بهار فاطمی*
خدا برای زمین بهار آفرید...
و معنای خوشبختی در بهار خلاصه می شد...
خدا بشریت را خوشبخت آفرید...
اما انسان، همیشه ناسپاس بود و دستش به راه خطا.
آنقدر شکوفه ها را زیر پا ریختند و ساقه های نو نهال را شکستند، که دل بهار گرفت...
بهار رفت در حالیکه از مردم ناراضی بود...
بهار رفت و خزان جایش نشست...
نسیم می گفت: شنیده ام تا راضی اش نکنید دیگر به میانتان باز نمی گردد.
***
سال ها گذشته است
قرن ها سپری گشته و هنوز دل بهار خون است.
برای خودش که نه، برای حقیقتی که بر سر شاخه های دین جوانه زده بود و بی رحمانه هرس شد...
برای میوه های دلش که یکی یکی کنده شد...
و چقدر منتظر است تا به بهانه ای کوچک مردم به خود بیایند و راضی اش کنند
تا گل همیشه بهارش را به میان آن ها بفرستد...
حال و هوای این روزها و شکوفه ها و باران شاید همان بهانه ها باشند برای دلتنگ شدن
دلتنگ گل همیشه بهار...
بیایید در لحظات سال نو با التماس ظهور مولا دل خزان شده ی بهارمان فاطمه سلام الله علیها را راضی کنیم
* عنوان نوشته را از این مطلب گرفته ام
از رنگ تو خواهم گفت. از مهر تو که آسمانی است و بی منتها. من زندگی را به رنگ تو خواهم کشید،ای سبز ترین آبی! ای رنگین کمان عشق! <مهدی>