن"

گاهی اوقات به معرفت حیوانات غبطه می خورم. امشب مرا پناه ده مولا...

*******

امشب دل همه برای تو می تپد. دل ها دخیل پنجره فولاد تواند و دست ها ناتوان از چنگ زدن. التماس هایشان را با خودم می آورم به حریمت تا به دل سوخته ی آنان مرا هم مرحمتی نمایی. دست خالی برشان نگردانی. قرار است با جواب نزدشان بازگردم. دل شادشان کن

*******

در تشرف آیت الله نمازی شاهرودی به محضر امام عصر علیه السلام سخن به شهرهای ایران می کشد. حضرت می فرمایند آنچه مردم ایران دارند به برکت ما اهل بیت است. سخن به مشهد که می رسد ایشان برای مشهد تعبیر "جنه" را بکار می برند... بهشت

*******

آمده بود خدمت امام صادق و گفت: از خدا می خواهم سرانجامم به بهشت باشد. حضرت فرمودند شما هم اکنون در یهشت هستید. مگر ولایت ما را قبول ندارید؟ پاسخ داد: چرا. پس از خدا چه بخواهم؟ فرمودند: دعا کنید خدا از بهشت بیرونتان نکند.

هم ولایت شما را قبول دارم و هم در بهشت ثامن الائمه ام. دیگر عیدی چه بخواهم؟ دعایم نمایید تا بعد از مرگ هم با شما بمانم...

*******

کرم کردی مرا ای دوست با خود آشنا کردی...

خواهم ز بخت همت و از حق سعادتی/ تا سر نهم به پای تو یا ثامن الحجج

حضرت را نمی شناخت و مشغول کوتاه نمودن موهای ایشان بود. شغلش سلمانی بود و کار هر روزش. کارش که تمام شد به یکباره دید قیچی درون دستانش مبدل به طلا گشت. حیرت زده نگاهی به قیچی انداخت و نگاهی به مولا. چند نفری از یاران حضرت که از آنجا عبور می کردند به جانب حضرت عرض ادب نمودند و سلام کردند.

به ناگاه شناخت مولا را. به قدوم مبارکشان افتاد و اشک به دیده نشاند. دقایقی بعد رو به مولا کرد و گفت: من به عنوان دستمزد قیچی طلا نمی خواهم. قول دهید که لحظه ی آخر عمرم به بالینم حاضر شوید و مرا به خاک بسپارید...

****

به همراه امام رضا علیه السلام مشغول گذار از کوچه ها بودند که دیدند جنازه ای را به سمت گورستان می برند. حضرت سریع به سمت جنازه دویدند و در مراسم تشییعش شرکت نمودند. بر جنازه اش نماز گذارده و پس از خاکسپاری بازگشتند.

همه از این کار حضرت متعجب بودند چرا که در خراسان حضرت غریب بوده و کسی را نمی شناختند. سرانجام یکی از یاران سوال کرد و ماجرایش را جویا شد. حضرت فرمودند: زمانی به این شخص قول داده بودم که چنین کنم و اکنون به وعده ام وفا کردم...


بوم نوشت:

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا شود که گوشه ی چشمی به ما کنند؟؟؟


خیلی دوستت دارم امامـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم...

بیا آهو حسابم کن به جان مادرت زهرا...

 

دو برادر بودند. یکی به راه صلاح و یکی به راه شر. هرچه نیک برادر، ممانعت از بدی او کرد فایده ای نداشت و او بر طریق خطای خود اصرار می ورزید. تا اینکه به اندیشه اش خطور کرد او را به زیارت ثامن الحجج بیاورد و از ایشان طلب هدایت نماید. دو برادر راهی سفر شدند به قصد زیارت مولا...

در میانه ی راه پسر ضعیف الایمان مریض شد و به مشهد نرسیده بودند که زندگی اش تمام شد و هدفش نا تمام.

