نوبت...


در انتهای همه ی مصیبت ها

غم تو آغاز می شود...

آجرک الله یا اباصالح المهدی

باورم نمی شود...


با یک حساب سرانگشتی رسیده ام به این حس وحال

نشسته ام به حساب و کتاب...

رحم کرده خدا که حساب دقیقش لاتحصوها ست!

اوضاع بدجور نا بسامان است...

و حالا به این فکر می کنم که اگر قرار باشد مثل رفتار خودم با من معامله کنی

که یاد تو و کار تو عقب همه ی فعالیت های من است،

در آن وقتی که هر روزش معادل با هزار روز دنیاست

نوبت دستگیری و شفاعت من کی می رسد؟

یعنی امکان دارد بعد این همه دستگیری ات در این دنیا

آن طرف ...؟


برای غمخوار امت... برای رسول الله


فرزندتان از قول شما چنین فرمودند:

ناگوارتر از يتيمى ِ فرد بى‏مادر و پدر، يتيمى آن كسى است كه از امامش دور افتاده، و توان وصول به او

 

را ندارد، و پاسخ مسائل مورد نيازش را نمى‏داند...


دوران سختی ست... دعایمان کنید... از این همه دربه دری، خسته ایم... یا رسول الله شما بخواهید تا پایان یابد این روزهای بی پدری...


اللهم انا نشکوا الیک فقد نبینا

و غیبة ولیّنا


کبوترانه


ساکن مدینه الرضا که باشی

کربلا هم که می روی

یا که نجف

یا که کاظمین

همین که دست بر سینه می گذاری تا سلام دهی

نا خودآگاه می گویی:

«السلام علیک یا علی بن موسی الرضا»


***


باز آقای شهر ما میهمان عزیزی دارد

و من دست و پایم را گم کرده ام


***


امشب باز هم یتیم شدیم...

یتیم تر از قبل...

یتیمی درد بی درمان یتیمی


***


اربعین...

امروز

در چهلم بابا

جای دخترکی خالی ست...


اربعین...

امروز...

حال و هوای رباب سلام الله علیها

دیدنی نیست...


اربعین...


امروز حسین علیه السلام  را که زیارت کردی

راهی تل زینبیه شو

و یک دل سیر برای زینب سلام الله علیها  گریه کن...


چشمانم کو؟


چشمانم را به حلقه های ضریحت گره زده بودم

همان وقتی که اذن نگاهم داده بودی...

اذن اشک...

همان وقتی که سرم را پایین پایت گذاشته بودم...

گوئیا گره چشمانم از ضریحت باز شده است...

واماندگی را از سرخی بی رمقش بخوان

دوباره اذنی ده

برای دیداری دوباره

برای عُلقه ای نو با ضریح جدیدت...

+


یابن زهرا زینب کبری صدایت می زند...

 

تنها کودکان کربلا به هنگامه ی هر درد و بلا و مصیبات وارده، عمه را صدا نمی زدند...

تنها عمه سپر بلای یتیمان حسین نبود

تنها به جای تک تک اسرا تازیانه نخورد

که ماورای همه ی این جان فشانی‌ها، بلاگردان امام زمانش شده بود.

امام باقر علیه السلام فرمودند: در سه جا نزدیک بود جان از بدن پدرم زین العابدین مفارقت کند

اما زینب کبری سلام الله علیها به او جان دوباره بخشید...

یک بار همان وقتی که متحیر مانده بود میان فرار کودکان از خیمه های آتش گرفته و بیرون آوردن بیمار کربلا...

که شمر سر رسید و فرمان به قتل امام سجاد علیه السلام داد...

خود را بر بدن تب آلود پسر برادر انداخت و فرمود: برای کشتن او من باید اول بمیرم... شرم نمی کنی از این همه قساوت؟

و ابهت کلام زینب کبری او را به وحشت انداخته و منصرف کرده بود...

دیگر بار صبح روز یازدهم بود که اسرا را بر اُشتران سوار کرده بودند و زین العابدین با آن حال نزار، چشمانش بر ابدان کشته ی شهدا افتاد و نزدیک بود که قالب تهی کند که عمه ی بزرگوارش به یاری قلب او شتافت.

_ چه شده علی جان که این همه بی تابی؟

- عمه جان این ها مشغول کفن و دفن کشته های خود هستند اما بدن پدر و برادران و یاران پدرم...

و آن عالمه ی غیر معلمه با بیان حدیثی از جدش رسول خاتم به او آرامش بخشید... که شیعیانمان اینجا سکنی می کنند و برای پدرت مزاری می سازند که هیچ گاه مندرس نخواهد شد و ...

و آخر بار در مجلس یزید بود که به خاطر پاسخ دندان شکن علی بن الحسین دستور به قتل آن جناب داد و باز عقیله ی بنی هاشم بود که صیحه زد و از جا برخاست. از جان گذشت تا از جان جانانش، امام زمانش محافظت نماید

****

امروز در کوچه های شهر ما روضه می خوانند... می گویند دل حجه بن الحسن خون است.. می گویند گفته است به جای اشک، خون می گرید... می گویند همه ی این وقایع را به چشم سر می بیند... کسی هست که برای دلداریش بشتابد؟ کسی هست که سر سلامتی اش بدهد؟

امروز در کوچه های شهر ما روضه می خوانند... می گویند حجة بن الحسن قول داده است هر کس پس از گریه بر سید الشهدا او را دعا نماید حضرت برایش دعا می کند... اما... گاهی روضه خوان شهر ما یادش می رود از دعای اصلی... از آن چشم به راهی که شاید در همان مجلس نشسته است...

این روزها از گوشه گوشه ی دنیا این صدا می آید که جهان درحال خاموشی ست و زندگی رو به اتمام است... و ما به برکت وجود مردی که امام عصر ماست دلمان گرم است. دنیای ما قرار نیست نابود شود که او هست. او باید بیاید...

امروز در کنج این وبلاگ روضه می خوانم که او به ما جان داده است. زندگی من به برکت آقایی اوست... اما من هنوز می ترسم که در راهش گزندی ببینم...