زنبور بی عسل!


قرآنم را ورق می زنم...صفحات خوانده شده اش زیاد شده اند و این نشان می دهد به پایان مهمانی نزدیک شده ام....از این همه آیه ای که خوانده ام یادم نمی آید در ظرف عملم چیزی ریخته باشم. به خودم مراجعه می کنم می بینم همانم که بودم. تنها منم و تعدادی آیه که با مداد زرد شماره اش رنگ شده چون معنی اش را سر سوزنی فهمیدم. چون آیه اش را دوست داشتم.

یادم به حدیثی می افتد که روزی از سخنرانی شنیدم. حضرت موسی به خدا عرض کرد: خدایا زنبور چطور عسلی به این شیرینی درست می کند؟ خدا فرمود: دستت را مشت کن. زنبوری آمد و اطراف مشت گره خورده ی حضرت موسی چرخی زد و ویز ویزی کرد و رفت. خدا فرمود: دستت را بازکن. درون دست حضرت مقداری عسل بود. وحی آمد: موسی! زنبور ویز ویزش را می کند. عسلش را ما می دهیم.

به قرآن ناطق، به تالی واقعی کتاب خدا می گویم: مولای من! نزدیک یک ماه است هم کلام کتاب خدا شده ام. اما اینطوری چیزی که باید دستگیرم نمی شود. بیا لطفی کن. ویز ویز خواندش از من بود، عسل شیرین فهم و عمل به آن آیات مبارکه از جانب شما...


من هم هستم!


این مدت همه اش درگیر خرید هدیه بودم و این که چی بخرم و چی کار کنم؟

از اول سال 92

تولد خواهرم و جاریم، هدیه برای مامان و مادر شوهر، هدیه برای 2 تا معلم، هدیه برای همسر ...

فکر می کنم تعدادش کافیه برای درگیر کردن ذهن در طی دو ماه!

حالا تولد یکی دیگه در راهه

نه مثل همه... که همه فدای یک نفسش...

روزا رو بشمار می رسی به یه تاریخی که برای چند لحظه قلبت تپش می گیره...

از امروز 40 روز دیگه تولدشه

برای ظهورش که کاری نکردم. اما می تونم کاری کنم که روز تولدش بگم چهل روزه دغدغه ی ذهن من تویی

این سایت زحمت طرح هدیه ش رو کشیده

اگه می خوای تقدیمی برای فریباترین مهربانِ عالم داشته باشی از امروز شروع کن...

فقط از شیطان فراموش نکن...

نکنه به ذهنت بیاره که چه فایده...

یادت بیاد که یک دست صدا نداره. اما اگه همگی ما با هم شروع کنیم، شاید یه بسته ی بزرگ بشه، یه کادوی خیلی بزرگ. که وقتی اون روز بازش می کنن از توش امضای ظهور دربیاد... انشاءلله


بسم الله الرحمن الرحیم


همیشه شروع قشنگ و زیباست. پر از انرژی و پر از هدف...

اما زمان که گذشت و گرد دیروزها رویش نشست، حالت عادی به خود می گیرد و هدف ها زیر گرد و خاک زمان کم رنگ می شود...

بر می گردم و نگاهی به آرشیو وبلاگ می اندازم... بهمن 88 شروع وبلاگ نویسی در بوم دل بود... با هدفی مقدس... با انگیزه ای که لا اقل برای خودم ارزش والایی داشت...

دلم می خواست در هیاهوی مجاز آباد نام غریب کسی را زنده کنم که هر کس با او باشد سرزمین دلش همیشه آباد خواهد بود...

و زمان روز به روز این انگیزه را برایم کم رنگ تر کرد... اخلاص گاهی بوی ریا گرفت و لبخند نمکین و رضایت بخش مولا گه گاه با تعریف و تمجید خوانندگان معامله شد

چه تلخ...

حالایی که یک هفته بیشتر خانه ی پدری ام نیستم دلم برای تمام لحظاتی که می توانستم برایش بنویسم، به یادش باشم، از او برای دیگران بگویم تنگ می شود...