برادرش که از همان ابتدا بر احوال او غصه می خورد و تگران بود، افسرده خاطر شد و پریشان که نتوانست برای هدایت او کاری کند و از فیض زیارت بهره مندش سازد. برادر را غسل داد و کفن کرد و برای وداع به حرم علی بن موسی الرضا برد...

شب در خواب برادرش را دید که در باغی باصفا و بزرگ نشسته است. حیرت زده پرسید: تو در چنین جایی چه می کنی که هیچ عملی برایت نبود تا به این مقام رسی؟؟؟

گفت: آری. از همان وقتی که مُردم همراه من دو ملک عذاب بودند و سخت عذابم می دادند. همین که مرا به حرم بردی آن دو ملک به احترام حضرت بیرون از حرم به انتظارم ایستادند و داخل نگشتند. درون حرم صحنه ی عجیبی دیدم. امام رضا علیه السلام در میان ضریح نشسته بودند و برگه هایی را میان زائرانشان تقسیم می نمودند. به حضرت سلام عرض کردم اما ایشان به من توجهی ننمودند. از خادمی که آنجا بود پرسیدم این برگه ها چیست؟ گفت: این برگه ها برات آزادی زائران مولا از جهنم است. تو هم تا اینجایی کاری برای خودت بکن که بیرون از این در فرشته های عذاب انتظارت می کشند. گفتم: آخر امام حتی جواب سلام مرا هم نمی دهند. چه کنم؟

خادم گفت: امام را به مادرش زهرا سوگند ده تا عنایتی بنمایند. رو به حضرت نمودم و ایشان را به جان مادرشان قسم دادم. برگشتند و نگاهی به من کردند و فرمودند: " چه کنیم که شما گناه می کنید و بعد ما را به مادرمان قسم می دهید و ما نیز به احترام مادر..." سپس دست دراز نموده و برگه ای نیز به من مرحمت فرمودند. همین که مرا بیرون آوردید دیگر خبری از آن دو فرشته نبود. و این شد که اکنون جایگاهم اینجاست...


بوم نوشت:

این داستان نقل به معنا بود و مضمون سخن امام.

هر دل که شکسته تر بود پیش تر است


مثل الان نبود که راحت بشینن تو هواپیما و بیان زیارت. با کلی سختی و زحمت خودش رو رسونده بود مشهد برای پابوس آقا. حالا هم آخرین لحظات سفرش بود و می سوخت که چشم نداره تا ضریح نقره فام و گنبد طلایی رو ببینه و برای خودش خاطره ای از اون صحن و سرا بسازه. با دلی شکسته وداع کرد و با دوستاش عزم برگشت کردن. چند کیلومتری از مشهد دور شده بودن که دید بین دوستاش حرفه و از توی دستاشون صدای کاغذای لوله شده ای میاد که در حال باز کردن و نگاه کردنشن.

پرسید این کاغذا چیه که دستتونه؟ دوستاشم که از دل شکسته ی او خبر نداشتن خوشمزگی کردن و گفتن: اینها برات آزادی از جهنمه و امام رضا علیه السلام توی حرم به زائرا می دادن. مگه تو نگرفتی؟

دلش هورری ریخت پایین. پرده ی اشک جلوی دیده ی نادیده ش رو گرفت و از خود بی خود شد. گفت: من کور بودم و چون نمی دیدم حضرت به من برات ندادن. یالا برگردین منم برات می خوام و باید از حضرت بگیرم.

رفقاش که دیدن دل بدبختو شکستن هرچی قسم و آیه دادن که شوخی کردیم و اینا یه چندتا پوستره که از مشهد خریدیم به خرجش نرفت و باور نکرد. فقط اشک می ریخت و می گفت من باید برگردم.

سوز دلش اینقدر زیاد بود که ناگزیر یکی از اونا تسلیم شد و قبول کرد که باهاش برگرده مشهد و برن حرم. همینه که قدماش رسید به صحن مولا با دل رنجور به حضرت گفت: این رسمشه؟ پس برات آزادی من چی؟ چون من کور بودم به من ندادین؟ می گفت و اشک می ریخت که یه دفعه دید داره یه گنبد طلایی رو می بینه. با دستاش چشماشو مالید. خدایا! اون بینا شده بود. برات گرفته بود. برات...


