و لا تحرقنی بالنار و انت موضع أملی

همه ی امیدم به توست

نکند لا به لای آتش جهنمت با پوست و گوشتم خاکستر شود...

و لا أطلب الفرج الا منک

****

پیرمرد کودک را دید که دور از سایر بچه ها ایستاده و گریه می کند. علت گریه اش را پرسید؟ گفت: صبح که مادرم تنور را ورشن می ساخت دیدم هیزم های کوچک و ریز را برای شعله کشیدن آتش زیر هیزم های درشت می گذارد. می ترسم در جهنم من هم خرده هیزم های آتش شوم. نامش را پرسید: گفت: حسن بن علی (عسکری) هستم...