پیش ِ بزرگ ِ شهرمان...
دیدی وقتی یه کار خوبی برای پدر و مادرت می کنی وقتی می خوان بدرقه ت کنن قبل خداحافظی می گن خدا عاقبتتو بخیر کنه؟ یا وقتی پیش پای پدربزرگ و مادربزرگ می شینی و یه کم زبون می ریزی لا به لای حرفاشون عاقبت بخیری و خیر ببینی جا می دن؟
هر وقت زائرش می شم همه ی همّ و غمّم اینه که با همه ی بدی هام و شونه های سنگینم، بعد زیارت عاشورا و جامعه و آل یاسین، بعد امین الله و زیارت مخصوص خودشون، بعد این همه حرف های ثواب از زبان من ِ ناصواب؛ موقع وداع؛ وقتی برای بار آخر رو به گنبد می کنم و سلام می دم لبخندی از جانب شون حواله م بشه و بگن: «برو به سلامت. عاقبتت به خیر باشه»...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 22:36 توسط رنگینک
|
از رنگ تو خواهم گفت. از مهر تو که آسمانی است و بی منتها. من زندگی را به رنگ تو خواهم کشید،ای سبز ترین آبی! ای رنگین کمان عشق! <مهدی>