بوم نوشت:

دلم می خواد این روزایی که دارن نزدیک می شن به تولد ولی نعمت ما مشهدی ها و البته همه ما ایرانی ها کمی از شیرینی های کرامات او بگم...


بعد نوشت:

این داستان واقعی است


که خاک بر سر من باد و مهربانی من

 

ناله اش به آسمان رفته بود. سوز ناله اش اثرگذار بود یا پیوستگی آن٬ هر چه بود رسول خدا را از منبر پایین کشانید. برایش آغوش کشید و او را در گرمای محبت خود فشرد. ساکتش کرد و باز بر فراز منبر رفت.

جمادی بیش نبود. فقط یک ستون بود. ستونی که شده بود تکیه گاه بهترین خلق خدا به هنگام ایراد خطبه. اصحاب دیدند که پیام بر خدا این چنین خسته می شود. اجازه گرفتند . منبری ساختند. چندی بعد منبر که مهیا شد همین که حضرت بالا رفته و خواستند سخن آغاز کنند ستون ناله اش بلند شد و ... و بعد ستون حنانه نام گرفت. رسول خدا فرمودند: اگر او را در آغوش نمی گرفتم و ساکتش نمی کردم تا قیامت ناله می نمود.

از جماد کم ترم؟

لطف و محبتش را ندیده ام؟

تکیه گاهش که نبوده ام اما کم پشت و پناهم بوده در زندگی؟

روزی خوار دربارش نبوده ام یا هنوز نمک گیر نشده ام؟

ندیده ی آغوش محبتش هستم؟

پس چرا هنوز دوریش برایم ناگوار نیست؟ چرا کم بود حضورش را در روزمره گی هایم حس نمی کنم؟

آن ستون چه فهمید از آن وجود مبارک که حنانه شد؟

شاید٬ شاید دلیلش این باشد که هنوز آن طور که باید او را دوست ندارم...

شنیده ام آن حدیثی را که از لبان دُرر بار خاتم پیامبران خارج شده است که فرمودند:

«دروغ می گوید کسی که ادعای محبت من و خاندانم را دارد اما من و اهل بیتم را از خود و فرزندانش بیشتر دوست نداشته باشد...»

مشکل همین جاست. این که همه اش حرف می زنم. حرف... پای امتحان که می افتد... الفرار...

مهجور عالم! از " آدم" انتظار عاطفه نداشته باش. "ستون" باید برای جدت ناله کند و "چاه" همدم راز پدرت باشد. اینجا کسی به یاد تو نیست...

 نمی دانم با این همه بی طعمی زندگی در روزگار تلخ امروز٬ چرا شیرینی ظهورت را که نه اصلا حضورت را نمی خواهیم؟؟؟

بوم نوشت:

- این دغل دوستان که می بینی...

- به اهل دل اهانت نشده باشد. مخاطب حرفهایم اول خودم بودم بعد هر کس که چون من است...

- با همین زبان آلوده و دل ناپاک: اللهم عجل لولیک الفرج

با الله! ترحَّم علیّ...

 

با حضرت موسی دشمنی داشت و از هر وسیله ای برای تخریب ایشان سود می جست. این بار تصمیمی کثیف گرفت. زن بدکاره ای را به دربار خود آورد و به او پول هنگفتی داد تا به نقشه ی شومش دست یابد. کاری که زن می بایست انجام می داد این بود که چون فردا موسی برای تبلیغ دین به دربار قارون رفت پس از اتمام سخنانش بلند شود و در میان حاضران بگوید: ای قارون! موسی به من خیانت کرده است. زن قبول کرد.

