نان و نمک


غلام امام بود و مرکب دارشان. هر جا که می رفتند می رفت و رکاب حضرت را آماده نگاه می داشت تا امام بازگردند و سوار شوند.

و چه خوش لذتی داشت...

تا آن که روزی تاجری خراسانی آمد و چون همگان غبطه خورد بر مقام ساده اما پر افتخار غلام...

و به او پیشنهاد یک معامله ی به ظاهر پر سود کرد. گفت زندگی و املاک و همه ی دارایی ام از آن تو، مرکب داری امام در عوضش برای من... بپذیر و زندگی ات را نوایی ببخش...

و غلام لختی درنگ کرد... "نان و نمک" خورده بود... مردد شده بود بین دنیای پر زرق و برق تاجر و منسب بی ریا و فاخر!  گفت صببر کن تا از آقایم اذن بگیرم

به محضر امام شتافت و همه چیز را گفت. از این که نعمت به او رو آورده و اجازه خواست. و امام ِ مهر و صِدق ممانعتی نکرد و پذیرفت. دست بوسی کرد و از محضر امام برخاست...

به آستانه ی در که رسید صدای امام را به نامش شنید. رو به سمت امام کرد. گویا دلشان نیامده بود مفت ببازد این معامله را... آخر، عمری "نان و نمک" خورده بود...

برایش گفتند و گفتند... از مقام کسانی که در دنیا همراهی امام کنند... از همجواری و رُتبتشان در آخرت... از خانه های بهشتی و ...

حرفشان تمام شد و نشد به دست و پای امام صادق علیه السلام افتاد... اشک می ریخت... پشیمان شده بود... و لا به لای گریه هایش شکر خدا می کرد که "نان و نمک" مولا دستگیرش شده بود و مانع از جداشدنش

***

آقا

مولا!

عمری نمک خوردم و اکنون نمی دانم کی بوده و کجای روزگار که گول معامله ی دنیا را خوردم و کم کم دور شدم... دور... دور...

و حالا که دستانم سرد شده از این همه دوری... حالا که خودم را مغبون یافته ام... حالا که زندگیِ بدون طعم ِ بی تو بودن را تجربه کرده ام، فهمیده ام چه کرده ام...

کاش فقط نشانم دهی آغاز این همه فاصله کجا بود؟! آن گاه که تو را و افتخار کنیزی ات را با دنیا معامله کردم چه وقت بود؟ صدایم نزدی؟ نگفتی بی تو به هیچ جا نمی رسم؟ یا گفتی و من خود را به نشنیدن زدم؟

دلم دارد می پوسد از این همه دوری، از این همه معامله ی پر فنا

دستگیری می کنی برای بار هزارم؟

دوباره برایم می سازی آنچه را ویران کردم؟

من هم "نان و نمک" خورده ام...

مولا


در یک جمله


خدایا اگر سرانجامم دوزخ تو شد

مرا با دشمنان فاطمه سلام الله علیها هم مأمن مگردان

که من از آنها بیزارم