این هم مانند همه ی فرصت هایی بود که می توانست هم نعمت باشد و هم نقمت... و سرانجام به آخر رسید

اما دلم فقط به این خوش است که اگر نوشته هایم به اندیشه ی هیچ کس نیافزود دل خودم را از حالت مردگی در می آورد... نه این که چون من می نوشتم ... که به خاطر نام مقدسی که بهانه ی نوشتنم بود...

گمان نمی کنم حالا حالاها دیگر بتوانم بنویسم... مگر این که در آینده آقای همسر مرحمت کنند و اینترنت خانه مان را راه اندازی کنند و البته اگر توفیقی باشد...


چند کلامی با صاحب وبلاگ:

شرمنده ام که بیشتر وقت ها به آنچه برای دیگران گفتم خود عامل نبودم

شرمنده ام که ابتدای کار تعهد کردم زندگی را به رنگ تو به تصویر آورم و نتوانستم

ببخش که از لطفت بهره مندم کردی و من...


چند کلامی با خوانندگان وبلاگ:

خاموش می خواندید یا روشن ممنون شمایم

هر چه بدی بود حلال کنید به بزرگواریتان

هر چه در پاسخ به نظرات گرانتان کوتاهی بود ببخشید

تا حد ممکن سعی می کنم اوقاتی که به خانه ی مادر و پدرم می آیم سر بزنم و شاید هم بنویسم اما نمی دانم تا چه حد شدنیست

و مهم تر این که در یادتان جای مرا خالی کنید و دعا

که شروع زندگی ام پایانی زُهیر وار داشته باشد نه زُبیر وار...

یا علی


تو شعر تازه ای و این برای من کم نیست

 

داشتیم با هم تلفنی صحبت می کردیم. سر یک مسئله مهم. هر کدام سعی داشتیم طرف مقابل را قانع کنیم. خسته بودی. از عصر رفته بودی شرکت تا الان که دراز کشیده با من حرف می زدی. حتی شام هم نخورده بودی. با این حال خیلی اصرار داشتی حرفت را قبول کنم و رفته بودی منبر. وسط این بحث ِ همسرانه مدام گوشی را از پایین برمی داشتند. انگار یکی تلفن را لازم داشت و عجول هم بود. گفتی قطع کن تلفنشان را بزنند٬ دوباره زنگ بزن. تا تلفن تو بیدارم.

الان زنگ زدم. چندتا بوق زد. جواب ندادی. گمانم خوابت برده. حالا شما رفتی توی عالم خواب و من مانده ام با یک سر سنگین و پر از فکر٬ یک دهان پر از حرف نزده و یک دلی که حالش جور خاصی ست. علامت سوال دارد.

الان به بحث مورد نظرمان فکر نمی کنم. چیزی که فکرم را مشغول کرده وظیفه هایی ست که تنها با گفتن یک "بله" گذاشته ام روی دوشم و در تمام قدم هایی که در مسیر این زندگی جدید بر می دارم باید آنقدر ظرامتمندانه عمل کنم که هیچ کدامشان از سر شانه ام نیافتند...

به این فکر می کنم که دیگر باید جانب حق را به سمت تو بگیرم بی آنکه همیشه حق با تو باشد٬ فقط به این خاطر که گاهی در زندگی باید میان "صمیمیت و محبت" و "اثبات حق" یکی را برگزید. باید میان "تو" و "حق شخصی" یکی را انتخاب کرد. و من می خواهم همیشه انتخابم "تو" باشی.

دنیای بعد از ازدواج عین بدن انسان می ماند. که تا همیشه٬ شگفتی های ناشناخته ی منحصر به فرد خودش را دارد!

 

بوم نوشت:

تعداد نظرات تایید نشده ام هر از گاهی یکی بیشتر می شود اما هیچ نظر جدیدی وجود ندارد. این یعنی چی؟ برای کسی همچین اتفاقی نیفتاده؟

تصویر فقط چون قشنگ بود گذاشتم ببینید. ربطی به نوشته ام ندارد...

اذا زلزلت الارض زلزالها

نشانه های خدا رو دوست دارم

چقدر احتیاج داشتم که دلم یه تکون اساسی بخوره بلکه به خودش بیاد.

