حقیقت مظلوم 5

حضرت فرمودند: تو را به خدا سوگند برادر تو در بهشت صاحب دو بال شده است و با فرشتگان پرواز می کند یا برادر من؟

گفت: برادر تو.

حضرت فرمودند: تو را به خدا سوگند من ضامن دیون رسول خدا شدم و در موسم حج اعلام کردم که به وعده های پیامبر وفا می کنم یا تو ضامن شدی؟

گفت: البته تو.

حضرت فرمودند: تو را به خدا قسمت می دهم رسول الله هنگامی که می خواست آن پرنده ی بریان را میل کند مرا خواند و فرمود: «خدایا بهترین بندگانت را به سوی من بفرست تا با من هم غذا شود» یا تو را خواند؟

گفت: البته تو را خواند.

حضرت فرمودند: تو را به خدا سوگند رسول الله مرا به کشتن ناکثان و قاسطان و مارقان بر تاویل قران مژده داد یا تو را؟

گفت: البته تو را.

حضرت فرمودند: تو را به خدا من شاهد آخرین سخنان رسول خدا بودم و او را غسل دادم و دفن کردم یا تو؟

گفت: البته تو.

حضرت فرمودند: تو را به خدا قسم دانش قضاوت را پیامبر صلی الله علیه و آله به سوی من ارجاع داد و فرمود: «قاضی ترین شما علی ست» یا تو؟

گفت: البته به سوی تو.

حضرت فرمودند: تو را به خدا قسم رسول الله اصحابش را فرمان داد تا در زمان حیاتش به عنوان امیرالمومنین بر من سلام کنند یا بر تو؟

گفت: البته بر تو.

حضرت فرمودند: تو را به خدا سوگند تو در خویشاوندی با پیامبر جلوتری یا من؟

گفت: البته تو.

یا علی یا هیچ کس...

حقیقت مظلوم 4

حضرت فرمودند: تو را به خدا سوگند آیه ی وفا کردن به نذر و ترسیدن از عذاب الهی مربوط به من است یا تو؟

گفت: البته مربوط به توست.

حضرت فرمودند: تو را به خدا جوانی که از آسمان برایش ندا آمد که «هیچ شمشیری جز ذوالفقار و هیچ جوان مردی جز علی نیست» تو بودی یا من؟

گفت: البته تو.

حضرت فرمودند: تو را به خدا قسمت می دهم تو بودی که خورشید بعد از غروب کردن برای او در وقت نماز خواندن برگشت و نماز را در وقت ادا کرد یا من؟

گفت: البته برای تو بود.

حضرت فرمودند: تو را به خدا تو بودی که رسول الله پرچم لشکرش را در روز خیبر به او داد و خداوند به دست او پیروزی بخشید یا من؟

گفت: البته تو بودی.

حضرت فرمودند: تو را به خدا سوگند تو بودی که با کشتن عمرو بن عبدود اندوه و مشقت را از رسول خدا و از مسلمانان بر طرف کردی یا من؟

گفت: البته تو.

حضرت فرمودند: تو را به خدا قسم رسول خدا برای دعوت جنیان به اسلام تو را امین خود قرار داد و آنان اسلام را پذیرفتند یا مرا؟

گفت: تو را.

حضرت فرمودند: تو را به خدا سوگند تو بودی که پیامبر درباره ات فرمود: «اجداد تو از ادم تا پدرت همه از بی عفتی و زنا پاک بودند» و گفت: «من و تو از آدم تا عبدالمطلب از نکاحیم نه از بی عفتی و زنا» یا من بودم؟

گفت: البته تو.

حضرت فرمودند: تو را به خدا سوگند رسول الله مرا انتخاب کرد و دخترش فاطمه را به تزویج من در آورد یا تو را؟

گفت: البته تو را.

حضرت فرمودند: تو را به خدا فسمت می دهم٬ من پدر حسن و حسین دو گل خوش بوی رسول خدا هستم که پیامبر درباره ی آن دو فرمود: «این دو آقای بهشتیان اند و پدر آنان از ایشان بهتر است» یا تو پدر این دو هستی؟

گفت: تو.

 

بوم نوشت:

"مُناشِدِه" به معنای پرسیدن از دیگری به همراه قسم دادن به اوست و از این طریق شخص از طرف مقابل اقرار می گیره.

