نشد!
می خواستند نام شما اهل بیت را مدفون کنند. می خواستند با کشتن برادرتان، اسلام را سر ببُرند، نشد!
می خواستند با دیدن کشته ی برادر اشک سهم شما باشد و خنده ی مستانه از آن خودشان. اما نشد! چنان کردی که صدای گریه همگی شان به آسمان رفت...
می خواستند با اسارت، خفت و خواری را در چشمانتان منزل دهند اما نشد! شکوه و هیبت تان، خطبه های علی وارتان، حقارتی برایشان رقم زد که تا همیشه خار چشمانشان شد...
این همه تلاش و تهدید و محاصره برای همین است بانو.
خار به چشم دارند از این همه عزتی که با تحمل سختی ها از کربلا تا شام، از شام تا مدینه کوله ی شانه کردید و تقدیم اسلام جدتان...
می خواستند نامی از اسلام نباشد اما به فداکاری شما، به همت بلندتان، به کوه صبرتان، نشد!
حالا گمان می کنند با جسارت به حریمتان اسلام تمام می شود... زهی خیال باطل
ضربه می زنند تا همه را نیست کنند اما با هر ضربه صدایی در گوش جهان می پیچد که کارشان سخت تر می شود.
لَنگ مردانِ عصا به دست را چه به فتح قله های سر برآورده از آسمان هفتم!
راستیکه چقدر جای خطبه هایتان برای خواب مانده ها و خواب دیده ها خالی ست....
ما که عمق فاجعه را نمی فهمیم. درد را سیده خوله سلام الله علیها فهمیده است که با شنیدن هتک حرمت و تهدید تخریب حرم شما خون دل هایش را بیرون ریخته...
کاش مرهم دردهایتان بیاید...
+
+
بوم نوشت:
حال و روز عهدنامه هایمان چه رنگی ست؟