نه اسباب رفتن داشتم و نه دل برگشتن. بعد این همه دویدن و نزدیک شدن، حال حباب آرزویم شکسته بود و تباه شده بودم...

از همان وقت که هم شهری هایم همه عازم کربلا شدند هوای کربلا به سرم افتاد و حسرتش کنج دلم خانه کرده بود. آخر من تهی دست بودم و پرداخت هزینه‌ی سفر برایم ناممکن بود. روزی شرح دل تنگی‌ام را برای یکی از دوستانم بازگو کردم. اشک ریختم و گفتم: می ترسم بمیرم و آرزوی زیارت مولایم حسین در دلم بماند. پریشان حالیم را که دید و التماس نگاهم را که خواند؛ دلش برایم سوخت. مرا با خودش روانه‌ی کربلا ساخت.

و خدا می داند چه ولوله‌‌ای در دلم به پا شد. من کربلایی می شدم! با کاروان حرکت کردیم. اما در نزدیکی گلپایگان راهزنان، بر سر مان ریختند و هر چه بود غارت نمودند و به ناچار برهنه و عریان وارد گلپایگان شدیم.

جمعمان از هم پاشید و هر کس راه خودش را گرفت. عده ای از هم کاروانیان پولی قرض کردند و رفتند. اما من همانجا ماندم، نه اسباب رفتن داشتم و نه دل برگشتن...

 تا آنکه ماه محرم شد. حسینیه‌ای در آنجا بود که شب ها، شیعیان در آن عزاداری می‌کردند و در همان جا اسکان گرفته بودم. کار شب و روزم شده بود گریه. تا اینکه یک شب پس از گریه‌ی بسیار به خواب رفتم. در عالم رویا دیدم وارد کربلا شده ام. شتابان به سمت حرم رفتم و اذن دخول خواستم.

اما شخصی مانع من شد و با دست اشاره‌ام کرد که بازگرد! اکنون وقت زیارت تو نیست. آشفته شدم. با تحیر گفتم: به یاد ندارم حرم ابا عبدالله حاجب و مانع داشته باشد!

به مهری حزن آلود گفت: ای مقبل هم اکنون حضرت زهرا سلام الله علیها و مادرش خدیجه کبری و مریم و حوا و آسیه و جمعی از حورالعین، با جمعی از انبیاء به زیارت آمده اند.

قدری تأمل کن، آن ها که فارغ شدند نوبت تو می شود. با تعجب گفتم تو کیستی؟ گفت من ملکی هستم که دائما برای زوار اربابم استغفار می کنم.

سپس دست به سویم دراز کرد و دستم را گرفت و مرا به میان صحن گردش داد. همه ی حواسم را به چشمانم سپردم تا لحظه لحظه اش را به خاطرم بسپرد و چیزی از چشمانم باز نماند. در گوشه گوشه ی صحن جمعی را می دیدم که شباهت به اهل دنیا نداشتند تا اینکه در یک قسمتی از صحن به محفلی آراسته رسیدیم که جمعی موقٌر، با خضوع و خشوع نشسته بودند. محو تماشایشان بودم که ملک پرسید: می‌شناسیشان؟ رو به او کردم و سرم را تکان دادم که نه. گفت اینان انبیا هستند، که به زیارت حضرت سیدالشهدا آمده اند.

آنکه مقدم بر همه نشسته، حضرت آدم ابوالبشر است و آنکه در طرف راست او نشسته، حضرت نوح و در طرف چپش حضرت ابراهیم خلیل است و آن یکی شیث است و دیگری ادریس و آن هود و صالح و آن اسماعیل و اسحاق و آن یکی داود و آن سلیمان و آن دیگری موسی و آن روح الله است.

در این اثناء دیدم بزرگواری از حرم بیرون آمد، در حالی که دو نفر زیر بغلهای او را گرفته بودند. پس همه انبیاء به احترامش برخاستند و در برابرش تعظیم نمودند و آن بزرگوار رفت و در صدر مجلس نشست. بعد از لحظه ای سر بلند کرد و فرمود محتشم را بیاورید.

مشتاقانه پرسیدم: این بزرگوار کیست؟ گفت خاتم الانبیاء محمٌد مصطفی صلی اللٌه علیه و آله و سلٌم است. لحظاتی نگذشت که محتشم را آوردند. مردی خوش سیما بود و قدی کوتاه داشت و عمامه‌ی ژولیده‌ به سر کرده بود. همین که وارد شد تعظیم کرد و ایستاد. پیامبر با چشمان غمبارشان نگاهش کرده و فرمودند: ای محتشم امشب شب عاشورا است، پیامبران برای زیارت فرزندم حسین آمده اند و می خواهند عزاداری کنند، بر بالای منبر برو و از اشعار دلسوز خود بخوان تا ما بگرییم.

به امر پیامبر اکرم منبری گذاشتند، و محتشم رفت در پله اول آن ایستاد، اما پیامبر به او اشاره کرد بالاتر برو، محتشم اطاعت امر کرد و در پله دوم ایستاد. فرمود بالاتر برو. یک به یک بالا رفت و حضرت او را بالاتر فرستادند تا آنکه در پله نهم منبر ایستاد. فرمودند بخوان.

