بسم الله الرحمن الرحیم
همیشه شروع قشنگ و زیباست. پر از انرژی و پر از هدف...
اما زمان که گذشت و گرد دیروزها رویش نشست، حالت عادی به خود می گیرد و هدف ها زیر گرد و خاک زمان کم رنگ می شود...
بر می گردم و نگاهی به آرشیو وبلاگ می اندازم... بهمن 88 شروع وبلاگ نویسی در بوم دل بود... با هدفی مقدس... با انگیزه ای که لا اقل برای خودم ارزش والایی داشت...
دلم می خواست در هیاهوی مجاز آباد نام غریب کسی را زنده کنم که هر کس با او باشد سرزمین دلش همیشه آباد خواهد بود...
و زمان روز به روز این انگیزه را برایم کم رنگ تر کرد... اخلاص گاهی بوی ریا گرفت و لبخند نمکین و رضایت بخش مولا گه گاه با تعریف و تمجید خوانندگان معامله شد
چه تلخ...
حالایی که یک هفته بیشتر خانه ی پدری ام نیستم دلم برای تمام لحظاتی که می توانستم برایش بنویسم، به یادش باشم، از او برای دیگران بگویم تنگ می شود...
این هم مانند همه ی فرصت هایی بود که می توانست هم نعمت باشد و هم نقمت... و سرانجام به آخر رسید
اما دلم فقط به این خوش است که اگر نوشته هایم به اندیشه ی هیچ کس نیافزود دل خودم را از حالت مردگی در می آورد... نه این که چون من می نوشتم ... که به خاطر نام مقدسی که بهانه ی نوشتنم بود...
گمان نمی کنم حالا حالاها دیگر بتوانم بنویسم... مگر این که در آینده آقای همسر مرحمت کنند و اینترنت خانه مان را راه اندازی کنند و البته اگر توفیقی باشد...
چند کلامی با صاحب وبلاگ:
شرمنده ام که بیشتر وقت ها به آنچه برای دیگران گفتم خود عامل نبودم
شرمنده ام که ابتدای کار تعهد کردم زندگی را به رنگ تو به تصویر آورم و نتوانستم
ببخش که از لطفت بهره مندم کردی و من...
چند کلامی با خوانندگان وبلاگ:
خاموش می خواندید یا روشن ممنون شمایم
هر چه بدی بود حلال کنید به بزرگواریتان
هر چه در پاسخ به نظرات گرانتان کوتاهی بود ببخشید
تا حد ممکن سعی می کنم اوقاتی که به خانه ی مادر و پدرم می آیم سر بزنم و شاید هم بنویسم اما نمی دانم تا چه حد شدنیست
و مهم تر این که در یادتان جای مرا خالی کنید و دعا
که شروع زندگی ام پایانی زُهیر وار داشته باشد نه زُبیر وار...
یا علی
از رنگ تو خواهم گفت. از مهر تو که آسمانی است و بی منتها. من زندگی را به رنگ تو خواهم کشید،ای سبز ترین آبی! ای رنگین کمان عشق! <مهدی>