اذا زلزلت الارض زلزالها

نشانه های خدا رو دوست دارم

چقدر احتیاج داشتم که دلم یه تکون اساسی بخوره بلکه به خودش بیاد.

زلزله ی دیروز خووووب دلم رو لرزوند.

خیلی از چیزهایی رو که فراموش کرده بودم به یاد آوردم.

یک لحظه فقر محض و بی چیزیم رو در برابر خدا وجدان کردم

خدایا بابت فرصت هایی که بهمون می دی ممنون.

من و از تو جدایی وای بر من!!!

تنها جای امید بهشت است.

بهشت که باشی هیچ ملالی نخواهی داشت.

تنها جایی که بشارتش دل گناه کار را نور می دهد و نوید بازگشت٬ بهشت است.

روایت است که کربلا قطعه ای از بهشت است. تنها قطعه ای از زمین که در ساعت شور قیامت و زلزله و آن در هم ریختگی عظیم دست نخورده می ماند کربلاست. به همین شکل و هیئت با آن چه در آن است بالا می رود و به بهشت ملحق می شود.

همیشه این سوال برایم بود که چرا برخی از افراد همجوار مولا علی بن موسی الرضا علیه السلام وصیت می کنند کربلا دفنشان کنند؟ مگر نه اینکه در برخی روایات زیارت حضرت رضا علیه السلام افضل از زیارت دیگر ائمه ذکر شده؟

جواب این سوال را وقتی فهمیدم که روایت بالا را شنیدم. چه حال عجیبی است زمانی که از خاک برانگیخته شوی و ببینی پاهایت بازهم روی خاک کربلاست! ببینی قیامت شده است اما هنوز کربلایی هستی...

تنها جای امید کربلا ست.

کربلا که باشی هیچ ملالی نخواهی داشت.

تنها جایی که بشارتش دل گناه کار را نور می دهد و نوید بازگشت٬ کربلا ست.

اللهم الرزقنا...

 

(...)

اربعین هم رسید...

حالا زینب سلام الله علیها بالای سر قبر برادر نشسته و خاطرات را مرور می کند...

خاطراتی که حاصلش سپیدی گیسو بود و قامتی خم...

حال دیگر می تواند درد دوری را بگوید٬ بدون آن که سوزش شلاق را بر بدن حس نماید...

اکنون می تواند بعد از چهل روز لختی آرام بگیرد و اضطراب این روزها را برای برادرش نوحه کند.

حالا دیگر آب آزاد است. به جای لبان تشنه ات بر خاک قبرت آب می پاشد...

چه مویه های غریبانه ای می کند که راست می گفتی بعد از علی اکبرت خاک بر سر دنیا...

اربعین هم رسید...

نشسته ام کنجی و حسرت می خورم که نتوانستم خود را به قافله ی زینب سلام الله علیها برسانم

شش گوشه ات را قاب کرده ام در ذهنم و خاطرات این مدت را با خود مرور می کنم.

پنجاه روز از عزایت گذشت.

شرمنده ام آقا که غصه ات مویم را سپید نکرد...

رویم سیاه که عزای تو بود و چهره ام غیر آن را نشان می داد

ببخش که گردنبندم را دوباره بر گردن انداختم زمانی که اهل خیام تو غارت زده بودند...

شرمنده ام که روز عاشورا آنقدر تشنه شدم که بیش از هر روز آب نوشیدم

عفو کن که شام غریبان کودکانت با شکم سیر خوابیدم

شرمنده ام که زیارت ناحیه ات را شنیدم و زنده ماندم

ببخش که بغض های گاه و بی گاهم را در گلو خفه کردم

شرمسارم که تسلای دل خواهرت نبودم....

خجلت زده ام که چشمان به خون نشسته ی امامم را می دیدم و گناه....

با این وجود٬ همه ی دل خوشیم به همان قطره های اشکی ست که خدا در ازایشان بهای زیادی می دهد. روز اربعین همه مزد چله نشینی عزایت را می خواهند. می خواهم خودم را لابه لای عزادارانت مخفی کنم تا وقتی از عنایت بر سرشان دست می کشی من هم شامل لطف و کرمت شوم. کربلا می خواهم ارباب... کربلا...

+++

یک آهنامه ی کشدار...