زلزله ی دیروز خووووب دلم رو لرزوند.

خیلی از چیزهایی رو که فراموش کرده بودم به یاد آوردم.

یک لحظه فقر محض و بی چیزیم رو در برابر خدا وجدان کردم

خدایا بابت فرصت هایی که بهمون می دی ممنون.

جز حسرت و اندوه متاعی نخریدیم...

 

گاهی اوقات انسان حال را (برای کسب بهره های معنوی) به بدترین شکل از دست می دهد تا به آینده ی مطلوب و مورد پسند دلش برسد. غافل از اینکه آن کسی که قرار است نتیجه ی کارش را بدهد در زمان حال هم بی نصیب نمی گذاشتش... امان از وقتی که انسان با دلش می خواهد پیش برود و از وظیفه فراموشش می شود!!!


بوم نوشت:اگر از نوشته ام چیزی دستگیرتان نشد بی خیال شوید. این مطلب وقتی حالیَم شد که خودم مبتلا شدم و زمان حال را پس زدم. غافل از آن که وظیفه ام چیز دیگری بود... شما هم اگر دچارش شدید خواهید فهمید...البته امیدوارم که تجربه نکنید چون بسی تلخ است و حسرت زا.

نمل...

 

ادامه نوشته

لختی درنگ!!!

به مناسبتی کتابی رو می خوندم. این قسمت از کتاب خیلی منو به فکر فرو برد:

«فراش صحن شریف حضرت سیدالشهدا گفت که من در سن بیست سالگی بودم و در صحن و حرم مطهر خدمت می کردم که منادی حرم مبارک، ندای بستن در سر داد. دیدم جناب آقای وحید بهبهانی و شیخ یوسف بحرانی با هم از حرم بیرون آمدند و در رواق ایستادند و با هم مشغول مباحثه بودند. تا آنکه منادی، یستن درهای رواق را هم اعلام نمود. آن دو بزرگوار از رواق بیرون امدند و در صحن ایستادند و مشغول مباحثه بودند تا بستن درهای صحن هم اعلام شد. از در قبله ی صحن مبارک هم بیرون آمدند و پشت در به گفتگوی علمی مشغول بودند. من هنگام سحر قبل از طلوع فجر که برای گشودن درها آمدم، اولین دری که می گشودیم در قبله بود. تا در را باز کردم دیدم آن دو بزرگوار هنوز ایستاده اند و مباحثه می کنند.»

.

.

.

بعد از خوندن این مطلب واقعا برای این سوال ذهنیم جوابی نداشتم که سهم من در تلاش برای فهم دین و یا فهماندن دین به دیگران چه مقدار است؟

چقدر وقت هزینه می کنم که رنج علمای گذشته در دفاع از حقانیت شیعه رو بی اهمیت رها نکنم و اهل علم و عمل بشم؟؟؟

لذت من - با در نظر گرفتن انصاف- چه اوقاتی است؟ وقتی به خوندن، دیدن، گوش دادن مطالبی که هیچ بار ارزشی ندارند مشغولم یا زمانی که برای یافتن حقیقتی از دین به سختی افتاده ام و در جستجو و کنکاش به سر می برم؟؟؟

گاهی اوقات وقتی از خودم می پرسم که از نسل ما جوونای امثال من تو این زمونه چی در می یاد و چی باقی می مونه برای آینده گان!

وقتی در احوالات بزرگان دین مطالعه می کنم می بینم خودش در نوجوانی به درجه ی اجتهاد رسیده و 400 مجتهد از زیر دست او بیرون اومده اند افسردگی می گیرم که حاصل عمر من چیست؟ اگر با سخت گیری حساب خودم را بررسی کنم لو می ره اگه وقتی هم به سختی افتاده ام و تکونی به خودم داده ام به خاطر درس بوده. برای ادای تکلیف و کسب نمره نه اون نیتی که باید باشه. اون وقت تهش دیگه چیزی برام نمی مونه.

کجای کارم؟؟؟

اوقاتی که گرد هم می شینیم حرفامون به چه کاری می یاد؟ روایت داریم روز قیامت هر دور هم نشستنی که صحبتشون درباره ی اهل بیت و معارفشون نبوده ثبت شده و می شه طوق گردن اون افراد و اسباب زحمتشون. واقعا جواب ندارم. هیچی...


