صد بار اگر توبه شکستی... بازا...

 

گفت: بنده ام اگر گناه کردی و پشیمان شدی بازگرد...

بازگشتم و باز ... گشتم به گرد گناه...

گفت: دوباره به گناه آلوده شدی؟ راه به سویت باز است... باز گرد...

بازگشتم و باز ... گشتم به گرد گناه...

گفت: حتی اگر به سومین بار توبه ات را شکسته ای جای دگر نرو... پیش خودم بازگرد...

بازگشتم و باز ... گشتم به گرد گناه...

گفت: و اگر برای بار چهارم نیز دلت را حواله ی گناه کردی... باز هم بیا...

من پروردگاری هستم که در بخشش و آمرزش بنده ام بخل نمی ورزم و در رسوا کردن بنده ام عجله ندارم

***

خدای مهربانم!

و چگونه است حال اکنونم که هزاران بار توبه شکستم و باز هم امید به آمرزشت دارم

به ضیافتت راهم می دهی؟

 

* متن بالا حدیث قدسی است که به زبان خودم نوشته ام...

بَلِيَّةُ النَّاسِ...

 

امام صادق علیه السلام:

 بَلِيَّةُ النَّاسِ عَظِيمَةٌ:

                       اگر آن ها را دعوت کنیم نمی پذیرند

                               و اگر رهایشان کنیم کس دیگری برای هدایتشان نیست...

 

بوم نوشت:

بحار الأنوار ، ج‏۲۳، ص ۹۹ 

مرا ببخش٬ برایت همیشه درد سرم...

 

و باز نقطه سر خط، نریز اشک ای چشم!

 

سلام

آمده ام تا بگویم حالم خوب است... (خوب که حقیقتا نه... اما سرم را گرم کرده ام...)

آن روز... (روز تولدتان... همان وقتی که التماس آمدنتان را می کردم)

شما باز هم نیامدید و من... چند ساعتی افسوس و حسرت خوردم و بعد...

خیلی کار داشتم... رفتم سراغ کارهایم... رفتم سراغ زندگی ام...

اولش یاد شما همراهم بود... حواسم جمع بود نکند باز خطایی...

اما گذشت...

به چند روز که رسید انگار نه انگار که دعوتتان کرده بودم به میانمان باز گردید......

و حالا آمده ام تا بگویم غصه ی دلم را نخورید

حالم خوب است... از فراقتان دق نکردم... خوشم و عجیب با بدبختی ام خو گرفته ام....

لعنت به من... لعنت به این زندگی...

 

بوم نوشت:

+ خواهشا منتظرین عزیز نخوانند٬ آن هایی هم که همیشه به انتظار من پوزخند زدند نخوانند... فقط خواستم معرفتم (!) را نشان دهم...

+ آقا جان! من که گفتم اگر نیایی دوباره گرفتار مرداب می شوم. من که گفتم تنهایی حریف نیستم

 

مهربان تر از پدر ولادتت مبارک

 

دورا دور به تماشای حال و هوای عاشقان مهدی علیه السلام نشسته ام...

بعضی تولد امامشان را به سرور نشسته اند و در جشنی شرکت کرده اند...

بعضی دیگر خودشان صاحب مجلس اند و بهانه ی مجلسشان تولد بهترین خلق خداست...

عده ای رفته اند تا به امام رضا عرض تبریکشان را برسانند...

برخی دیگر لباس نو پوشیده اند

و عده ای دیگر زمزمه ی دعای فرج بر لب دارند و اشک سرور و فراق در چشم...

اما در این میان دلم می خواهد بدانم

آقای خوبم شما در چه حالید؟

الان٬ همین لحظه مشغول چه کارید؟

دورتان شلوغ است و یا ... باز هم تنهایی.....

حسرت ملائکه ای را می خورم که این روزها با شما مصاحفه می کنند و خود را به وجود شما متبرک...

می خواهم بدانم اگر جمعتان با اهل بیت و انبیا امشب جمع است حرفی هم از بی آبرویی ما زده می شود...

