کُلّما وَفَّقتَنی مِنْ خیرٍ فأنتَ دلیلی عَلیه و طریقی إلیه

 

درک چنین ایامی٬ بودن در لیله ی قدری دیگر

قرآن به سر گرفتن و العفو گفتن

همه اش به توفیق و عنایت شماست مولای من!

دستانمان خالیست برای جبران این همه لطف

تنها به "رسم قدرشناسی" این شب ها دعایمان برای شماست.

شما نیز به "رسم همیشگی" دعایمان کنید

که یار شویم نه عار...

 

الی من یذهب العبد الا الی مولاه؟

از بیچارگی من است...

با این که عبد توام

پس از گذشت شانزده روز از همسفرگی با تو 

هنوز دربه در بویی از عطر پیراهنت هستم

هنوز آواره ی نشانی از توام

هنوز آفتاب سوخته ام و سایه ی شما بر سر ندارم

هنوز پاک نشده ام تا راهی به سوی تو مولا بیابم

 

الهی لا تودبنی بعقوبتک

حالم خیلی بد بود. چشمم به این متن وبلاگ "نقش فرزندان در تربیت والدین" خورد. عجیب با حال و هوای من و مناسبت این ایام سازگار بود. گذاشتمش اینجا تا شما هم بهره ببرید:

امروز اتفاقی افتاد که باعث شد روی احمد دست بلند کنم...

از غلط یا درست بودن کارم نمی خواهم چیزی بگویم

اما نباید این قدر محکم می زدم.... قلبم تیر کشید...

بعد از آن هم هیچ محلش نگذاشتم اما خدا می داند توی دلم چه آشوبی بود...

با هق هق گریه رفت سراغ دفتر نقاشی اش

بعد چند دقیقه دیدم دست روی شانه ام گذاشته

برگشتم دیدم با صورتی که  هنوز خیس است وصدایی که هنوز می لرزد یک تکه کاغذ به طرف من دراز کرده

می گوید مال شماست.

دیدم چند تا گل آبی و صورتی و نارنجی کشیده کنارش با دست خطی که تازه یاد گرفته؛ درشت نوشته : بابا...

آن وقت من باید چه کار می کردم؟....

 

.............

توی عمرم این قدر از یک کاری پشیمان نشده بودم... محکم بغلش کردم ... مچ دستی که به رویش بلند کرده بودم تا آرنج، سست شده بود...

حالا احمد خوابیده و من دارم فکر می کنم آنهایی که خدا با عقوبت ادبشان می کند وقتی توبه می کنند خدا چه جوری آغوشش را برایشان باز می کند؟

دارم فکر می کنم آدم را با کدام  بهتر می شود ادب کرد؟

با عقوبت؟ کاری که من با احمد کردم

یا با محبت؟ کاری که احمد با من کرد

الهی لا تؤدّبنی بعقوبتک...

من رشته ی محبت خود با تو می برم

شاید گره خورَد به تو نزدیک تر شوم

هربار نقاشی اش را نگاه می کنم انگار چشمم به صفحه ی مقتل افتاده باشد...

 

الهی و انا عبدک

 

هزار بار خطا کردم یک بار به رویم نیاوردی

یک بار اشتباه کردم هزار نفر باز خواستم کردند

این شب ها بیشتر خوبی ات را می فهمم

 

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

 

نه که مقصودم اهانت به شما باشد... نباشم آن روز

اینطور گمانم می رود که اجابت خواسته ام دوای همه درد من است

ای بزرگواری که شکوه این روزها تنها به خاطر توست

ای عزیزی که این سفره فقط و فقط به میمنت وجود شما برپاست.

به صدقه سری شما طعام این سفره زیاد است و معنویت فراوان٬ اما من چیز دیگری می خواهم.

باقیمانده ی طعامتان را...

مگر غیر از این است که سرشت من از باقیمانده ی گل شماست؟

وجودم آن را می طلبد که بویی از عطر شما داشته باشد

باشد که بر این روح بی رمق اثرگذار باشد...

