نوایی از ابوحمزه (9)
و لا تحرقنی بالنار و انت موضع أملی
همه ی امیدم به توست
نکند لا به لای آتش جهنمت با پوست و گوشتم خاکستر شود...
و لا أطلب الفرج الا منک
****
پیرمرد کودک را دید که دور از سایر بچه ها ایستاده و گریه می کند. علت گریه اش را پرسید؟ گفت: صبح که مادرم تنور را ورشن می ساخت دیدم هیزم های کوچک و ریز را برای شعله کشیدن آتش زیر هیزم های درشت می گذارد. می ترسم در جهنم من هم خرده هیزم های آتش شوم. نامش را پرسید: گفت: حسن بن علی (عسکری) هستم...
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 4:24 توسط رنگینک
|
از رنگ تو خواهم گفت. از مهر تو که آسمانی است و بی منتها. من زندگی را به رنگ تو خواهم کشید،ای سبز ترین آبی! ای رنگین کمان عشق! <مهدی>