و من همه‌ی حواسم را جمع نمودم تا ببینم محتشم کدام بند مرثیه را می‌خواند که از همه دلسوزتر است. چشمانش را بست و شروع کرد به خواندن این بند:

کشتی شکست خورده طوفان کربلا

در خاک و خون فتاده به میدان کربلاء

گر چشم روزگار بر او فاش می گریست

خون می گذشت از سر ایوان کربلا

از آب هم مضایقه کردند کوفیان

خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بودند دیو و دد همه سیراب و می مکید

خاتم ز قحط آب، سلیمان کربلا

صدای پیامبر به ناله بلند شد و رو به انبیاء کرد و فرمودند: ببینید امت من با فرزندم چه کرده اند، آبی را که خدا بر سگان و درندگان و کفار مباح کرده، امت من، بر اولاد من حرام کرده اند. محتشم شروع کرد به خواندن مرثیه بعدی

روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار

خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار

موجی به جنبش آمد و برخاست کوه کوه

ابری به بارش آمد و بگریست زارزار

 همین که محتشم به این شعر رسید پیامبران بر سر کوفتند. گویی در و دیوار اشک می‌ریخت. محتشم رو به پیامبران کرد و گفت: 

جمعی که پاس محملشان بود جبرئیل

گشتند بی عماری و محمل شترسوار

پیامبر به گریه فرمود: آری این جزای من بود، که دختران مرا در کوچه و بازار مثل اهل زنگبار بگردانند. محتشم سکوت کرد و ایستاد که او را مرخٌص فرماید و از منبر به زیر آید.

اما ایشان فرمودند: محتشم هنوز دل ما از گریه خالی نشده است بخوان. در میان دل سوخته ی محتشم حس کردم که چه شوقی پیدا شد و به هیجان آمد. کم نبود که پیامبر میل داشت با اشعار او بگرید. عمامه را از سر برداشت و بر زمین زد و با دستش اشاره نمود، به طرف قبر سیٌدالشٌهداء و با بغض در حال انفجارش گفت: یا رسول الله منتظری من بخوانم و بشنوی؟ اینجا نظر کن

این کشته فتاده به هامون حسین توست

وین صید دست و پا زده در خون حسین توست

خاموش محتشم که دل سنگ آب شد

مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد

که ناگهان ملکی صدا زد، محتشم بس کن. پیامبر از حال رفت... دیگر جای ایستادن نبود. محتشم را دیدم که اشک از چشم سترد و از منبر به زیر آمد.

چون رسول خدا به هوش آمد، ردای مبارک خود را به عنوان خلعت به او عطاء فرمود. دلم شکست. با خود گفتم خاک بر سرت، ای بی قابلیٌت، این همه شعر و مرثیه گفته ای، حالا معلوم شد که پسند یار نبوده است. تو هم که همین جا حاضر بودی اما پیامبر به تو اعتنا نکرد و محتشم را احضار فرمود که اشعارش را بخواند و پیامبران بر سروده هایش گریستند و به خلعت مفتخر گردید.

زیر لب خود را ملامت می کردم و دلم می خواست زمین شکافته شود و مرا در خود فرو برد.  تصمیم گرفتم زودتر از صحن بیرون روم که مبادا آشنایی مرا ببیند و خجالت بکشم.

از ملک جدا شدم به سرعت روانه شدم. نزدیک در صحن که رسیدم، دیدم حوریه‌ای سیاه پوش، از حرم بیرون آمد و دوان دوان رفت خدمت پیامبر و عرض کرد یا رسول الله! دخترت فاطمه می گوید: چرا دل مقبل را شکستی؟ او هم برای فرزندم حسین مرثیه گفته است.

پیامبر به جست و جویم برخاست و فرمود مقبل بیا، دخترم فاطمه میل دارد تو هم اشعار خود را بخوانی. چه می شنیدم؟ از روی  شعف چیزی نمانده بود، که جانم از بدن برون رود. پاهایم توان نداشت اما خودم را کشاندم تا نزدیک پیامبر. تعظیم کردم و به بالای منبر رفتم. در پله اول ایستادم اما حضرت نفرمود بالاتر برو . تنها فرمود بخوان.

همان جا فهمیدم که میان من و محتشم، چقدر فرق است. با خود خیال می کردم که در مقابل آن مرثیه های دلسوز و پر گریه محتشم چه بخوانم؟ یادم آمد که واقعه شهادت را از همه بهتر به نظم آورده ام سه شعر خواندم و عرض کردم یا رسول الله:

روایت است که چون تنگ شد بر او میدان

فتاده از حرکت ذوالجناح از جولان

نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت

نه سیٌدالشٌهداء بر جدال طاقت داشت

هوا ز باد مخالف چو قیرگون گردید

عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید

بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد

اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد 

چون این شعر را خواندم، صدای شیون بلند شد. دیدم که  پیامبر بر سر می زد و وا ولداه می گفت. خواستم ادامه دهم‌ که یک مرتبه حوریه ای صدا زد، مقبل بس است. فاطمه زهرا صلوات الله و سلامه علیها روی قبر حسین  غش کرده است.

از منبر فرود آمدم در دلم گذشت کاش مرا هم خلعتی مرحمت می کردند، که در نزد سایرین، و محتشم سرافراز می شدم.

که ناگاه دیدم از حرم مطهر، جوانی بی سر، و با بدن پاره پاره بیرون آمد، و از حلقوم بریده فرمود: مقبل دلت نشکند، خلعت تو را هم خودم می دهم...