ان الحسین...و سفینه النجاه


گوش های مان را که تیز کنیم صدا را خواهیم شنید. چشم های بی سویمان را اگر کمی ریز تر کنیم و به آن دور دست ها که نه، همین نزدیکی ها خیره شویم می بینیمش...

همان کشتی روان را که در میان گرداب های بی پایان زندگی ما به آب آمده تا هر که دست دراز کرد سوارش کرده و امنیتش بخشد...

همان که مقصدش شهر شعبان است...

همان که ناخدایش "حسین" علیه السلام است و کارش نجات...

همان که هم آسمانیِِ ِ زمین خورده را پر و بال می دهد، هم زمینیانِ حسرت زده ی آسمان را به آن وسعتِ بی انتها می رساند...

آقا...!


زیارت امیرالمومنین در روز مبعث



پدر که باشی بار همه ی خانواده را به تنهایی به دوش می کشی

اهمال همه را جبران می کنی

شیر معرکه ی همه ی واهمه ها می شوی

و سنگ صبور، سنگ صبور، سنگ صبور

آری یا امیرالمومنین

کنت للمومنین اباً رحیماً

...

در روز مبعث هم حرف هایمان به شما می رسد

ای جان و نفس پیامبر


بوم نوشت:

كُنْتَ لِلْمُؤْمِنِينَ أَباً رَحِيماً إِذْ صَارُوا عَلَيْكَ عِيَالاً فَحَمَلْتَ أَثْقَالَ مَا عَنْهُ ضَعُفُوا

وَ حَفِظْتَ مَا أَضَاعُوا وَ رَعَيْتَ مَا أَهْمَلُوا وَ شَمَّرْتَ إِذْ جَبَنُوا وَ عَلَوْتَ إِذْ هَلِعُوا وَ صَبَرْتَ إِذْ جَزِعُوا

تو براى اهل ايمان پدرى مهربان بودى كه آنان را به منزله خاندان خود مى‏شمردى، كارهاى سنگين كه در تحملش ناتوان بودند تو بر دوش مى‏ گرفتى و آنچه را كه ديگران ضايع و مهمل مى‏ گذاشتند تو آن را حفظ و رعايت مى‏ كردى، هنگامى كه آنها ترسان و گريزان بودند تو دليرانه آهنگ مى‏ نمودى، و چون ديگران هراس و جزع مى‏كردند تو با عُلُو همت شكيبا بودى.

و مکروا مکر الله، فالله خیر الماکرین


نشد!

می خواستند نام شما اهل بیت را مدفون کنند. می خواستند با کشتن برادرتان، اسلام را سر ببُرند، نشد!

می خواستند با دیدن کشته ی برادر اشک سهم شما باشد و خنده ی مستانه از آن خودشان. اما نشد! چنان کردی که صدای گریه همگی شان به آسمان رفت...

می خواستند با اسارت، خفت و خواری را در چشمانتان منزل دهند اما نشد! شکوه و هیبت تان، خطبه های علی وارتان، حقارتی برایشان رقم زد که تا همیشه خار چشمانشان شد...

این همه تلاش و تهدید و محاصره برای همین است بانو.

خار به چشم دارند از این همه عزتی که با تحمل سختی ها از کربلا تا شام، از شام تا مدینه کوله ی شانه کردید و تقدیم اسلام جدتان...

می خواستند نامی از اسلام نباشد اما به فداکاری شما، به همت بلندتان، به کوه صبرتان، نشد!

حالا گمان می کنند با جسارت به حریمتان اسلام تمام می شود... زهی خیال باطل

ضربه می زنند تا همه را نیست کنند اما با هر ضربه صدایی در گوش جهان می پیچد که کارشان سخت تر می شود.

لَنگ مردانِ عصا به دست را چه به فتح قله های سر برآورده از آسمان هفتم!

راستیکه چقدر جای خطبه هایتان برای خواب مانده ها و خواب دیده ها خالی ست....

ما که عمق فاجعه را نمی فهمیم. درد را سیده خوله سلام الله علیها فهمیده است که با شنیدن هتک حرمت و تهدید تخریب حرم شما خون دل هایش را بیرون ریخته...

کاش مرهم دردهایتان بیاید...

+

+


بوم نوشت:

حال و روز عهدنامه هایمان چه رنگی ست؟


حرِّم شیبتی علی النار


مثل همین دانه های الماسی که چند روزی ست فرشته های خدا برای شهر ما می آورند

رحمت خدا در این ایام ریزان است بر تمام وجود ما، زندگی ما

و زیباییش در همین است که این رحمت را تقسیم نکرد میان بندگان

که یکی مال تو و یکی مال او...

گفته است دستانت را باز کن و هر چه می خواهی بردار...

دستانت گنجایش ندارند خودت را در معرضش قرار بده...

الماسی شو... شفافِ شفاف

این روزها محاسن سپیدان در میان "یا من ارجوه" خواندن هایشان دست به محاسن می گیرند

و به سپیدی آنها برائت از آتش می گیرند

گشته ام لا به لای موهایم یکی دو تار سپید پیدا کرده ام...

به حرمت همین مو

آتش را بر تنم حرام می کنی؟؟؟


بوم نوشت:

چله نشینان یار، یار نگه دارتان...