اربعین هم رسید...
حالا زینب سلام الله علیها بالای سر قبر برادر نشسته و خاطرات را مرور می کند...
خاطراتی که حاصلش سپیدی گیسو بود و قامتی خم...
حال دیگر می تواند درد دوری را بگوید٬ بدون آن که سوزش شلاق را بر بدن حس نماید...
اکنون می تواند بعد از چهل روز لختی آرام بگیرد و اضطراب این روزها را برای برادرش نوحه کند.
حالا دیگر آب آزاد است. به جای لبان تشنه ات بر خاک قبرت آب می پاشد...
چه مویه های غریبانه ای می کند که راست می گفتی بعد از علی اکبرت خاک بر سر دنیا...

اربعین هم رسید...
نشسته ام کنجی و حسرت می خورم که نتوانستم خود را به قافله ی زینب سلام الله علیها برسانم
شش گوشه ات را قاب کرده ام در ذهنم و خاطرات این مدت را با خود مرور می کنم.
پنجاه روز از عزایت گذشت.
شرمنده ام آقا که غصه ات مویم را سپید نکرد...
رویم سیاه که عزای تو بود و چهره ام غیر آن را نشان می داد
ببخش که گردنبندم را دوباره بر گردن انداختم زمانی که اهل خیام تو غارت زده بودند...
شرمنده ام که روز عاشورا آنقدر تشنه شدم که بیش از هر روز آب نوشیدم
عفو کن که شام غریبان کودکانت با شکم سیر خوابیدم
شرمنده ام که زیارت ناحیه ات را شنیدم و زنده ماندم
ببخش که بغض های گاه و بی گاهم را در گلو خفه کردم
شرمسارم که تسلای دل خواهرت نبودم....
خجلت زده ام که چشمان به خون نشسته ی امامم را می دیدم و گناه....
با این وجود٬ همه ی دل خوشیم به همان قطره های اشکی ست که خدا در ازایشان بهای زیادی می دهد. روز اربعین همه مزد چله نشینی عزایت را می خواهند. می خواهم خودم را لابه لای عزادارانت مخفی کنم تا وقتی از عنایت بر سرشان دست می کشی من هم شامل لطف و کرمت شوم. کربلا می خواهم ارباب... کربلا...
+++