بوم نوشت:

لطفا کسی به خودش نگیره. دیدین که مخاطب  نوشته خودم بودم. به این دلیل اینجا نوشتمش شاید یکی مثل من باشه و بخواد متنبه بشه...

اللهم عجل لولیک الفرج

گله...

 

 

اگر هنوز آدم نشده ام

آدمیزاد که هستم

من هم گاهی دل تنگ می شوم...

 

ادامه نوشته

برای تو!!!

 

دارم برای تو می گویم.

برای تو که پای زمینی شدن نداری ولی در عوض دلی داری قد آسمان.

برای تو که هیچ وقت نتوانستم بفهمم سختی هایی که می کشی چند بخش است.

برای تو که نازت خیلی خریدار دارد که خدا مدام با هر شکلی تو را به نیاز وا می دارد.

برای تو که یک روز از راه مجازآباد وارد دنیای دوستی با من شدی و شدیم رفیق یک دیگر.

برای تو که مرا کردی پیک ثامن خود تا هر وقت دلت پر کشید برای پابوسی آستان ثامن الائمه به جایت شکوه از دل تنگی کنم.

برای تو می گویم دوست جان!

گرچه با این جسم نتوانستی دیدار کنی صحن و سرایی را که شیفته اش هستی٬ اما به جایش پیک ثامن تو هر وقت به حرم می رود دعایت می کند.

هر چه ویلچرهایی که جا به جای حرم هستند را می بیند یک سلام هم از طرف تو می دهد.

هر قدر روحش با زیارت آرام می شود ذهنش سراغ تو می آید که مشتاق زیارتی.

هر چه چشمش به گنبد می افتد سفارش احوال تو را به مولا می کند.

این ها را برای تو گفتم تا بدانی.

تا کمی نیرو بگیری

تا دریای مواج و طوفانی دلت آرام شود.

 

بوم نوشت:

این هم آدرس وبلاگش

عذرخواهی

یه عذرخواهی خیلی بزرگ به خاطر پست «یک زیارت ناچسب» به امام رضا٬ زائرینش و خادماش باید بکنم. دوستی دیشب سری به مطالبم زده بود و خیلی از این نوشته انتقاد کرد. تازه کجا؟ توی حرم. جلوی خود امام رضا. خیلی از حضرت خجالت کشیدم. گرچه غرض من واقعا همدردی با حضرت بود. اما انگار بی جا گفتم...

نکاتی که باید در موردشون حرفمو پس بگیرم این هاست. هر کی که اون مطلبم رو خونده بیاد بخونه که از اشتباه در بیاد:

۱. زائرای امام رضا مهموناشن و برای آقا عزیز. گویا دوست ندارن بد گویی از مهمونشون کنیم. غلط کردم

۲. آستان قدس ۲ ساله در زمینه ی آموزش به زائران حضرت و آموختن آداب زیارت و سایر فعالیت های فرهنگی در تلاشه و داره هزینه می کنه. خیلی زیاد. غلط کردم خلافشو گفتم.

۳. با گفتن مشکلات اخلاقی زائرا قبح این مسائل رو ریختم. یاز هم غلط کردم.

بوم نوشت:

امام رضا شرمندتونم. از دلم خبر دارین که چی می خواستم بگم و چرا گفتم.

پستی که در این مورد نوشته بودم حذف شد!!!

خواهد آرام گرفت...

چون کمی مطلبش خودمونیه گذاشتمش توی ادامه ی مطلب تا اینجا خیلی از حالت رسمیش درنیاد

ادامه نوشته

شش

 

 

آنقدر نیامدی تو مهدی تا...

ادامه نوشته

صحبتی خودمانی

 

جریان عادی زندگی این طوره که تا وقتی غرق در نعمتی باشی قدرش رو نمی دونی و خوبیش رو درک نمی کنی. مثل نعمت سلامتی که تازه وقتی مریض می شی یادت می یاد چقدر سلامتی و شادابی نعمت بزرگی است و هر کدوم از نعمت های دیگه ای که با از دست دادنشون تازه افسوس داشتنشون رو می خوریم.