فردا پس از اتمام سخنان حضرت موسی زن از میان جمع برخاست تا علیه او گواهی دروغ دهد. اما به خواست پروردگار زبانش برگشت و همه ی نقشه ی قارون را برای موسی تعریف نمود.

رنگ رخسار موسی تغییر کرد و آشفته شد. غضب در چهره اش نمایان بود. سر به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا دیگر صبرم تمام شد. تاب آزار قارون را ندارم. مرا خلاصی ده!

خداوند فرمود: زمین در اختیار توست. او را نفرین کن.

موسی به زمین دستور داد: ای زمین! قارون را ببلع. زمین او را تا زانو فرو برد. قارون آه ناله سر داده بود و فریاد می زد: «یابن عم! ترحَّم علیّ» ای پسر عمو بر حالم رحم نما! اما حضرت موسی که دلی پر از قارون و عصیان او داشت جواب داد: «لا تزِدنی حرفا» حرف زیاده مزن. زمین او را فرو ببر! زمین او را تا کمر فرو برد. باز قارون به التماس به موسی گفت: پسر عمو رحم کن بر من و جواب موسی هم همان بود و این بار زمین تا گردن او را فرو برد. قارون که دیگر صدایش به سختی در می آمد باری دیگر التماس کرد و جواب شنید که حرف زیاد مزن. زمین او را فرو ببر و زمین او را در خود محو نمود.

زمان عبادت حضرت موسی رسید و برای مناجات به کوه طور رفت. همین که دستانش را به آسمان بلند کرد و گفت: یا الله! خطاب آمد: «یا موسی! لا تزدنی حرفا». موسی را وحشت گرفت. خدای من! چه خطایی از من سر زده که تو از من روی گردانی؟

ندا آمد: موسی! قارون سه بار از تو درخواست کرد که او را ببخشی. اما تو گذشت نکردی. اما اگر قارون با این همه گناه و نافرمانی ای که مرا داشت از من درخواست عفو می کرد٬ همان بار اول او را می بخشیدم. 

بوم نوشت:

بیست و هفت روز است مهمان خانه ات هستم. این همه لطف تو و مهمان نوازیت مرا شرمنده نکرد و گستاخیم سبب شد که باز هم عصیانت کنم و ناسپاس نعماتت باشم. حالا که به خود آمده ام می بینم ۳ روز بیشتر مهمانت نیستم. با یک دنیا شرمندگی می خواهم نامت را بر زبان جاری کنم و صدایت بزنم. گمان ندارم که خطابم کنی حرف زیاد مزن! قدر نشناسی عادت توست. جای بخشش نیست. می دانم که هنوز در انتظاری تا به رو به سویت کنم و اظهار پشیمانی نمایم. می دانم هنوز آغوشت برای بنده ی خطاکاری چون من باز است. می دانم که هزار باره می بخشی که تو ارحم الراحمینی...

روضه می خوانم برای دلم... برای یتیمی عالم

به همراه جمعی از یاران برای عیادت مولای خود به خانه ی علی علیه السلام شتافت. نفس کشیدن برایش سخت شده بود. اشک می ریخت و تاسف می خورد بر جهالت مردمانی که مولایش را سوی مرگ کشانیده بودند. به خانه رسیدند و در زدند. کمی بعد در گشوده شد و آن طرف در چهره ی غصه دار حسن بن علی را دیدند که از چشمان خود اشک می سترد. فرمود: چه می خواهید؟ گفتند: برای عیادت آمده ایم. امام حسن علیه السلام فرمودند: حال پدرم مساعد نیست و دیگر آمادگی ملاقات با کسی را ندارد. سلامتان را به نزدش خواهم برد. به خانه هایتان باز گردید. جمعیت متفرق شد.

