پشت شیشه ی یک ماشین نوشته بود:
این روزها حیا کنید
امام زمانتان عزادار است!
این روزها حیا کنید
امام زمانتان عزادار است!
به خدمت پدر رسید. شاید از سر دلواپسی اش بود و اهمیت موضوع که دلش قرار نگرفت تا خود پدر به دیدارش بیاید. سوالی داشت که تا پاسخ دلخواهش را نمی شنید آرام نمی گرفت...
- پدر مهریه ام چیست؟
پیامبر در حالیکه از چشمان دخترش مروارید می سترد فرمود: بهای زره همسرت علی٬ مهریه ی توست دخترم!
زهرای اطهر فرمود: آیا همه ی دختران با درهم و دینار ازدواج کنند و فاطمه ات هم با پول پا به زندگی بگذارد؟
و پدر تا پایان خط را خواند. که دخترش حوریه ی آسمانی است. دلش به اندازه ی آسمان وسعت دارد. فهمید که مهریه اش هم جنس آسمان دارد...
- دخترم بگو برای مهریه ات چه می خواهی؟
سوال پدر تمام ناشده خواسته اش را گفت. نگرانی اش را با درخواستش آسوده ساخت. پدر جان شفاعت... شفاعت دوستان گنه کارم را می خواهم...
حباب ِ دل پدر نازک تر از آن بود که طاقت بیاورد دخترش تقاضایی کند و در اجابتش درنگ نماید. اما... پیامبر سکوت کرد... این خواسته چیزی نبود که از جانب خود برآورده اش نماید.
فاصله ای نشد که جبرئیل نازل شد. بر دستانش حریری بود که سفیدی اش به پاکی دل فاطمه ی زهرا می ماند... لطافتش انگار نمادی بود از مهربانی انسیه ی حوری صفت... بر روی حریر با خط سبز نوشته بود:
« جعلتُ مَهرَ اَمَتی فاطمه الشفاعة فی امة ابیها»
مهریه ی ازدواج کنیزم فاطمه را شفاعت گنه کاران امت پدرش قرار دادم
خدا خودش پرداختن این مهریه را به عهده گرفت. حالا دیگر قرار بر جانش نشسته بود. حریر را گرفت و با خود برد...
روزها گذشت و امت پدر محبتشان را برای همیشه ی تاریخ با میخ خونین بر سینه اش ثبت کردند و کار فاطمه را به جدایی از اهل زمین کشاندند... لحظه های خداحافظی که رسید خاتون دو عالم چشمان بی رمقش را به نگاه غمبار همسرش علی دوخت. زمان وصیت بود...فرمود: علی جان! وقتی مرا در دل خاک نهادی آن حریر را بر روی سینه ام بگذار...