می دونم حیفه که حدیث رو بخش بخش بگذارم اما احساس می کنم اگه کوتاه باشه با دقت بیشتری خونده می شه


یا علی یا هیچ کس...

حقیقت مظلوم 3

حضرت فرمودند: تو را به خدا پیش از همه ی مردان من اسلام آوردم و دعوت پیامبر را اجابت کردم یا تو؟

گفت: البته تو.

فرمودند: تو را به خدا من بودم که در موسم حج برای همه ی حاضران سوره ی برائت را خواندم و اعلام کردم یا تو؟

گفت: تو.

فرمودند: تو را به خدا سوگند می دهم آیا من بودم که در روز هجرت پیامبر به غار ثور با جان خود از آن حضرت محافظت کردم یا تو؟

گفت: البته تو.

فرمودند: تو را به خدا در آیه ای که به مناسبت بخشش انگشتری نازل شد خداوند برای من از جانب خویش ولایتی به پیوست ولایت رسولش قرار داد یا برای تو؟

گفت: البته تو.

فرمودند: تو را به خدا سوگندت می دهم به مقتضای حدیث غدیر من مولا و صاحب اختیار هر مرد و زن مسلمانم یا تو؟

گفت: البته تو.

فرمودند: تو را به خدا سوگند می دهم وزارت و جانشینی رسول خدا و برای او چون هارون برای موسی بودن از آن توست یا من؟

گفت: البته برای تو.

فرمودند: آیا رسول الله من و خانواده و فرزندان مرا در معرض مباهله با مشرکان قرار داد یا تو و اهل و فرزندان تو را؟

گفت: تو و خاندانتان را.

فرمودند: تو را به خدا سوگند می دهم آیه ی عصمت و تطهیر از شرک و آلودگی درباره ی من و خانواده و فرزندان من نازل شد یا درباره ی تو و خاندانت؟

گفت: درباره ی تو و خانواده ات.

فرمودند: تو را به خدا قسم پیامبر روز اجتماع در زیر کسا برای من و خانواده و فرزندانم طلب خیر کرد و فرمود: «خدایا اینان اهل بیت منند. ایشان را به سوی خویش بخوان نه به سمت آتش» یا برای تو و خاندانت دعا کرد؟

گفت: برای تو و خانواده و فرزندانت.

یا علی یا هیچ کس...

بوم نوشت:

می خواستم بعد از اتمام مناشده آدرس مطلب رو در یک پست مجزا بذارم اما چون درخواست آدرس شده آدرس رو همین جا می ذارم:

البرهان فی تفسیر القران٬ ج۵ ٬ ص ۳۲۰ تا ۳۲۵.

خصال٬ ج ۲ ٬ ص ۳۲۵ تا ۳۳۱.

البته آقای حسین اسکندری کتابی تحت عنوان " من علی ام" نوشتند که کل کتاب در مورد این مناشده هست و هر بخش یک عبارت از مناشده به طور مفصل مورد بسط و شرح قرار داده شده. که اگه این کتاب رو پیدا کنید خوندنش واقعا ارزشمنده. این کتاب توسط نشر پگاه به چاپ رسیده.

حقیقت مظلوم 2

زمانی که ابن ابی قحافه خلیفه شد و مردم با او بیعت کردند و علی علیه السلام را خانه نشین نمودند٬ وی پیوسته روی خوش به علی علیه السلام نشان می داد اما آن حضرت را غمگین و غم زده می دید. این امر بر او گران آمد و خواهان دیدار با حضرت شد تا لز این که مردم گرد او را گرفته اند ظاهرا عذر خواهی کند و خود را به خلافت بی میل نشان دهد. از این رو خلوتی از حضرت طلب کرد و به ایشان گفت:

به خدا فسم ای ابا الحسن به خلافت طمعی نداشتم و برای بر طرف کردن نیاز مردم به خود اعتماد نداشتم و از جهت دارایی نیز پشتیبان ندارم. چرا آثار ناخشنودی در تو می بینم؟ چرا با چشمانی خسته و بی میل به من نگاه می کنی؟

حضرت فرمودند: اگر میل و طمع نداشتی و به خود نیز اعتماد نداری٬ پس چرا زیر بار خلافت رفتی؟ 

گفت: علت آن حدیثی بود که از رسول خدا شنیدم که امتم بر گمراهی اتفاق نمی کنند و من چون دیدم که همه ی امت بر پیشوایی من اجماع کرده اند از حدیث پیامبر پیروی کردم و اگر می دانستم احدی مخالفت دارد هرگز نمی پذیرفتم.