از ما محبان منتظری که خودمان شما را چشم انتظار گذاشته ایم و غرق خوشی های خودمانیم؟؟؟

یا که باز هم آبرو می خری و می گویی بدی هایشان از روی بچگی ست... پدر بالای سر نداشته اند...

لا تثریب علیکم الیوم...

می خواهم بدانم انگشتشان به سمت من هم اشاره می رود که این یکی را چه می گویید؟

این که دیگر خون به دل شما صد چندان همه کرده... این که یک دل نه صدها دل از شما شکسته...

این که از همه بیشتر ادعا داشته و اهل عمل نبوده....

این که فقط حرف زده...

و شما در برابر شمارش همه ی بدی هایم بگویی:

باز هم دوستش دارم...

 

"بار ِ عام"

 پادشاه - به هر دلیلی - پدرش را به زندان برده بود و نبود پدر شده بود آغاز همه ی بدبختی ها و مشکلاتشان.

از دست دادن زمین و بیماری مادر و فقر و هزینه های کمر شکن و خشک شدن لبخند بر لبانشان...

تا اینکه پادشاه "بار ِ عام" داد...

هر که هر چه می خواهد به پادشاه بگوید تا برآورده اش نماید...

پسر رفت...

از پادشاه زمین خواست٬ در خواست پزشک حاذق کرد٬ مبلغ زیادی پول گرفت اما...

پادشاه شناخته بودش...

گفت: مطمئنی خواسته ی دیگری نداری؟

چیزی یادش نیامد... تشکر کرد و رفت....

آن طرف تر وزیر صدایش کرد.

از او پرسید: از چه زمانی این همه مشکل و سختی بر سرتان آوار شد؟

آهی کشید و گفت: از زمان زندانی شدن پدر...

وزیر آن سو را نشانش داد و گفت نگاه کن چه می بینی؟

پسر رد انگشت وزیر را گرفت و نگاهش به ناگاه به نگاه پدر از پس میله های زندان افتاد...

پنجه بر میله ها انداخته بود و پسر را می نگریست...

وزیر گفت: اگر آزادی پدرت را می خواستی همه ی مشکلاتت را حل کرده بودی...

***************************************************************************

رفته بود مکه. خوب به ذهنش سپرده بود که وقت نگاه به خانه ی خدا حاجتش را از خدا بخواهد...

با خودش می گفت: خدا "بار عام" داده است...

خودش قول داده به هنگام اولین نگاه به خانه اش سه حاجت بنده اش را برآورده می کند...

نکند چیزی جز آزادی پدر را بخواهم...نکند دعایی جز فرج بر لبم بیاید...

زیر لب می گفت: خدایا به دلم نگاه نکن که چه ویران و پر آشوب است... که پر از نفاق و دو رویی ست...

خواسته ام بر سر زبانم داد می زند... بابایم را برسان... تو که اصدق القائلینی...

********************************

حالا دیگر راه ورود به مکه را هم بسته اند...

زهی خیال باطل...

اگر آقا بیاید مگر ما قرار است برای رسیدن به خدمت ارباب از این ها اذن ورود بگیریم؟؟؟

 

یک بار هم برای خودت

 

آقا.....

آقـــــا..........

آقـــــــــــــــــــا..........

آقـــــــــــــــــــــــــــــا...........

                                            برای دل خودت

                                              کاش بیایی

 

ای روح و روانم...

 

یک زنگوله ی زنگ زده ی رنگ و رو رفته به هیچ کاری نمی آید٬ هیچ کس نگاهش نمی کند٬ اما اگر همین زنگوله را به پای عقابی ببندند آسمانی می شود... می رسد به آنجا که بال پرواز کبوتران هم یارای رسیدنشان نیست...

به اندازه ی همان زنگوله نالایق و بی خاصیتم اما با تمام وجود چنگ انداخته ام آقا به دامانت٬ که هر جا رفتی من هم به دنبالت باشم... به آنجایی برسم که خودم به تنهایی هیچ گاه توانش را ندارم... می خواهم منتسب به تو باشم... می خواهم به برکت وجودت جان بگیرم...

به جان عزیزت حیران شده ام از این دست خالی و نزدیک شدن به زیباترین روز سال!