یا رضا!
آخر تو بگو حق این همه سال همسایگی را چطور امروز ادا کنم؟؟؟
آخر تو بگو حق این همه سال همسایگی را چطور امروز ادا کنم؟؟؟
شمارش معکوس روزهای پر از روح و معنویت صَفَر شروع شده و به صِفر نزدیک است و من هنوز در جواب یک سوال مانده ام. سوالی که جوابش واضح اما خیلی سخت است. سوالی که جرقه اش به اوایل محرم بر می گردد.
اینکه امام حسین علیه السلام در شب دهم، وقتی همه ی اصحاب را جمع کردند، بیعت را از گردن همه برداشتند. گفتند دشمن قصد جان مرا دارد. هر که می خواهد بارش را بردارد و برود. راه برای برگشت باز است. اما چیزی که این میان غریب است دعوت شخصی ِ حضرت، از وهب ِ ارمنی است. خودشان در مسیر به سراغش رفتند. منتظرش شدند. برایش پیغام گذاشتند که حسین فاطمه از تو کمک می خواهد. اگر خواستی بیا...
گیرم همین جاست. که فرقش با همه ی این جماعت چه بود؟ که آن ها همه مسلمان بودند و او ارمنی تازه اسلام آورده...
چه شد که امام به همه فرمودند "اگر می خواهید بروید" ولی به او گفتند "اگر می خواهی بیا"...
با خودم درگیرم و مدام از خودم می پرسم ماه صفر که تمام شود، بعد از دو ماه همراهی با غم امام حسین، بعد از دو ماه خیمه زدن در این مصیبت عظمی، وقت در آوردن پیراهن مشکی، وقت وداع با قشنگ ترین لحظات حزن، حضرت چه خواهند گفت؟ اگر دلت تنگ می شود بمان یا ...؟
به گمانم جواب سوالم همه در یک کلمه است. "صداقت". اینکه در طول عمر چقدر راست زندگی کرده باشی. چقدر دلتنگی ها و گریه ها و قربان صدقه رفتن هایت بوی صداقت بدهد. خیلی سخت است. نه؟