در دل تنگم...

 

نماز مغرب بود زیر یک آسمان صاف پر ستاره٬ روی یک زمین مقدس...

زمینی که عطر تو با وزش هر نسیم٬ از آن شنیده می شد...

مسجد سهله...

میانه ی دو نماز بود...

نماز جماعتی با شکوه...

دعای فرج خوانده شد و همه از جا کنده شدند... به احترام...

دستی به سوی آسمان بود و دستی بر سر...به دعا... از اضطرار...

چه هیبتی داشت... همین دعای کوتاه...

اشک ها می غلتیدند و دل ها به شور می تپید...

دعا تمام شد و نماز عشا...

اما نگاهی هنوز به حسرت عشق آن روز تا انتهای آسمان برق می زند...

پس اجابتش چه زمانی است؟؟؟

.....

دلتنگ آن لحظه های نابم...

 

 

ادامه نوشته

وقتی تو باشی...

 

در خدمت امام رضا علیه السلام نشسته بود و مشغول گفتگو با حضرت بود که جمعی از اهل بصره برای ورود و دیدار ایشان اذن خواستند. امام به یونس دستور دادند که به پستوی خانه برود و تا به او اجازه نداده اند بیرون نیاید.

دقایقی از حضور میهمانان گذشت و صحبت را به یونس و فعالیت های او رسید. هر کدام تا توانستند از یونس بدگویی و گلایه کردند که او بر ضد شما فعالیت دارد و افکارش انحرافی است و ... . در پاسخ آن ها امام تنها سر به زیر انداختند و سکوت نمودند.

یونس همه را می شنید اما اجازه نداشت تا بیرون بیاید. دلش می خواست آن جا بود و از خودش دفاع می کرد اما دستور امام را زیر پا نمی گذاشت.

قطرات اشک بر صورتش نشست و زانوانش را در بغل گرفت. چه باید می کرد؟؟؟

مدتی گذشت و میهمانان مرخص شدند. امام یونس را صدا زدند تا بیرون بیاید. یونس با چشمانی قرمز و صورتی اشک آلود وارد شد. بغض گلویش را گرفته بود... دلش می خواست بگوید: آقا من هر چه در توانم بوده است برای شما و در راه شما تبلیغ کرده ام...دوست داشت بگوید: باکی ندارم از فدا کردن جانم در راه دفاع از شما... صدایش بیرون نمی آمد تا بگوید: آقا من شما را دوست دارم. مرا چه کار با دشمن تراشی برای شما؟

امام نگاه پر رافتشان را بر چهره ی غمزده ی یونس دوختند. نگاهی که انگار آب بود بر دل آتش زده اش... و در همان حال فرمودند: سبب گریه ات چیست؟

سوال امام یونس را به هق هق انداخت. آقا دیدید چه ها پشت سرم گفتند و مرا بی جهت متهم ساختند؟ من ... من هر چه کرده ام به نیت دفاع از حریم شما بوده است...

امام فرمودند: یونس اگر در یک دست مقداری گِل باشد و در دست دیگر مرواریدی سپید و همه بگویند آن قطعه گِل مروارید است آیا تو سخنشان را می پذیری؟ یونس گفت: نه آقا. من به چشم خود مروارید را می بینم. چگونه چنین حرفی را باور کنم؟

فرمودند: یونس! تو را چه باک که همه ی عالم مذمتت کنند و بدگویی ات را نمایند هنگامی که ولی خدا از تو خرسند و راضی ست؟؟؟ لبخند رضایت امام برای تو کافی ست...

بحار الانوار ج2، ص 66، باب 13.

 

به تکرار تمام قطره های باران به ریزش عنایتت محتاجم...