لطف بسیار طلب کار شدن هم دارد...
پیش خود گفت: اینبار از کسی دزدی می کنم که کریم باشد. که دنبال سارق نگردد. که مال دزدیده را پس نگیرد...
رفت و نقشه کشید و شمشیر طلایی را دزدید. گفت: خودش می داند چقدر مشکل دارم و قرض دارم و بدبختی روی شانه هایم سوار شده.
شمشیر را برد. اما برای فروشش به مشکل خورده بود. در همه ی شهر پر شده بود که شمشیر را دزدیده اند. به که می فروخت؟؟؟
هر روز با فکر و هزار غصه می رفت به چای خانه ای نزدیک خانه. می نشست و فکر می کرد. در این مدت با تاجری آشنا شده بود. هر روز می آمد و پیشش می نشست. با او طرح دوستی ریخته بود. تا اینکه یک روز تاجر در گوشش گفته بود: شمشیر را به من بده. من از تو می خرم.
چشمانش گرد شد. زبانش گرفت. حاشا کرد و او اصرار. سرانجام تسلیم شد و گفت: تو از کجا می دانی؟
تاجر به آرامش گفت: صاحب شمشیر را به خواب دیده ام. سفارشت را کرده است. گفته آبرویت را نبرم...
دیگر جای درنگ نبود. به سر زنان و پا برهنه به سمت حرم دوید... صورتش را روی سنگ های صحن گذاشت. عذرخواهی کرد. التماس بخشش نمود. گفت: حقا که کریمی. خودم گفتم اما اینطورش را باور نمی کردم.
خوب بود که اشک جلوی دیدنش را گرفته بود و الا رویش را نداشت به ضریح نگاه کند.
صدای خادم حرم و آغوش بازش او را به خود آورد. گفت: به جمع خادمان حرم خوش آمدی.
هاج و واج با شگفتی دو چندان گفت: تو دیگر نیت مرا از کجا دانستی؟
خادم رو کرد به گنبد طلایی و گفت: همین آقا. قمر بنی هاشم -علیه السلام- سفارشت را به من کرده و فرموده اند بهترین حقوق را برایت مقرر نمایم.
بوم نوشت:
نذر کرده ام اگر روزی دوباره چشمانم به گنبد طلایی ات افتاد، وردی را بگویم: "بی دست کربلا دست مرا بگیر". آنقدر می گویم تا...
از رنگ تو خواهم گفت. از مهر تو که آسمانی است و بی منتها. من زندگی را به رنگ تو خواهم کشید،ای سبز ترین آبی! ای رنگین کمان عشق! <مهدی>