پشت فرمون ماشین نشسته بودم و با خیال راحت توی اتوبان شلوغِ وسط ظهر، رانندگی می کردم. هشت، نه سالی می شه که گواهینامه گرفته ام و هیچ وقت جرأت و جسارت نشستن پیدا نکردم...

تا همین چند وقت پیش...

که دوباره برای مهارت رانندگی در شهر با ماشین تعلیم رانندگی، کنار مربی پشت ماشین نشستم. گفته بودم براش که دلهره و نگرانی مانع نشستنم بوده و حالا از روی فراموشی قواعد رانندگی، دوباره سراغ تعلیمش اومدم. نزدیک به اتمام ساعت آموزش بود. توی همون اتوبان شلوغ با دنده چهار... خوب می رفتم.

مربیم پرسید: اضطرابت انگار بر طرف شده. با "آرامش" گفتم: "معلومه چون شما کنارم هستید و ترمز و گاز و کلاج تحت کنترل شماست"...

خندید و شروع کرد به حرف زدن... اما من دیگه چیزی نمی شنیدم. خودم نکته ای طلایی گفته بودم و غرق در حرف خودم شده بودم...

یه آن توی دلم رو کردم به صاحب زندگیم -علیه السلام- ... گفتم: "میشه همیشه کنارم باشید؟ میشه فرمون زندگیم رو بسپارم به شما؟ اگه کنترل زندگیم همیشه تحت اختیار دستای مهربون شما باشه اون وقت من همیشه آروم و بی اضطرابم"...