اما اسبغ بن نباته همان جا نشست. چگونه می توانست مولای خود را در این حال رها کند؟ دلش چگونه دوری بهترین خلق خدا را می خواست تاب بیاورد؟ زانوان سست و لرزانش را در بغل گرفت و سر بر در نهاد. اشک می ریخت و ناله می کرد. از داخل خانه صدای شیون و گریه می شنید. گاهی هم همه جا را سکوت می گرفت. گه گاهی صدای تکبیر به آسمان می رفت و باز صدای ناله و فغان بلند می شد. دلش تاب نیاورد. باز بلند شد و در زد و باری دیگر چهره ی گرفته ی چون ماه حسن بن علی را مشاهده کرد. امام حسن علیه السلام فرمودند: اسبغ مگر نگفتم به خانه باز گردی؟ حال پدرم خوب نیست. اسبغ با چشمان خیس ملتمسانه گفت: آخر زانوانم نای رفتن ندارند. دلم اینجاست. روحم نزد بستر پدرتان. چگونه اینجا را ترک گویم؟

در که بسته شد او هم شکست و به روی زمین نشست. دلش می خواست از غصه ی درد امیر عالم بمیرد. دلش می خواست شهر بر سرش آوار می شد تا چنین لحظات سنگینی را شاهد نباشد. در همین افکار بود که دید در خانه باز شد و امام حسن علیه السلام با نگاه فرا می خواندش. فرمود: بیا اسبغ که پدرم اذن ورودت داده اند. نفهمید چگونه از جا پرید و به داخل شتافت.

خدایا چه می دید؟؟؟ این چه حالی است که بر مولایش مستولی شده؟ ای شوربخت نفرین شده! ای پسر مرادی! چه ضربتی بر فرق فاروق اکبر زده ای که این چنین از پای درآمده است؟

مولا به بستر آرمیده بود و سرش را با دستمالی زرد بسته بودند. آنقدر ضعیف گشته بودند که چهره ی به زردی نشسته شان شده بود همرنگ همان دستاری که به سر بسته بودند. کنار بستر نشست و اشک ریخت. مولا از شدت درد گاهی از هوش می رفتند و گاهی پاهایشان را جمع می کردند...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

*نمی دانم در آن لحظات آخر بی تابی مولا برای درد بود یا برای رفتن نزد همسر؟ خسته اش کرده بودند. دنیا و حکومتی که برایش از آب بینی بز بی ارزش تر بود سال ها محصورش کرده بود. چاه ها دیگر پر شده بودند از آه دل علی. دیگر اینجا جایی نداشت. باید می رفت.

*همه ی زندگیش خدایی بود. در ابتدای اسلام لبیک به خاتم الانبیا گفت و پشت سرش قامت بر نماز بست. در رکوع به سائل هستی دنیایش را بخشید و در سجده اش رستگار شد و به نزد خدای کعبه شتافت!

یک زندگی و یک نماز کامل!

*یا علی! تو رستگار شدی و من بیچاره. تو عروج کردی و من زمین گیر گشتم. کاش بودی و از آن نگاه های ولایی ات که بر دشمن خود کردی و عاشقش نمودی بر من می انداخنی. کاش نشانم می دادی که این دنیا به قدر مشتی خاک نمی ارزد. کاش یتیم نوازیت تا قرن ما ادامه داشت...

ففروا الی الله جمیعا...

 

Free Image Hosting by Free picture image hosting at Free-Picture-Host.com

 

روزگار را بد تمام کرده بود و اکنون احساس می کرد این عرقی که به چهره اش نشسته عرق مرگ است. دلهره آشکارا بدنش را به لرزه واداشته بود. چند روزی می شد که به بستر افتاده بود و با مرگ دست و پنجه نرم می کرد. به گذشته اش می اندیشدید. به عیش و نوشش. به زندگی بی محتوایش. به عمری که اگر چه در جوانی در حال پایان یافتن بود و طولانی نبود اما تا توانسته بود خشم خدا را برای خود خریده بود. به نصیحت های دلسوزانه ی مادر که هیچ وقت آویزه ی گوش نکرد. و اکنون با تمام وجود حقانیت سرای آخرت را لمس می کرد.