 

بوم نوشت:

یادمان نرود ابتدای سفره ی افطار یادی از واسطه ی نعماتمان کنیم... دعای اللهم کن لولیک را به رسم قدرشناسی از این نعمت جاوید بخوانیم... به امید آن که شب های قدر با قران ناطق قران بر سر بگیریم...

رحمت٬ رحمت٬ رحمت..

بوم نوشت:

این را برای یک دوست نوشتم. زیاد است و پر از حرف هایی که بلدید. اگر به دردتان می خورد بخوانید.

.

.

.

به یاد داری آن روزی که از تو پرسیدم کمال زندگی تو چیست؟

و پاسخ تو بود که گفتی: رسیدن به خدا.

می دانی؟ زندگی ما فرسنگ ها فاصله دارد با خدا٬ با الهی زیستن. اما از لطف و مهربانی خداست که ما را رها نکرده است که به حسرت آرزویمان در ضعف و ناتوانی خود دست و پا بزنیم و مضحکه ی شیطان شویم که این بشر نمی تواند دل از دنیا جدا کند و به سوی مقصودش بال گشاید.

و این ماه٬ ماه رمضان راه میانبریست که خدای بزرگ برایمان قرار داده است. یک میهمانی با شکوه. خالی از تشریفات و مهمان بازی های آدمی. یک راه سریع السیر برای ترقی. یک تمرین عملی برای کنترل نفس.

هیچ وقت ماه رمضان را به دید تجویز پزشک برای سلامتی ندیدم. همیشه نگاهم به آن انتهای کرم و بزرگواری خدا بوده و نهایتِ عجز و نداری من.

که یک سال جز گناه و بدبختی چیزی برای خود مهیا نکردم اما خداوند مرا به حال خودم نگذاشت و شرایطی ویژه برایم قرار داد تا بتوانم خودم را ویران کنم و از نو بسازم...

این ماه ماه عجیبی است. همه جوره حجت بر انسان تمام می شود. خدا برای این بنده ی عاصی سنگ تمام می گذارد. آخر میزبان است و می خواهد طعم گوارای این مهمانی تا آخر عمر زیر دندانمان بماند.

هر کجایش را که ببینی مهربانی خدا را لمس می کنی. از نفس کشیدن هایمان که خدا برایش حساب باز کرده و عبادت محسوب می شود٬ تا قرآن خواندنش که یک آیه ثواب ختم کل قران را دارد٬ تا حتی خوابیدنش که عین عبادت است.

و از آن طرف شیاطین را به غل و بند کشانید تا نتوانند به مهمان خدا دست درازی کنند شاید این بال های زخم خورده التیام یابند و همتی کنند برای پرواز ...

فکرش را بکن! توی این دنیا برای ارتباط با هر کسی که سِمَتی دارد و پستی مهم٬ باید کلی به این در و آن در زد٬ کلی پارتی جور کرد تا گوشه چشمی بیاندازد و کارت را به انجام برساند. اما خدا با این همه عظمت٬ به من٬ تو٬ همه ی ما آدم هایی که اسم بندگی اش را یدک می کشیم بدون هیچ منتی اجازه داده یک ماه با او باشیم بدون هیچ خرجی٬ بدون هیچ زحمتی. زحمتش فقط یک ماه نخوردن است که آن هم برای خودمان لازم است. نه برای جسم که بیشتر برای روح. برای نفسی که زیاد سرکشی می کند و کنترلش از دست ما خارج شده است. خوب است در سال کمی به خودمان اجازه دهیم تا ادب شود. بداند همه چیز به میل او نیست. که هر چه هوس کرد به آن برسد...