و این جریان امروز برای یکی از دوستام اتفاق افتاد و منو خیلی تکون داد. همسر دوست من کارش جوریه که هر چند سال یک بار به شهری منتقل می شن و چهار سال پیش به مشهد منتقل شدن. همش خدا خدا می کرد که برای همیشه اینجا موندنی بشن. اما اینطور نشد و قراره مجدد به شهری دیگه منتقل بشن. وقتی با من صحبت می کرد بدنم می لرزید و حرفش این بود:

«برای تمام لحظاتی که جایی غیر از حرم بودم افسوس می خورم. برای تمام ساعت هایی که می تونستم از وجود امام رضا علیه السلام استفاده کنم و نکردم. چقدر سخته که سهم من از هم جواری با امام رضا علیه السلام همین قدر رقم خورده بود و من قدر ندانستم. احساس می کنم دارم می میرم.»

و این احساس دقیقا همون احساسی بود که وقتی حرفای اون رو شنیدم برام ایجاد شد. عمری به لطف خودشون منو مهمون خونه شون کردن و توفیق هم جواری بهم دادن. نکنه به روزی هم سهم من تموم بشه؟ و یا نه. حتی اگه تا آخر عمر هم پیششون بمونم بعد از مرگ چقدر جای افسوس برام هست. که چقدر می تونستم وجود ایشون رو توی زندگیم پررنگ کنم و اهمال کردم٬ که چقدر کوتاهی کردم در حق ایشون٬ که چقدر نمک خوردم و نمکدان شکستم٬ که چقدر همسایه ی بدی بودم...

پدرم همیشه می گن آسیه همسر فرعون در خانه ی او که مرکز کفر بود به جایی رسید که مستجاب الدعوه شد و خدا قول بهشت به او داد اما ما عمری است در جوار ثامن الائمه ایم و هر روز بد تر از دیروز می شویم.

خلاصه اینکه دعا کنید معرفت عطایم کنند که چقدر محتاجش هستم. کاش به اندازه ی همان آهو می شناختمش.

بوم نوشت:

شاید این موضوع برای همه مفید نباشه اما مشهدی ها بخوانند بد نیست...

بوی...م

این کارها نوبتی که نیست

نوبتی هم که باشد چند تا مانده تا من؟؟؟

 

بوم نوشت:

اگر می خوره تو حالتون٬ اگه می دونین دوست ندارین تا لحظه ی مواجهه با خودش بهش فکر کنید٬ وارد ادامه ی مطلب نشید. آخه بوی مرگ می ده...

ادامه نوشته

حرف های بزرگ تر از...

 

کنارم نشسته بود و برایش از امام زمان علیه السلام می گفتم. چشم هاش رو گرد کرده و به من زل زده بود. حرف هام که تمام شد گفت: وای! من دیگه نمی تونم غیبت حضرت رو تحمل کنم. پس چرا ایشون نمی یان؟

لبخندی زدم و گفتم: اووووووووووه! تو که تازه اول راهی. الان فقط ۹ سالته. پس من و آدم های بزرگتر از من رو چی می گی؟

فکری کرد و گفت: آره! درسته. می گم شما واقعا تا حالا چطور تونستید دوری از امام زمون علیه السلام رو تحمل کنید؟

در جوابش هیچی نداشتم بگم. فقط خیلی عمیق نگاهش کردم. رویم نشد بگویم ما خیلی وقت است به نبودش عادت کرده ایم...

 

بوم نوشت:

۱. گاهی بچه ها به ظاهر کوچکند اما حرف هایی می زنند که بزرگترشان را بد جور درمانده می کنند و البته شرمسار...

۲.برای این پست دیگه واقعا کم آوردم و تصویری به ذهنم نرسید بگذارم. بنابراین اینطوری براتون تصویر گذاشتم!!!

برای دور از دیار

آن روزهایی که پیش مان بودی و رفتنت قطعی نبود هرگاه به این موضوع فکر می کردم که ممکن است رفتنی شوی دلم می لرزید و اضطراب همه ی وجودم را می گرفت. پیش خودت بماند گاهی هم چشمانم می سوخت.شاید او هم...

