من هم هستم!


این مدت همه اش درگیر خرید هدیه بودم و این که چی بخرم و چی کار کنم؟

از اول سال 92

تولد خواهرم و جاریم، هدیه برای مامان و مادر شوهر، هدیه برای 2 تا معلم، هدیه برای همسر ...

فکر می کنم تعدادش کافیه برای درگیر کردن ذهن در طی دو ماه!

حالا تولد یکی دیگه در راهه

نه مثل همه... که همه فدای یک نفسش...

روزا رو بشمار می رسی به یه تاریخی که برای چند لحظه قلبت تپش می گیره...

از امروز 40 روز دیگه تولدشه

برای ظهورش که کاری نکردم. اما می تونم کاری کنم که روز تولدش بگم چهل روزه دغدغه ی ذهن من تویی

این سایت زحمت طرح هدیه ش رو کشیده

اگه می خوای تقدیمی برای فریباترین مهربانِ عالم داشته باشی از امروز شروع کن...

فقط از شیطان فراموش نکن...

نکنه به ذهنت بیاره که چه فایده...

یادت بیاد که یک دست صدا نداره. اما اگه همگی ما با هم شروع کنیم، شاید یه بسته ی بزرگ بشه، یه کادوی خیلی بزرگ. که وقتی اون روز بازش می کنن از توش امضای ظهور دربیاد... انشاءلله


بغضی در نواحی لبخند


ای مهربان، حریم تو شهر پرنده هاست

ما را هوای دانه به این آستان کشید

با کوله بار غصه کنارت که می رسیم

غم می شود ز شرم نگاه تو ناپدید


بوم نوشت:

این شعر شاعر، برای امامی که زیاد زمانی است از او نگفته ام...

عصر بود و صحن انقلاب... عصر بود و هوای بهاری...

من بودم و گنبد طلایی...

گفتنی نیست... فقط دیدنی بود...


یوسف من!


خوابی که دیده بود کابوس روزانه اش شده بود و مانع آرامشش. به هر دری زده بود تا تعبیرش را بفهمد . اما بی نتیجه بود...

تا آن که یکی از ندیمانش "او" به یاد آورد ... همان که زمانی دور با او در زندان همین فرعون گرفتار بود

همان که خواب را برایش تعبیر کرده بود...

و خواسته بود به هنگام نجات او را به پیش فرعون یادآوری کند و تقاضای اتمام اسارت به جرم گناه ناکرده...

و پس از این همه زمان، اکنون به فکر او افتاده بود...

"یوسف"!

به پیش فرعون رفت و تنها عالِم به تعبیر خوابش را به او معرفی کرد.

یوسف را حاضر کردند و او خواب را تعبیر کرد. و گفت که چاره ی این قحطی ای که پیش روست در دست من است... با علم وسیع خود دوران قحطی را به تدبیر نیکو به سرانجام رساند...

***

قرآن می خواندم... سوره ی یوسف... و هر بار که می خوانمش برایم حرف نویی دارد این سوره.

مثل رعدی می ماند که با شنیدنش باران را به ذهن ها تداعی می کند...

و من باز به یاد "او" افتادم

"مهدی"!

که سالهاست از من خواسته پیش پروردگارم یادش کنم

و آزادی اش را از او بخواهم...

و من او را که فراموش کرده ام بماند، یادش را هم در کنج دلم زندانی کرده ام و... آه

که اگر غیر از این بود دنیایم این گونه خراب نمی شد...

هم علم دارد هم مهر

هم پدر است هم امام

هم راه بلد است و هم چاه می شناسد

و من می توانستم هر بار، به وقت هر گرفتاری یادش کنم، از زندان دلم بیرونش آورم

و بگویم ای عزیز چاره بگو که تنها کلیدش در دستان توست...

و او به جای نابلدیِ من تدبیر می کرد

و زندگی ام را گلستان... آه