حضرت فرمودند: اما حدیثی که گفتی آیا من از امت بودم یا نه؟ گفت: بله از امت بودی.

فرمودند: آیا یاران من٬ سلمان و مقداد و ابوذر و عمار٬ و قیس بن عباده و یاران او از انصار چطور؟

گفت: همه از امت بودند.

حضرت فرمودند: پس چطور به حدیث پیامبر استناد می کنی در حالی که مانند اینان - بزرگانی که مورد انتقاد هیچ کس نیستند و از اصحاب پیامبرند- با تو مخالف بودند؟... به من بگو بدانم چه صفاتی شخص را شایسته ی احراز این مقام می کند؟

گفت: باید خیرخواه مسلمانان و وفادار به آنان باشد و رفتار و روش نیکو داشته باشد٬ عدل را ظاهر کند و به کتاب خدا و سنت پیامبر آگاه باشد. علاوه بر این در دنیا زاهد باشد و کم ترین میل را به آن داشته باشد و منصفانه داد مظلوم بیگانه را از ظالم بستاند٬ چه ظالم خویش او باشد چه بیگانه.

ابن ابی قحافه این ها را گفت و ساکت شد. امیرالمومنین علیه السلام  فرمودند: قسمت می دهم به خدا این صفات در توست یا در من؟

گفت: در تو است ای ابالحسن...

 

و از این جا مناشده ی حضرت با او آغاز شد. خواننده اش باشید

یا علی یا هیچ کس...

حقیقت مظلوم 1

غدیر برای همه ی کسانی که نام شیعه را بر صفحه ی فلبشان تا همیشه ی عمر حک کرده اند٬ معنایی ژرف تر از آن دارد که بخواهد در لا به لای شبهاتی که امروز -آن ها که حق را نمی خواهند- پراکنده اند گم شود... غیرت شیعیان غیور در برابر حق ِ صاحب غدیر هیچ گاه به یغما برده نمی شود....

به فکر این بودم که این مدت چه بگویم که هم برای همه قابل استفاده باشد٬ هم در راستای دفاع از حقیفت مظلوم امیر المومنین علیه السلام  و نیز بیان فضایل ایشان. که به خاطرم آمد مناشده ای که حضرت با خلیفه ی اول در اثبات حق خود داشتند را در بخش های کوتاه بگذارم. دیگر بالاتر از سخن ولی خدا در اثبات برتری ایشان چه مطلبی می تواند باشد؟

این مناشده آن قدر اثر گذار بود که ابن ابی قحافه٬ خود در پایان مطالب ِ حضرت به گریه افتاد و غیر از این نیست که با خواندن این مطلب اشک از دیدگان هر شیفته و محب امیر دو عالم جاری شود که مظلومیت تا کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یا علی یا هیچ کس...

 

حقیقت مظلوم

شامّه ات که تیز باشد طراوت بهاری را حس می کنی

که از اعماق تاریخ تا امروز در قلب عاشقان شکفته است.

همان که نامش "ولایت" است...

همان که بی او هیچ عمل پذیرفته نیست.

چشمانت را که به دور دست ها بدوزی

قافله ای را می بینی که تا غدیر فاصله ای ندارد!

به هوش باشیم!

اگر جا مانده ایم خودمان را به قافله برسانیم

و اگر پیشاپیش اوییم بایستیم

تا همراه باشیم با غدیر!

 

بوم نوشت:

یک ماه تا غدیر... من از آن جا مانده هایم. می خواهم این مدت از صاحب غدیر بگویم. اگر روزی ام کنند...

 

سوال می کند از خود هنوز آهویی/ که بین دام و نگاهت کدام صیاد است...

 

 

داستان ِ همیشگی من است

داستان ِ صید و دام و شکار...

و حالا سال هاست که این واقعه را مرور می کنم.