دلم تنگ است. دلم آه دارد. دلم لک زده برای خوشبختی. برای زندگی خوش و زیبا. برای زندگی ای که روح دارد. روحی ریحانی! دلم خوشبختی ای می خواهد نه از جنس خوشبختی امروز که گوشه ی دل هرکسی را که نگاه می کنی زخمی دارد و تظاهر به لبخند می کند.

دلم خوشبختی ای می خواهد از جنس خوشبختی مردمانی که با امامشان زندگی می کردند. نه خانه های چند طبقه ی ما را داشتند و نه پول پارو می کردند و نه فرش ها و پرده های قیمتی داشتند اما دلشان باز بود. غصه نداشت. از بانک ها و بهره های ربا خبری نبود. زمین٬ فرش زیر پایشان بود و آسمان سقف بالای سرشان. اما شکر خدا همیشه در دهانشان می گشت.

نعمت را٬ زندگی را٬ خوشبختی را مثل ما معنا نمی کردند. شب که به بستر می رفتند خرسند بودند که فردا روز باز دوباره چشم به روی آفتاب زندگی شان٬ امام شان باز می کنند. نه چون ما آدم ها که از غصه ی مال و منالی که وزر و وبالمان شده تا صبح خوابمان نمی برد.

خوشا به حالشان که هر وقت دلشان تنگ می شد٬ هر وقت زندگی برایشان سخت و دشوار می گشت امامشان همان جا بود. نزدیک خودشان. مرهم دردشان می شد. راه پیش پایشان می گذاشت. قوت دل می دادشان. که وقتی می گفت آقا تنگ دستی بیچاره ام کرده جواب می شنید تو ما را داری. فقر از آن کسی است که ما را نمی شناسد و او سبک بال از محضر امام باز می گشت. یا وقتی که شرمنده از گناه بود و خجلت زده از مولا٬ امام به دیدار او می شتافت. یا آن زمان که غصه ها سر دلش سنگین بود می دید که امام همراه او می گرید...

چقدر حالم بد است از این زندگی تصنعی امروز. از این که به زور می خواهیم خودمان را راضی نشان دهیم. از این که هم چون بچه ها دل به ظواهر خوش کرده و بغض دلمان را خفه نموده ایم. از این که فقط چشم هایمان به زندگی دیگران است و هیچ وقت قرار نیست از بقیه کم بیاوریم!

و می ترسم از ادامه ی این زندگی. از این همه بی معنایی. زندگی ای که تنها به طرح دیوار و نوع پارکت ها و مدل های پرده و چینش مبلمان خلاصه می شود.

دلم خوش زیستنی می خواهد چون چند نسل قبل خودمان. که دمدمه های اذان صبح خواب از چشمشان رخت بر می بست. وضو و نماز و قرآن. دعای عهدی می خواندند با حضور قلب و دلی تنگ. العجل های آخر دعای عهدشان نشان از بی قراری می داد نه عجله برای ادامه ی خواب پیش از نماز.

برای آن مردمی که خوراک هایشان این همه رنگین نبود اما در عین سادگی طعم خدایی داشت. روزهایشان علارغم نبودن این همه وسیله برای سرگرمی برکت داشت.

مهربان امام! می دانم که این روزها دل خوشی از اعمالم نداری اما اگر تو مثل همیشه گذشت نکنی و دستگیری نکنی این سیل مرا هم با خود خواهد برد. این بیماری مسری دامان مرا هم خواهد گرفت. کسی که گل طبیعت را ندیده دل به مصنوعی اش می دهد. کاش میانمان بودی... کاش

اصلاحیه!

 

خدمت اون دسته از دوستانی که چند پست قبل داستان کوتاهی رو که نوشته بودم (بهترین پایان) مطالعه فرمودن: داستان مقداری نقص داشت. یعنی ماجرای واقعیش رو گویا ناقص می دونستم. حالا اصلاح کردم. مجددا از اول بخونید تا واقعه رو درست بدونید. بابت وقتی که ازتون ضایع شده هم عذرخواهی می کنم

 

دست من و تو نیست اگر عاشقش شدیم

خیلی حسین زحمت ما را کشیده است 

یا حسین

باور کن!

 

می شود امام را به گونه ای صدا کنی

که امام با سر به سویت بشتابد و جوابت دهد

شدنی ست...

با همان بی تابی و التماسی که رقیه خاتون امامش را خواست

و امام آمد... با سر...

 

بوم نوشت:

اللهم عجل لولیک الفرج