با صدایی ضعیف مادر پیرش را صدا زد. مادر با چشمانی گریان به بالینش شتافت. گوشش را نزدیک دهان پسرش برد تا بتواند سخنانش را بشنود. نفس های گرم پسر به صورتش می خورد. بگو فرزندم. بگو چه می خواهی؟

دیگر یقین دارم لحظاتی بیشتر زنده نیستم. خواهشی از تو دارم. اجابتش کن. پس از آن که مردم٬ بگذار تا هوا تاریک شود. جسدم را به حیاط خانه ببر و پیراهن از تنم بیرون آر. طنابی را به گردنم ببند و مرا با طناب روی زمین بکش و به خدا بگو: خدایا بنده ی فراری ات را آوردم.

نزدیک غروب بود که دیگر صدای نفس کشیدنش نمی آمد. پاسی از شب که گذشت٬ مادر با دستان لرزان و چشم گریان فرزند را به داخل حیاط برد و طبق آنچه فرزند گفته بود عمل کرد. طناب به گردنش بست و لباس هایش را درآورد. دور حیاط شروع کرد به کشاندن فرزندش بر زمین و با گریه فریاد می زد: خدایا! بنده ی فراری ات را آورده ام!

اشک می ریخت و از خود بی خود شده بود که با شنیدن صدایی برجای میخکوب شد:

بنده ی ما را رها کن و او را از این حال خارج ساز! او را آمرزیدیم!

* گفته ی آخر داستان نقل به معنا بود. دقیقا یادم نیست عین عبارت چه بود اما همین مضمون را داشت

 

بوم نوشت:

خیلی دلم می خواست این شب ها طنابی به گردن و دستانم می بستم یا شاید هم مثل حر! که بندهای کفش هایش را به هم گره زد و آن را بر گردن انداخت و خود را به پای محبوبش انداخت...و به درگاه خدا می رفتم و می گفتم: خدایا بنده ی فراری ات را آورده ام.

مگر خودت نبودی که به موسی گفتی اگر یک بنده ی فراری را به سمت من باز گردانی ثوابش از چهل سال عبادت و شب زنده داری بیشتر است ؟ ببین! این منم بنده ی فراری تو! همان که از آغوش گرمت گریخته و رسوای عالم شده....

ببخش مرا... ببخش

العفو العفو العفو

سیدی سیدی سیدی

لذت گفتن یک سیدی در این ماه را با دنیایی عوض نمی کنم. خدااااااااااااااااا چقدر دوست دارمت و چقدر محتاج توام

آخرین تقلا (هفته ششم)

 

Image 1_(26).jpg

پس از ماجرای غرق شدن فرعونیان در رود نیل و خلاصی بنی اسرائیل از شر آزار آنان روزی جناب موسی علیه السلام از محلی عبور می کرد که چشمش به دلقک فرعون افتاد.( کار دلقک این بود که برای سرگرم نمودن فرعون چون حضرت موسی لباس می پوشید و عصایی به دست می گرفت و ادای ایشان را در می آورد و فرعون را به خنده می انداخت.)

با ناراحتی خطاب به خداوند فرمود: خدایا! در میان فرعونیان کسی بیش از این شخص دل من را خون نکرد. چرا او را در عذابت هلاک نکردی؟ خداوند فرمود: ای موسی! او خود را شبیه محبوب ترین شخص نزد من کرد و من کسی که خود را به تو شبیه گردانیده عذاب نمی کنم...

**********

ما که محب اوییم. بدی هایمان بی شمار است اما از سر عناد ورزی با او نیست. خدایا مدتیست در پی آنیم تا سکنات و رفتارمان را ذره ای به ولیت شبیه گردانیم. در این روزهای پایانی رحمتت در ماه رجب٬ ما را مشمول عنایات ویژه ات گردان و دستانمان را برای بیعت با حجت موعود آماده گردان.