و کاش هیچ گاه فراموش نکنم نگاه نافذ صیاد را

که نگران بود

از به دام افتادنم

و خود صیدم کرد نه چون شکاریان دیگر

که به مهر...

که به لطف...

که به آقایی اش...

و تا امروز هزار بار فرار ِ من بوده است

به گناه...

به جسارت...

و هزاران بار بازگردانده است مرا در مأمن امن خویش.

و هر بار که چشمانم می درخشد از انعکاس نور گنبد طلایی اش

رام می شوم هم چو آهویی که ضامنش شد.

و قلبم می شکند درست عین آینه کاری های صحن و سرایش.

و در هر تکه اش که نگاه می کنم می بینم نوشته است:

جانم رضا... جانم رضا... جانم رضا...

 

 

 

بوم نوشت:

 

+آنقدر برایم عظمت دارد این لحظات که ناتوان بودم از نوشتنش.

 

+سالروز ولادتش برایم دو معنا دارد:

یکی همان ماجرای همجواری و افتخار مهمان بودنش در روز تولد او

دیگری ماجرای مهمان بزرگی که به شهر ما می آید... بی شک... و کاش توفیقم دهند در حریم مولا از هوای او تنفس کنم... یا صاحب الزمان

 

+ عادت همیشگی من است که در زیارتم هوایی های مشهد الرضا را به یاد بیاورم. چه آنها که می شناسمشان و چه آنها که حتی نامشان را هم نشنیده ام... اما به یادتان خواهم بود اگر قبول کنید و اگر قبول کنند به کرمشان

 

+ عیدتان مبارک

 

+ جانم رضا...

ح س ی ن

 

به یاد آوردن شما اتفاق نمی خواهد

اتفاق آن زمانی افتاد که خدا به کرمش خانه ی قلب ما را به محبت شما آباد کرد...

تشنه ی دیدار آستان توام آقای عطشان...

 

من گفتم و او یافت...

 

مدت هاست احساس می کنم هر روز یک قدم از تو دور و دور تر می شوم. و این تنها احساس نبود که در اعمال و رفتارم به وضوح کم رنگ شدنت را می فهمیدم.

اما امروز نشانم دادی هر چقدر هم که من دور شوم تو هرگز محبتت را پس نخواهی گرفت. نشانم دادی همیشه این سوی محبت رحمتی فراتر از آن چه به عمر دیده ام نسبت به خطاکار ترین منتظرت داری. نشانم دادی اگر من رسم خدمت نمی شناسم اما تو رسم بنده پروری را خوب می دانی.

درست همین امروز در زمانی که حتی ثانیه ای از آن به یادت نبودم این همه لطف را نشانم دادی.

من فقط واسطه بودم و در هر فرصتی که می شد گریزی به تو می زدم. برایش از تو می گفتم و امروز او تو را امتحان کرده بود. نامت را در مشکلش صدا زده بود و به طور اعجاز آمیزی مشکلش حل شده بود. خودش می گفت. من هیچ وقت نگفتم تو را صدا بزند اما گفته بودم بهتر از هر کس پاسخ می دهی و او امروز به یاد تو افتاده بود.

و حال خوشحالم که اگر خودم پس رفت کرده ام دیگری تو را یافته است...

خرسندم که عنایت کردی تا بفهمد بودن تو در زندگی یعنی همه چیز و زندگی منهای تو هیچ است. حالا تو برای او رنگ گرفته ای گر چه تنها هاله ای باشد. تو که تا اینجا لطف کرده ای خودت رنگین کمانی اش خواهی کرد. درست به رنگ یک منتظر!

حالا باید فکری به حال خودم کنم که رو کنم به سوی تو... می دانم آن طرف با دنیایی از انتظارِِ مهر آلود منتظر تمام دوستداران خاطی ات هستی...

 

بوم نوشت:

هرگز نگویمت که بیا دست من بگیر/ گویم گرفته ای ز عنایت رها مکن

 

قصه تنور

 

آسمان شب را تا سحر لالایی می‌خواند. رو به آسمان دراز کشیده بود و نگاهش ستاره‌ها را می‌شمرد. از شدت شوق نرگس چشمانش لبریز شده بود. دلش در سینه بی‌تاب بود و مشتاق سپیده‌ی صبح...

