خود را به زحمت میان آن ها جا داد. هر چه سنگش زدند نرفت. هر چه حیله بستند ایستاد و سرانجام از روی ناچاری او را پذیرفتند و او جزو اصحاب کهف شد... تنها یک سگ گله بود... اما در شمار اصحاب کهف در آمد. تا آنجا که وقتی قرآن می خواهد تعداد آنها را بگوید این سگ را هم حساب می کند. اگر پنج تا بودند ششمین آنها سگشان بود و اگر هفت نفر بودند هشتمین آنها سگشان بود...

ماه رمضان همینطور دارد می گذرد و من به دنبال یک سرپناهم. از این در به آن در. به دنبال همان کهفی که اگر درآن داخل شوی آرام می گردی. سیصد سال هم که بگذرد نمی فهمی چطور گذشت. خوش هستی نه مثل خوشی های سرابی روزگار...

به دنبال آن "کهف حصین" ام. اما...

از هر دری وارد شدم راهم ندادند... می خواستم با خوبان بنشینم و دعای ابوحمزه بخوانم و لابه لایش برای حسین علیه السلام بگریم تا محبوب شوم. تا عددی بحساب آیم... راهم ندادند... بیرونم کردند...

اما من از همان سگ های سمج هستم. پشت در می نشینم. سرم را می گذارم روی خاک... می خواهم وقتی شب های قدر لیست احیا کنندگان را به دست مولا می دهند، وقتی تعداد محتاجان را می گویند من هم باشم. بگویند این ها بودند و آخرین آنها ....

و آقا هم از سر ِ ناچاری که نه - از او به دور است- از سر ِ مهمان نوازی و لطفِ ریزانش امضا کند که من هم جزو اصحاب کهف حصینش باشم...

یا مهدی...


بوم نوشت:

الهی...لو حُلتَ بینی و بین الابرار ما قطعت رجائی منک

{دعای ابوحمزه}