اما باز هم فکر نمی کردم اینقدر تحملش دشوار باشد. لحظه های شیرینی که همیشه توی گلویمان گیر می کند و همراهش آهیست که بیرون می آید. که کاش تو هم بودی و با هم خوشحال بودیم...

بعضی وقت ها یاد حرف مامان می افتم که هر وقت با هم دعوایمان می شد می گفتند: روری می رسد که حسرت می خورید دقیقه ای با هم باشید و نمی توانید...

دل تنگی ام برایت به کنار. آخر مشکلی است که خودم باید با آن دست و پنجه نرم کنم. اما بیشتر وقتی غصه دلم را می گیرد و ناراحت می شوم که می بینم دلت گرفته است و ناراحتی. و من از تو آنقدر دورم که هیچ کاری از دستم برایت بر نمی آید البته جز دعا.

از دنیا چیزی بیش از این توقع ندارم که رسم همیشگی او این است که می گذارد خوب بین چیزها الفت ایجاد شود و بعد آن را بگیرد. همیشه وقتی بی وفایی روزگار را می بینم یاد این موضوع می افتم که دنیا به خوب ترین ها هم رحم نکرد که دلش برای ما بسوزد...

و چقدر حسرت بزرگی است که برای دیدار کوتاهی باید حتی بیشتر از یک سال چشم بکشم و باز دوباره جدایی از اول شروع شود.

خواهر قشنگم دلم خیلی برایت تنگ شده. برای مهربانی های بی نظیرت و محبت هایی که همیشه مرا شرمنده کرد. برای گذشتت که همیشه تو کوتاه می آمدی و من غرورم اجازه نمی داد تا به تو بگویم خیلی مردی...

اگر این جا هم مجال گفتنش پیدا نمی شد شاید در قلبم می ماند این حرف ها. و حالا بغضی گلویم را گرفته است و آزارم می دهد

بگذریم از این حرف های تلخ. می خواستم عرض ارادتی کرده باشم. دوستت دارم خیلی زیاد. منتظر تو ٬ همسرت و کوچولویی که در راه است هستم. اگر چه انتظاری طولانی و طاقت فرسا باشد...

 

بوم نوشت:

* هرگز فاصله ها حریف خاطره ها نمی شوند.

آه.....................................................................................................ه

 

* اینجا متعلق به اوست. بد است یادش ننمایم:

                   «اللهم عجل لولیک الفرج»

 

سایه ات از سرم ای شاه خدا کم نکند...

 

 

در مشهد ـ دیگر شهرها را نمی دانم ـ رسم قشنگی وجود دارد و آن این است که وقتی به هر مناسبتی یک دهه روضه می گیرند٬ شب آخر آن را متوسل به ولی نعمتشان حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام می شوند و مزد عزاداریشان را از آن جناب طلب می نمایند. 

و چقدر زیباست که ماه محرم و صفر به شهادت امام رضا علیه السلام ختم می شود و آخرین روز عزاداری به ایشان تمام می گردد. یعنی باز مزد عزاداری های دو ماه است و ولی نعمت همه ی ایرانیان...

وقتی به این موضوع فکر می کنم خیلی حالم عوض می شود. مولای خوبم! من اگرجه آن طور که پسند شماست نتوانستم عزادار جدتان باشم اما کرم شما را باور دارم که نمک پرورده ی شمایم...

 

بوم نوشت:

۱.این موضوع استحسان شخصی است...

۲. فاطمه ی خیر النساء امشب سه جا دارد عزا /  گاهی می گوید او پدر گاهی حسن گاهی رضا

۳. یا صاحب الزمان آجرک الله. تسلیت مرا پذیرا باشید...

۴. کسی هم اگر نگوید خوب می دانم که برای شهادت جدتان علی بن موسی الرضا به مشهد می آیید. خواسته ام دیدار نیست که سگ نجس العینی چون من نه لیاقت چنین خواسته ای را دارد. خواسته ام تنها یک نیم نگاه است و دعایی بهر بیچارگی ام در آن حریم قدسی...