السلام علی ربیع الانام...

 

بهار را چشم کشیده ایم

اما می دانیم این روح زمستانی و یخ زده

گرمای دستان تو را می طلبد...

تویی که "بهار روزگارانی" 

ــــــــــــ

در لحظه های تازه ی سال نو

تنها تو را زمزمه خواهیم کرد

باور کن...

ــــــــــــ

فعلا خدانگه دار... 

روزهای تان "نو"

 

ملاقات

 

بعداز آن دعوت زیبا به ملاقات خودت٬ من چه حالی بودم!

خبر دعوت دیدار که از راه رسید

پلک دل باز پرید

من سراسیمه به دل بانگ زدم:

آفرین قلب صبور! زود برخیز عزیز

جامه تنگ در آر وسراپا به سپیدی تو درآ.

وبه چشمم گفتم:

باورت می شود ای چشم ِ به ره مانده ی خیس؟

که پس از این همه مدت ز تو دعوت شده است!

چشم خندید و به اشک گفت برو

بعداز این دعوت زیبا به ملاقات نگاه.

و به دستان رهایم گفتم:

کف بر هم بزنید... هر چه غم بود گذشت.

دیگر اندیشه ی لرزش به خودت راه مده!

وقت ان است که آن دست ِ محبت ز تو یادی بكند

 خاطرم راگفتم:

زودتر راه بیفت. هر چه باشد بلد ِ راه تویی.

ما که یک عمر در این خانه نشستیم تو تنها رفتی

بغض در راه گلو گفت:

مرحمت کم نشود گوئیا بامن بنشسته دگر کاری نیست.

جای ماندن چو دگر نیست از این جا بروم

پنجه از مو بدرآورده به آن شانه زدم

و به لبها گفتم:

 خنده ات را بردار ... دست در دست تبسم بگذار 

و نبینم دیگر 

که تو برچیده و خاموش به کنجی باشی

 مژده دادم به نگاهم گفتم:

نذر دیدار قبول افتادست و مبارک بادت 

 وصل تو با برق نگاه

 و تپش های دلم را گفتم:

اندکی آهسته! آبرویم نبری! پایکوبی ز چه برپا کردی؟

نفسم را گفتم: جان من تو دگر بند نیا

 اشک شوقی آمد  ...تاری جام دو چشمم بگرفت

و به پلکم فرمود:

 همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه 

پای در راه شدم ... دل به عقلم می گفت:

 من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد

 هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی 

 من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواند

 و مرا خواهد دید

 عقل به آرامی گفت: من چه می دانستم؟  من گمان می کردم  دیدنش ممکن نیست 

و نمی دانستم  بین من با دل او صحبت صد پیوند است

 سینه فریاد  به سر داد:

حرف از غصه و اندیشه بس است 

 به ملاقات بیندیش و نشاط 

 آخر ای پای عزیز! قدمت را قربان... تندتر راه برو  ...طاقتم طاق شده

 چشمم برق می زد /اشک بر گونه نوازش می کرد/لب به لبخند تبسم میكرد /دست بر هم میخورد  

 مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می كوبید

 عقل شرمنده به آرامی گفت:

 راه را گم نکنید

 خاطرم خنده به لب گفت نترس ... نگران٬ هیچ مباش 

 سفر منزل دوست کار هر روز من است

 عقل پرسید : دست خالی که بد است. کاشکی...

 سینه خندید و بگفت:

دست خالی ز چه روی !؟ این همه هدیه کجا چیزی نیست!

 چشم را گریه شوق 

قلب را عشق بزرگ 

 روح را شوق وصال 

 لب پر از ذکر حبیب 

خاطر آکنده یار

شاعر را نمی دانم که برای کدام حبیب چنین زیبا سروده٬ اما من با خواندنش عجیب هوایی کربلا می شوم...

 

باور ندارید امتحان کنید!

 

نوشتن از مسائل روزمره و دغدغه های زندگی= افزایش آمار خواننده های وبلاگ

گفتن از دوری حضرت و درد انتظار و بیچارگی عصر غیبت= رکود شدید خواننده

"امام زمان "دغدغه" ی امروز جامعه نیست"

 

برایم پیام داده بود:

 

بلند ترین ارتفاع

برای سقوطمان

افتادن از نگاه "مهدی فاطمه" است!!!...