به بهانه ی حمایت از موج وبلاگی

سوار بر مرکب او را به سمت دربار می بردند. تمام وقت سر به پایین انداخته و چشم بر زمین دوخته بود. نمی دانم چرا دلم میل به او کرده بود و از دیدن چهره ی آرامش سیر نمی شدم. مذهبم موافق با او نبود اما در دل دعایش کردم. خدایا این مرد را از فتنه ی متوکل حفظ بفرما...

اما گویا فقط من نبودم که تماشایش می کردم. جمعیتی از مردم پی گیر ماجرا شده بودند و برای فهمیدن ماجرا تجمع کرده بودند.

همین که مرکبش از کنار من عبور کرد سر بالا گرفت و با رافت و مهربانی فرمود: خداوند دعایت را در حق من مستجاب می نماید و عمر و مال و فرزندانت را زیاد می کند. دهانم از حیرت باز مانده بود. این را گفت و از کنارم عبور کرد...

اشک به چشمانم نشست. خدایا این که بود که از تنگ دستی من خبر داشت و عقیم بودنم را می دانست!


بوم نوشت:

آقا جان! آن روز عبدالرحمن سنی مذهب مهرتان در قلبش نشست و برای در امان ماندنتان از قتل دعا نمود. شما هم دعایش کردید.

امروز هم ما هتک حرمت به شما را دیده ایم و دلمان از اسائه ادب به عظمت شما لرزیده است. به دعای شما نیازمندیم... به دعایتان برای ختم غیبت محتاجیم...

موج وبلاگی «جانم فدای حضرت هادی(ع)»


و در این باره بخوانید :

برای ما هم چراغ بیاور!... تاریک است...

فمعکم معکم لا مع غیرکم...

جانم فدای حضرت هادی علیه السلام

 

از انتظار تا انتظار


دو سال از ندیدنش گذشت...

دو سال انتظار امروز را کشیدیم که دوباره روزی کنارش باشیم و جمع خانواده مان تکمیل شود.

اما امروز انتظارمان به سر آمد.

...

دارم به انتظاری فکر می کنم که آنقدر خوب چشم نکشیدم تا سرانجامش را بیابم.

انتظاری که آنقدر در وجودم به باور ننشسته است که یار "آمدنی" ست!

انتظاری که از حد شعار بالاتر نرفته است.

...

امروز جمعه بود. آفتاب طلوع نکرده بی صبرانه منتظر بودم. دور از دیار ما آمد... اما یار مهجورمان هنوز از آن دور دست هایی که نزدیک است، به تماشای مدعیان انتظارش نشسته است...

این جمعه هم غروب کرد بی حضور او... کاش...




کودکانه می خوانمت که بعد این همه عمر با تو زیستن، هنوز نفهمیده ام برایم چه می گویی.



ریحانه ی علی!

چه سود که هنوز عطر وجودت در خانه به مشام می رسد

وقتی که خودت دیگر حضور نداری؟!



مکتب فاطمی


حالا که روز معلم مصادف شده با ایام فاطمیه باید از تو گفت. از تعلیم و تدریست که با رنج و خون دل همراه بود آن گونه که با تمام شدن جانت، جان گرفت مکتبت.

مرور زندگی تو حاصلی ندارد برایم جز احساس حقارت و کوچکی در برابر این همه عظمت که در لابه لای عمر کوتاهت مخفی ماند...

ثمره ی زحمات نبوت و امامت به تو بسته بود و چه خوب به بار نشاندی اش! که اگر تو نبودی توحید نبود. که اگر تو نبودی محمد و علی صلوات الله علیهما و آلهما نبودند که با قیام تو نامشان و رسالتشان جاوبد ماند...

این روزها تو نقش معلمی را داشتی که از سر اخلاص و احساس وظیفه هر آنچه داشت داد - از پهلو و صورت و بازو تا جان فرزند و جان خود و زندگی-  تا شاگردان نوپای اسلام درس بیاموزند... درس امام شناسی و دفاع از حقیقت مظلوم ولایت!

افسوس که برایت نمی توان شعر "عمرت دراز باد" سرود که گویا تنها آمده بودی شاگرد بپرورانی و بازگردی... افسوس که قدرت را ندانستند (ندانستیم) ... افسوس


بوم نوشت:

وجدان درد عجیبی سراغم می آید وقتی می بینم ناتوانم از بیان عظمت خاتون دو عالم. کسی که پیامبر در برابر او قامت راست می کرد به احترام. کسی که نامش برای همه ی اهل بیت شأن و منزلتی ویژه داشت. ببخش مرا که کوتاهی و قصور فراوان دارم...


فاطمیه را می گویم...


سه بار آمد تا یادمان بیاورد دفاع از امام شوخی بردار نیست. تا پای جان باید رفت...