فعلا اسم ندارد

حجم نگاه پاک تــــو عــــروج می دهـــد مـــــرا

با نفســــَــــت دمی بدم خموش کن شـراره را

هُــرم ِ هـوات هاله ای دور و برم کشیده است

راه به جز تو بسته است پاره مـکن حصــــــار را

خـــیال خـــام خــــواهشت خراب کرده حاصلم

رخ بنما به لحظه ای خـتـــــــــــــــام ده فراق را

ضریح من دو چشم تو دخیل من به زلــــــف تو

تا که عنایتــــــــی کنی ملتـــــــــمس دعات را


بوم نوشت:

سلام. حرف تازه ای برای گفتن ندارد اما بازی با لغات را دوست می دارم.

دوستان اهل فن! چه از لحاظ محتوا چه از لحاظ عروض و قافیه بی رحمانه انتقاد بفرمایید...

اسم خوب هم پیشنهاد دهید می رود آن بالا جای عنوان

تمنای دیدار

 

nakam_e_karbala.jpg - image uploaded to Picamatic

 

دلم اگر چه کوچک است و سیاهِ سیاه

شده اسیر محیتی بزرگ و مدام می کشد آه!

شکوفه های نیازش برای دیدن یار

شکفته است و لیک

اذن وصالش نمی رسد از راه

به جوشش است دو چشمش چو چشمه ی زمزم

و با همان دو دیده ی تار

زپشت پرده ی اشک

به عکس آن حریم کرده است نگاه

دلم عجیب در التهاب است و زمزمه دارد:

فدای آن لب خشکت٬ فدای تو ای شاه!

برای رویت آن ماه خفته در خسوف

دو دست می دهمت چیز بیشتر بخواه

اسیر تو شده ام٬ اسیر شش گوشه

دلم عجیب شکستنی ست

فرو نشستنم آقا چنین شکسته مخواه!

 

«یا حســــــــــــــــــــیــــــــــــــــــن»

بوم نوشت:

این روزهای دلتنگی باز شاعر شدم. از اهل فن عذرخواهی می شود...

بس که نالیدم دلم شش گوشه شد...