حضرت را نمی شناخت و مشغول کوتاه نمودن موهای ایشان بود. شغلش سلمانی بود و کار هر روزش. کارش که تمام شد به یکباره دید قیچی درون دستانش مبدل به طلا گشت. حیرت زده نگاهی به قیچی انداخت و نگاهی به مولا. چند نفری از یاران حضرت که از آنجا عبور می کردند به جانب حضرت عرض ادب نمودند و سلام کردند.

به ناگاه شناخت مولا را. به قدوم مبارکشان افتاد و اشک به دیده نشاند. دقایقی بعد رو به مولا کرد و گفت: من به عنوان دستمزد قیچی طلا نمی خواهم. قول دهید که لحظه ی آخر عمرم به بالینم حاضر شوید و مرا به خاک بسپارید...

****

به همراه امام رضا علیه السلام مشغول گذار از کوچه ها بودند که دیدند جنازه ای را به سمت گورستان می برند. حضرت سریع به سمت جنازه دویدند و در مراسم تشییعش شرکت نمودند. بر جنازه اش نماز گذارده و پس از خاکسپاری بازگشتند.

همه از این کار حضرت متعجب بودند چرا که در خراسان حضرت غریب بوده و کسی را نمی شناختند. سرانجام یکی از یاران سوال کرد و ماجرایش را جویا شد. حضرت فرمودند: زمانی به این شخص قول داده بودم که چنین کنم و اکنون به وعده ام وفا کردم...


بوم نوشت:

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا شود که گوشه ی چشمی به ما کنند؟؟؟


خیلی دوستت دارم امامـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم...