دلتنگم
فهمیده ام
آدم های دل سنگ هم دلتنگ می شوند...
فهمیده ام
می شود در پس تاریکی های دل سیاه٬ دل بست...
بوم نوشت:
سلام بر آقایی که دل سیاه و سخت مرا هم می لرزاند...
فهمیده ام
آدم های دل سنگ هم دلتنگ می شوند...
فهمیده ام
می شود در پس تاریکی های دل سیاه٬ دل بست...
بوم نوشت:
سلام بر آقایی که دل سیاه و سخت مرا هم می لرزاند...
پس از ماجرای زندانی شدن حضرت یوسف علیه السلام و خواب عزیز مصر و تعبیرش توسط ایشان٬ یوسف علیه السلام از عزیز مصر خواست وی را مالک خزائنش قرار دهد که در این هفت سال قحطی٬ با مدیریتی خاص٬ نحوه ی استفاده از آذوقه ها را تنظیم نماید تا دچار مشکل نشوند.
«قَالَ اجْعَلْنِي عَلَي خَزَآئِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ» (یوسف/ ۵۵)
مرا بر خزانه هاي اين سرزمين (مصر) بگمار، زيرا كه من نگهباني دانا هستم
كار يوسف به آنجا رسيد كه همه ي كشور و اطراف آن را تا يمن در اختيار گرفت. يوسف علیه السلام در هفت سال اوّل ، گندم ها را جمع آوري و ذخيره كرد و در هفت سال دوّم كه قحطي شروع شد، آنها را به تدريج و با دقّت در اختيار مردم، براي مصارف روزمره زندگي شان قرار داد و با دقت و امانتداري، كشور مصر را از بدبختي نجات داد.
در همان سال های قحطی٬ برادران یوسف علیه السلام به همراه اهالی شهر کنعان به ایشان مراجعه کردند تا درخواست آذوقه نمایند. آنها به یوسف گفتند:
«يَآ أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنَا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنَا بِبِضَـاعَةٍ مُّزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَ تَصَــدَّقْ عَلَيْنَآ إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ» (یوسف/ ۸۸)
اي عزيز! قحطي ما و خاندان ما را فراگرفته و (براي خريد گندم) بهاي اندكي با خود آوردهايم، (اما شما كاري به پول اندك ما نداشته باش) سهم ما را بطور كامل وفا كن و بر ما صدقه بده، زيرا كه خداوند كريمان و بخشندگان را پاداش ميدهد.
و حضرت در قبال خواسته ی آن ها پیمانه هایشان را پر کرد٬ صدقه هم داد٬ بضاعت اندکی را هم که برای معامله با گندم آورده بودند به خودشان باز گرداند...
***
در دعای "عبرات" امام زمان علیه السلام را این گونه شفیع قرار می دهیم:
«و اتقرب الیک بالحفیظ العلیم الذی جعلته علی خزائن الارض
و الاب الرحیم الذی ملکته ازمة البسط و القبض»
تقرب می جویم بسوى تو به نگاهدارنده ی دانای دين (امام زمان) كه او را مسلّط بر خزانههاى پنهان در زمين گردانيدهاى و به پدر مهربانی كه او را به كرم كردن و منع كردن مالك گردانيدهاى.
امام ما مقامش بسی بالاتر از یوسف است. آقای ما مالک بر تمام خزائن پنهان و آشکار زمین است و نه تنها مولای ماست و صاحب اختیار که پدر مهربانمان نیز هست. پدری که دست کرامتش گشوده است. پدری که خشنودی اش سعادت فرزند می باشد.
***
می گویم:
در برابر چنین پدر مهربانی اگر دست طلب دراز کنیم و درخواست تصدقی نماییم٬ از شأن بلند بالایش به دور است که اجابت نکند.
هم دست خالیمان را پر می کند٬ هم اضاف بر آن می دهد٬ هم به بضاعت اندکمان٬ کاری ندارد. بی چیزیمان را به رخمان نمی کشد.
می گویم:
در برابر چنین پدر مهربانی اگر دست طلب دراز کنیم اما نه برای خواهش خودمان... که خودش را بخواهیم٬ که ظهورش را طلب کنیم٬ آن وقت امکان دارد او دعایمان نکند؟
می گویم:
یا ایها العزیز... قحطی ما و خاندان ما را فراگرفته... قحطی از نبود باران... از نبودن شما...بهای اندکی داریم ... آن هم محبت شماست که در دل های ما خانه دارد... که آن هم از صدقه سری خودتان است... کیل مان را پر کن... پر از محبت٬ پر از ایمان٬ پر از ولایت٬ پر از تسلیم... بر ما تصدقی کن که خدا صدقه دهندگان را دوست دارد...

دیروز روز پدر بود. خیلی بده همه برای پدر هدیه بگیرن و آدم فقط به خاطر تنبلی و کاهلی خودش دست خالی باشه. شرمنده شدم. زیاد. شرمنده ی پدرم... حتی نتونستم براش یه متن بگذارم...
منو ببخش بابای خوبم. از همیشه بدترم و از همیشه بی توفیق تر...فقط دلم خوشه که هنوز گرمای دست مهربونتو روی سرم حس می کنم. چه بچه ی بدی شده ام...مثل همیشه دعام کن که هنوز امید دارم با دعای تو دلم زیر و رو بشه... به خدا راست می گم...
از طرف اونی که فرصت نکرد
روز پدر رو به امام زمانش تبریک بگه
درست مثل بچه هایی که دقیقه ی نود یادشان می آید یک امتحان سخت دارند و وقت زیادی برای جبران و تلاش ندارند٬ شده ام...
رفته بودم در لاک خودم و عجیب درگیر امور متفرقه شده بودم که از این طرف و آن طرف پیام های متعدد ـ ایمیل٬ پیامک٬ تلفن ... ـ اما مشابه به همی دریافت کردم. هر کس به نحوی گوش زد می کرد که زمانی تا نیمه ی شعبان باقی نمانده... و اگر درست به خاطر داشته باشم ۳۶ روز دیگر مانده است.
همین است که حرف از دقیقه نود و امتحان و فرصت کم و جبران می زنم...
یک هفته ای می شود که کتاب "کمی دیرتر" سید مهدی شجاعی را خوانده ام. ماجرای یک جشن نیمه ی شعبان و چهره ی واقعی منتظران حضرت و عدم آمادگی واقعی هر کدامشان... شرح و نقدش بماند...
اما از همان وقت فکرم درگیر شده است. این که اگر چهره ی واقعی مرا به نمایش بگذارند چقدر متفاوت می شوم......... این که در میان اعمالم حتی یک عمل مخلصانه پیدا نمی کنم...... این که کارم گیر دارد.....
و حالا که تیک تاک لحظه های در حال ریزش را می شنوم بدنم می لرزد. به این فکر می کنم که چرا هر سال از سال پیش دست خالی ترم؟ با این همه رسوایی چه کنم؟
حرف زیاد دارم برای گفتن اما فعلا آمدم تا خبر از این روز موعود بدهم. تا اگر کسی چون من هنوز در خواب بوده بیدار شود٬ تا اگر دلی دوست دارد آماده شود به تلاطم بیافتد٬ تا اگر کسی شرم از دست خالی بودن دارد یا علی بگوید و کاری کند...
به امام هادی علیه السلام گفت:
دوست دارم همان گونه که خواسته هایم را برای خدا می گویم حوائج خود را به امام عرضه نمایم.
حضرت پاسخش فرمودند:
فَحَرِّكْ شَفَتَيْكَ، فَإِنَّ الْجَوَابَ يَأْتِيك
لب هایت را تکان بده٬ جوابت خواهد رسید...

خدا گم شده بود...
بس که محبت این و آن را در دل جا داده بود روز به روز خدا برایش کوچک و کوچک تر می شد
تا اینجا که دیگر گمش کرده بود... اما غمش نبود...
آنقدر سرش را بند کرده بود که هیچ گاه نفهمد گران بها ترین گنج دلش را از دست داده است...
هیچ وقت فکر بازگشت را نمی کرد. در گمانش پلی برای بازگشت نمانده بود...
تا آن که روزی ندایی قریب دلش را لرزاند... ندایی که رجبیون را صدا می زد...
آن ها را به تغسیل در نهر رجب فرا می خواند و برایشان از خدا می گفت...
از لیلیه ی راغب شدن برای بندگی می گفت... بر ریزش رحمت بارانی خدا مژده می داد...
نفهید چقدر درنگ کرده است اما چشمان الماس فشانش گواهی می داد که در دلش غوغایی است
سرش را به آسمان بلند کرد... خوشه خوشه نور می دید که خدا برایش حواله می کند...
این چه آرامشی بود که پس از این همه وقت بر دلش سایه انداخته بود؟
از خود پرسید؟ چرا من؟ من که گمش کرده بودم... من که به دنبالش نبودم...
و باز شنید که آن ندا می گفت: «یا من یعطی من لم یساله و من لم یعرفه تحننا منه و رحمه»
کمی بعد مکبر تکبیر نماز عصر را به صدا بلند کرد...
اطرافش را نگاه کرد. کنار مسجدی ایستاده بود...
دلش را که فیروزه ای شده بود برداشت. پله های مسجد را یکی دو تا کرد و به داخل شتافت...
بوم نوشت:
بیایید در لحظه های لیله الرغائب مهدی فاطمه را از خدا بخواهیم. شاید کمی از شرمندگی امام هادی علیه السلام دربیاییم...