پیش ِ بزرگ ِ شهرمان...


دیدی وقتی یه کار خوبی برای پدر و مادرت می کنی وقتی می خوان بدرقه ت کنن قبل خداحافظی می گن خدا عاقبتتو بخیر کنه؟ یا وقتی پیش پای پدربزرگ و مادربزرگ می شینی و یه کم زبون می ریزی لا به لای حرفاشون عاقبت بخیری و خیر ببینی جا می دن؟

هر وقت زائرش می شم همه ی همّ و غمّم اینه که با همه ی بدی هام و شونه های سنگینم، بعد زیارت عاشورا و جامعه و آل یاسین، بعد امین الله و زیارت مخصوص خودشون، بعد این همه حرف های ثواب از زبان من ِ ناصواب؛ موقع وداع؛ وقتی برای بار آخر رو به گنبد می کنم و سلام می دم لبخندی از جانب شون حواله م بشه و بگن: «برو به سلامت. عاقبتت به خیر باشه»...



در طلب باران




چند وقت پیش توی ایستگاه، منتظر اتوبوس بودم. هوای مطبوع و بهاری (!) شهر من رو یاد نیامدن باران انداخت. پیامکی که برایم آمده بود رو در ذهنم مرور می کنم. «مشهد در خطر خشک سالی است. دعای طلب باران از صحیفه سجادیه را بخوانیم. به دوستان اطلاع دهید». اما من نه همت کرده بودم دعا رو بخونم نه به کسی اطلاع بدم.
آخه هنوز هوا خوبه و آب جیره بندی نشده. هنوز تابستان گرم و بی آب رو ندیدم که به التماس خدا بیافتم. همش پیش خودم گفتم وقت هست. اگر تا آخرای زمستون همین طور بی برف و باران موندیم اون موقع دعا می کنم. خدا هم که بخیل نیست. حالا دعاهای مهم تری توی نوبت دارم.
چی می شه رو نمی دونم! اما یکهو یاد حضرت باران می افتم. همون که خیلی وقته مثلا منتظرشونیم. یک آن، چرای نیومدنشون رو وجدان می کنم. ما (من) هنوز عدم حضور ایشون (ولو به ظاهر) رو درک نکردیم. ما هنوز تشنه نشدیم. ما هنوز به قحطی و بدبختی ِ دوری از ایشون مبتلا نیستیم. و گر نه رأس همه ی دعاها التماس آمدن او بود.
دیشب که بعد از مدت ها برای یک ساعتی صدای قطره های باران رو از پشت شیشه شنیدم گریه م گرفت. کاش او را هم می خواستیم. ولو به اندازه ی همین باران...