به بهانه ی حمایت از موج وبلاگی
سوار بر مرکب او را به سمت دربار می بردند. تمام وقت سر به پایین انداخته و چشم بر زمین دوخته بود. نمی دانم چرا دلم میل به او کرده بود و از دیدن چهره ی آرامش سیر نمی شدم. مذهبم موافق با او نبود اما در دل دعایش کردم. خدایا این مرد را از فتنه ی متوکل حفظ بفرما...
اما گویا فقط من نبودم که تماشایش می کردم. جمعیتی از مردم پی گیر ماجرا شده بودند و برای فهمیدن ماجرا تجمع کرده بودند.
همین که مرکبش از کنار من عبور کرد سر بالا گرفت و با رافت و مهربانی فرمود: خداوند دعایت را در حق من مستجاب می نماید و عمر و مال و فرزندانت را زیاد می کند. دهانم از حیرت باز مانده بود. این را گفت و از کنارم عبور کرد...
اشک به چشمانم نشست. خدایا این که بود که از تنگ دستی من خبر داشت و عقیم بودنم را می دانست!
بوم نوشت:
آقا جان! آن روز عبدالرحمن سنی مذهب مهرتان در قلبش نشست و برای در امان ماندنتان از قتل دعا نمود. شما هم دعایش کردید.
امروز هم ما هتک حرمت به شما را دیده ایم و دلمان از اسائه ادب به عظمت شما لرزیده است. به دعای شما نیازمندیم... به دعایتان برای ختم غیبت محتاجیم...
موج وبلاگی «جانم فدای حضرت هادی(ع)»
و در این باره بخوانید :
برای ما هم چراغ بیاور!... تاریک است...
جانم فدای حضرت هادی علیه السلام
از رنگ تو خواهم گفت. از مهر تو که آسمانی است و بی منتها. من زندگی را به رنگ تو خواهم کشید،ای سبز ترین آبی! ای رنگین کمان عشق! <مهدی>