آفتاب که از پهنه‌ی آسمان سرک کشید کوله بارش را بست و به راه افتاد. نمی‌دانم زمان چگونه برایش گذشت تا به در خانه رسید. هجوم سوالی سخت ذهنش را آشفته بود. مدت‌ها بود که خواب به چشمش نمی‌آمد. در را که کوبید تازه یادش آمد قدم به کجا نهاده، دلشوره‌ای عجیب قلبش را تسخیر کرده بود. شوق دیدار لحظه به لحظه آتش درونش را شعله ور می‌کرد. صدای چرخش در را که شنید امید نگاهش به انتها نشست. خود را معرفی کرد. اجازه‌ی ورود گرفت و داخل شد.

به حالت ادب نشسته بود و چشم از حضرت بر نمی‌داشت. ثانیه‌های انتظارش به پایان رسیده بود و خوشحال از وصال لحظات را غنیمت می‌شمرد. از اموراتش پرسیدند و او پاسخ داد. صحبت به اینجا که رسید سؤالش را با اندکی تردید پرسید: یاران در خراسان گوش به فرمان شما منتظرند تا قیام کنید. چرا دستور قیام نمی‌فرمایید؟

لبخند تلخی سیمای حضرتش را فرا گرفت. امر کردند تنور را آتش زدند. صدای سوختن چوب‌ها هرم گرما را بیشتر می‌کرد. وقتی آتش به خوبی زبانه کشید حضرتش امر فرمودند: برخیز سهل خراسانی و داخل تنور شو!... ناگهان دلش بی قرار شد و زبانش به لکنت افتاد. عذرخواه از سوالی که پرسیده بود طلب بخشش می‌کرد. کاسه‌ی چشمش لبریز شده بود و نمی‌دانست چگونه خود را نجات دهد. هارون که وارد شد انگار فرشته‌ی نجات او بود. پاسخ سلامش دستور به رفتن در تنور بود. نعلین به دست وارد تنور شد.

سهل از غصه‌ی مرگ هارون بی‌قرار بود و روی پا بند نمی‌شد. آنقدر زمان برایش کند می‌گذشت که با خود اندیشید حتما تا کنون استخوان‌هایش هم سوخته‌اند. به فرمان امام سری به تنور زد. انگار آتش ابراهیم بود! نگاه متعجبش بر هارون خیره مانده بود. گویی رؤیا می‌دید که او سالم نشسته است.

شرمندگی تمام وجودش را گرفته بود. افق نگاهش غروب کرده بود و قامتش را خم. سکوت کرد. بدان معنا که گنجینه‌ی واژگانش تمام شده بوود. حالا سؤالش را بی اساس می‌پنداشت. خودش خوب می‌دانست که یک نفر مثل هارون را نمی‌شناسد. کتاب معرفت را که گشوده بود در الف اطاعتش مانده بود چه رسد به نقطه‌ی پایان. احساس کرد تمام عمرش خواب محبت دیده است. از خانه که خارج شد، کوله بارش سبک بود و می‌رفت تا برای دوستانش افسانه‌ی معرفت را به واژه‌ی حقیقت تبدیل کند...

سال‌هاست که از ماجرای سهل می گذرد اما حقیقت داستان او همه‌ی دل‌ها را آشنا کرده است. دیریست که خود نیز از آتش همان تنور فاصله گرفته‌ایم که مبادا قرعه به نام ما افتد؛ غافل از این‌که آغوش معرفت در آتش محبت و اطاعت شعله‌ می‌کشد... ای عزیزترین پدر! دست‌هایمان خالیست... گم شده ایم در دنیایمان... کاسه‌ی وجودمان را به گوشه نگاهی لبریز کن و برایمان دعا کن. دعا کن که تا انتها بمانیم و سهل نشویم...

 

بوم نوشت:

+ نویسنده ی داستان یکی از دوستان رنگینک است. به مناسبت این روز نوشته بود. حیفم آمد در کاغذهای دفتر ناخوانده بماند. نظراتتان را حتما بگوشش خواهم رساند...

+ امام جعفر صادق علیه السلام به گردن شیعه حفی عظیم دارند و چه قدر مظلوم و ناشناخته مانده اند... افسوس

+ آجرک الله یا اباصالح