نا اهلی از اهالی کوی دلبر...


دستش را به سویش دراز کرد. التماسش کرد. قربان صدقه اش رفت. اما پسر راضی نشد که همراه پدر بیاید. دلش می خواست به راه خودش باشد اگر چه که غرق شود... از او که نا امید شد سفره ی التماسش را پیش خدا برد. گفت خدایا پسرم... او از اهل من است. نجاتش بده... خدا گفت: رهایش کن. او اگر چه پسر توست اما از اهل تو نیست*... چون اعمالش با تو هیچ نسبتی ندارد... چون عمل صالحی ندارد... چون...

روز ولادت ولی نعمتمان رسیده... به گردن همه ی شیعیان حق دارد اما آقایی اش جور دیگری برای ما همجوارها ملموس است... ما حتی نفس هایمان با همه فرق دارد. هوای شهر ما عطری از جانب گنبد طلایی دارد که هر روز تنفسش می کنیم...

امروز دلم می خواهد بروم رو به روی ضریح و بگویم آقا خودتان فرمودید امام پدر مهربان است. من و این همه غرق شدگی، من و این همه بیچارگی، من و این همه بی پدری... نشاید...

و می ترسم امام بفرماید: تو فرزند هستی اما هنوز اهلی نشده ای. آغوش ما که همیشه باز بود. دل ما که همیشه دریاست... ما که خودمان از شهری دیگر اینجا آوردیمت و همسایه ات کردیم... خودت نخواستی از اهالی کوی ما باشی...


بوم نوشت:

*هود/ 46.


**  در میان این همه هتل و زائر سرا خوشا به اهل آن خانه ای که شما در منزلشان بیتوته کرده اید...نه در خانه ام بساط عشق مهیاست، نه لایق دیدن شمایم، تمام آرزویم این است آن ساعتی که شما امروز به زیارت می آیید من هم در حرم باشم... یعنی می شود؟


*** از خاطراتم:

چند سال پیش، سحرهای ماه رمضان هر بار که حرم می رفتم بوی غذای سحری حرم دلم را ضعف می داد. یک سحر وارد صحن که شدم بوی کباب به مشامم خورد. توی دلم گفتم: امام رضا هم که غذاهاشون همش باکلاسه... موقع برگشت در موعد قرارمون ایستاده بودم تا بقیه بیان. ایام اعتکاف دانشجویی بود. یه دختر خانمی اومد به سمتم و گفت: شما از بچه های اعتکاف هستید؟ گفتم: نه. گفت: امشب غذاهامون کمی اضافه مونده. بهمون گفتن بیاریم بیرون بین زائرا تقسیم کنیم. و یه پرس غذا تو دستام گذاشت. یخ کرده بودم. شرمنده شده بودم. از جای ایستادنم کناره ای از گنبد دیده می شد. چشمانم را دوختم به همان گوشه ی گنبد و گفتم: به خدا من منظوری نداشتم. ببخشید اگر گستاخی کردم... خانه که رفتم غذا را باز کردم. جوجه کباب بود...

یاد اون حدیث افتادم که امام فرمودند: حاجت که داشتی لبانت را تکان بده جواب می آید... من فقط در دل گفته بودم...

و این یکی از کوچک ترین عنایات مولاست... هر روزِ همه ی ما از الطافشان لبریز است... کاش امروز هم به دلمان نگاهی کنند...کاش به قحطی زدگی مان رحمی نمایند... کاش امضای فرج را برایمان از خدا بگیرند...


**** بی ربط نیست

+

+



پَسَند...


چند وقت پیش بود که رفتیم نیشابور... و با این که چند بار تا حالا رفته بودم اما برای اولین بار رفتم مزار بی بی شطیطه. همان کسی که امام رضا علیه السلام خانه اش را برای مدت سکونتشان در نیشابور انتخاب کرده بودند. جلو رفتم و مشغول تماشای داخل ضریحش بودم که خانمی صدایم زد و پرسید که اولین بار است اینجا می آیم؟ پاسخ بله ام را که شنید مرا برد پیش چندتا خانم که نون و ماست و سبزی نذری می دادند. گفت بخور و تو هم نذر کن که بی بی حاجتت را برآورده می کند.

هیچ حاجت مهم و فوری ای به ذهنم نیامد. چند تا حاجت دنیایی گفتم و قول دادم اگر برآورده شد برای هر کدامش از طرف او به زیارت محبوبش امام رضا علیه السلام بروم...

گذشت...

در راه برگشت بودیم. به حس خوب مزار بی بی شطیطه (بانو پسنده) فکر می کردم. به اینکه چه شد که میان این همه آدم و این همه خانه، امام رضا انگشت روی خانه ی او گذاشتند. به اینکه لابد مقام خیلی زیادی داشته. به حاجت های پیش پا افتاده ام فکر کردم...

و ناگهان در ذهنم جرقه ای زده شد... او کلید رمز را می دانست و من غافل بودم. او فهمیده بود چگونه باید باشد تا امام او را بپسندد. تا او را همنشین خود بخواهد. او به دنبال امام نرفته بود. امام به دیدار او آمده بود...

حسرت خوردم که چقدر آرزوهایم کوچک است. که چقدر سطحی بین هستم. کاش می خواستم دعایم کند تا من هم بتوانم پسندیده ی امامم شوم. واسطه گری کند تا کمی راه برایم هموارتر شود...

***

امروز صبح در میان صحن آقا قدم زنان می رفتم. روز ولادت خواهرشان... می خواستم عیدی بگیرم. بالاخره همین یک خواهر است و چقدر عزیز...

فقط خواستم آقا به برکت خواهرشان آرزوهایم را بزرگ کنند...



"قرآن ناطق" را می گویم...


وَ قَالَ الرَّسُولُ يَارَبّ‏ِ إِنَّ قَوْمِى اتخََّذُواْ هَذَا الْقُرْانَ مَهْجُورا*

.

.

.

نکند شکایت ما را به خدا می کند؟

نکند دلش از این همه تنهایی فرزندش به تنگ آمده؟؟؟




* و پيامبر گويد: پروردگارا، قوم من اين قرآن را كنار نهاده و فروگذاشتند...

           فرقان/30