۱. بنا به سفارش دوستان عزیز در این چند هفته ی باقی مانده٬ ان شاءالله دعای عهد پس از نماز صبح به عنوان عهد و تجدید بیعت هر روز خوانده می شود.

۲. گفته اند دروغ کلید همه ی بدی هاست. ترکش بیش از حد لازم است. البته دروغ گفتن فقط به دیگران نیست. گاهی به خودمان هم دروغ می گوییم و از آن بدتر گاهی به خدا و ولیش نیز ...

آخرین تقلا (هفته پنجم)

Image openwindowflowers.jpg

دوباره شراب خورده و مست کرده بود. در کوچه ها تلو تلو می خورد. باز فراموشش شده بود که او محب اهل بیت است و خمار مورد غضب آن هاست. هنگامی چنین مساله ای به خاطرش آمد که دید از دور موسی بن جعفر علیه السلام به او نزدیک می شوند. دست و پایش را گم کرده بود. پشتش را به حضرت کرد و سر بر دیوار گذاشت تا آن جناب از کنار او عبور کرده و متوجهش نشوند. که به ناگاه سنگینی دستی گرم را بر شانه اش احساس کرد و بعد هم صدای آشنای مولایش را شنید که فرمودند:

«در هیچ حالتی پشت به ما (اهل بیت) نکنید که اگر از ما روی گردانید هلاک خواهید شد»

مولای مهربان تر از پدر!

روسیاه و گناه کاریم اما با شرمندگی و سری افکنده به سویت شتافته ایم. بضاعتی نداریم از برایت٬ اما می خواهیم در این هفته های مانده تا تولدت آخرین تقلا را برای خوب شدنمان انجام دهیم و قلب های سنگ شده مان را با یاد تو و ترک آنچه نمی پسندی نرم گردانیم. عنایتت را می طلبیم که «من اتاکم نجی»

************

عرض و سلام و تبریک این روز خجسته:

۱. به جهت این که در طول روز بیشتر یاد مولا در نظرمان باشد می توانیم تصویری از اسم مبارک حضرت را در پشت صفحه ی (‌‌بک گراوند) موبایل٬ کامپیوتر و... قرار دهیم و یا جمله ای در ارتباط با حضرت٬ قابی در باره ی ایشان و... در جایی که بیشتر روز هستیم قرار دهیم تا مدام نام و یاد ایشان مد نظرمان باشد. ان شائ الله

۲. اکثر جماعت وبلاگی به خاطر حضوری نبودن ارتباط میان دوستان٬ این گمان را دارند که شوخی و صحبت غیر ضروری با نامحرمان مجاز است. اگر شما هم یکی از مبتلایانش هستید با ترک این عمل دل مولای غصه دارمان را شاد نمایید.

علی علیه السلام یار و یاورمان باد...

 

بوم نوشت:

دوستان لطفا من رو همراهی و کمک کنید و اگه پیشنهادی برای هفته های آتی دارید باهام در میون بگذارید. ممنون

آخرین تقلا (هفته دوم)

 

از ابتدای شب هوا ابری بود و می غرید. می خواست کارش را سریع تمام کند و بازگردد. نگاهی به اطراف کرد و خود را از دیوار بالا کشید. به پشت بام که رسید همان جا میخکوب شد. بدنش سرد شد و شروع به لرزیدن کرد...

مدت ها بود پاسی از شب که  می گذشت به کوچه ها می زد. دیوار خانه ها نردبانش شده بود و پول و اشیاء قیمتی خانه ها٬ وسیله ی امرار معاش. امشب هم یکی از آن شب ها بود. همین که خواست داخل خانه بپرد٬ دید در روشنایی کم رنگی پیرمرد صاحب خانه مشغول خواندن قرآن است. گفت: کمی صبر می کنم تا قرآنش تمام شود. صدای دل نشینی داشت. بی اختیار به نوایش گوش سپرد که این آیه را شنید:

 «الم یان للذین امنوا ان تخشع قلوبهم لذکر الله»

آیا زمان آن نرسیده کسانی که ایمان آورده اند دل هایشان به ذکر خدا خاشع گردد؟  

بدنش سرد شد و شروع به لرزیدن کرد. در خود فرو رفت. مرد! تا کی می خواهی چنین باشی و عصیان خدا کنی؟؟؟ چشمانش باریدن گرفت و قطره های اشک پی در پی بر زمین می افتاد. آسمان هم بلند تر از قبل غرید و شروع به باریدن کرد. پیرمرد هنوز داشت گریه می کرد.

همان جا  به سجده افتاد و توبه کرد. پیرمرد از سجده که برخاست شمع را خاموش نمود و به بستر رفت. اکنون فرصت برای دزدی کاملا آماده بود اما سارق دیگر بنده ی خوب خدا شده بود...

***************

دوستان همراه خدا قوت! تقبل الله! دست مدد مولا به همراهتان. و اما برنامه ی این هفته:

۱. خواندن حداقل روزی یک صفحه قرآن به نیابت از امام زمان علیه السلام به امید آن که دل هایمان خاشع گردد به انوار این کتاب مقدس.

۲. پرهیز از اسراف (هر نوعی که مبتلا هستیم. اسراف مادی و حتی اسراف معنوی مثل اتلاف وقت)

 

بوم نوشت:

باز هم تاکید می کنم اگر مورد بهتری بخصوص در مورد ترک صفات بد در نظر دارید حتما آن را پیاده کنید.

دوستانی که در هفته ی قبل پیشنهادات زیبایی ارائه داده بودند در طی هفته های آتی مطرح خواهند شد.

دل دادگی

 

 

با چهره ای در هم فرورفته و مژگانی خیس از گریه ای پنهانی پیش پای مولایش زانو زد و نشست تا چون همیشه درس بیاموزد. اما این بار سعی می کرد با مولا چشم در چشم نشود. نگاهش را به زمین دوخته بود و هر از گاهی آهی سنگین از دلش بیرون می آمد...

درس که تمام شد امام صادق علیه السلام با ظرفی خرما مقابلش نشستند و او را دعوت به خوردن نمودند. خواهش مولا را نپذیرفت. میلش به هیچ چیز نمی کشید. حضرت با تمام مهربانی علت گرفتگی اش را جویا شدند. از پاسخ طفره رفت تا سرانجام در مقابل اصرار ایشان تسلیم شد و ماجرا را بیان کرد:

- در حال آمدن نزد شما بودم که چشمم به پیرزنی افتاد که تعادلش را از دست داد و بر زمین خورد. در میانه ی پا شدن از زمین زیر لب قاتلین مادرتان فاطمه ی زهرا سلام الله علیها را لعن نمود. ماموران حکومتی به محض شنیدن این کلام از او٬ جلبش نمودند.

چهره ی مولا برافروخته شد و در هم رفت. مدتی گریستند. سپس به مرد گفتند: برخیز تا با هم به مسجد سهله رویم و برای آزادیش دعا کنیم. سراسیمه با هم برخاسته و به مسجد رفتند. حضرت آستین های خود را بالا زده و به نماز ایستادند. پس از نماز به سجده افتاده و با گریه برای پیرزن دعا نمودند.

هنوز در سجده بودند که از یاوران ایشان خبر آزادی وی را برای حضرت آورد. گل از چهره ی حضرت شکفته شد٬ حمد خدای کردند و فرمودند: سلام مرا به پیرزن برسانید....

 

بوم نوشت:

یابن الحسن! جز لعن دشمنان مادرت و حب شما چیزی در قلبم ندارم. هر چه ارادت است از آن شما بزرگواران است و تمام نفرتم از برای دشمنان شماست که به واقع دشمنان خدایند و مورد غضب او...

خود می دانی چقدر محتاج دعای توام. من هم اسیرم. زندانیم. اسیر گناه٬ زندانی زرق و برق دنیا. به مسجد سهله که می روی٬ در سجده هایت دعایم کن.....................