کجای دنیا سراغ داریم بزرگ منشی ِ این چنینی را؟

درست یادم نیست اولین بار چه شد که نشستم پای خواندن دعای ابوحمزه. اما عجیب دامنگیرش شدم! خیلی عجیب بود! حرف های من با خدا همه اش آنجا بود. انگار کن امام سجاد علیه السلام از حرف های دل من خبر داشته اند! بعدها فهمیدم فراز به فرازش حرف دل همه ی بنده های شکست خورده اما پشیمان است...

از همان اولش که شروع به تشکر از خدا می کند تا آن جایی که شروع می کند به شمردن الطافی که خدا به ما کرده که خدای من! من همان طفل کوچکی هستم که تو پروراندی ام٬ من همان نادانی هستم که تو از جهل رهاندی ام٬ من همان تشنه ای هستم که تو سیرابم کردی٬...

تا آنجا که به گناهان پشت پرده اعتراف می کند که منم صاحب گناهان بزرگ٬ من کسی هستم که عصیان پروردگار آسمان را کردم. من همانم که اگر کسی مرا به گناه می دید از آن دست می کشیدم اما از تو حیا نکردم...

تا آن فرازها که می گوید خدایا همیشه خیر تو به سوی من روان است و از جانب من به تو تنها بدی می رسد...

تا آن فرازها که ملتمسانه به خدا می گوید نمی دانم چرا هر وقت برای عبادت و نماز می ایستم خستگی مرا در بر می گیرد. نکند مرا از درگاهت بیرون رانده ای؟ نکند چون به لغو مشغول شده ام مرا طرد کرده ای٬ نکند به جرم گناهانم مکافاتم می کنی؟ شاید هم دوست نداری که صدایم را بشنوی؟ اما هکذا که چنین باشد که من تو را اینگونه نشناختم...

تا آن فرازها که می گوید چرا گریه نکنم بر حال خودم؟ گریه می کنم بر تنگی قبرم٬ گریه می کنم بر تنهایی و وحشت و ظلمت آن جا٬ گریه می کنم از سوالات نکیر و منکر

تا فرازهای آخرش که دعا می کند برای زیارت خانه ی خدا و رزق واسع و زندگی الهی و فرج...

این جور دعایی بود که بعد از اتمامش دیدم می شود شانه ها را بالا گرفت. دیگر از سنگینی گناهی که بر روی آن ها بود خبری نیست.

حلاوت این ماه و مناجاتش به جانم نشست... اما دریغ از این دنیا که همین که تمام می شود باز من فراموشکار این همه لطف را فراموش می کنم و درگیر همین دنیای ناچیز می شوم و باز زمین گیر...

گفته بودی کمال زندگی ات خداست و من آن چه را دیده ام برایت گفتم. اگر چه ناقص و پر از اشکال بود. اما گفتم شاید تو بتوانی تمام و کمال هدفت را بیابی...

قد اقبل الیکم شهر الله

 

سرم را بالا می گیرم. عمریست آنقدر در گیر شده ام که فرصت نکرده ام دمی برای اندیشه سر بالا بگیرم و تنها فکر کنم بدون هیچ دغدغه ای. نه من تنها چنین باشم که همه ی ما آدمیان درگیر کرده ایم خود را. به چه٬ نمی دانم! اما آنقدر عمیق است که حتی اجازه نمی دهد کمی برای خودمان باشیم...

روزهایم پر اند اما در اصل خالی ست. کم می شود وقت بررسی٬ کار به درد بخوری در میان اعمالم پیدا کنم. بطالت چیزیست که سرتا سر عمرم را پر کرده و با آن خو گرفته ام. (و قد افنیت عمری فی شره السهو عنک و ابلیت شبابی فی سکره التباعد منک)

در میان روزهای گذشته ام قدم می زنم. در میان فرصت های پنبه شده ام می گردم به دنبال رشته ای که هنوز سالم مانده باشد. هیچ... هیچ...

 به رجب فکر می کنم٬ به روزهای شیرینش٬ به لحظاتی که می توانستم وجودم را مملو از یاد خدا کنم و بی خیال از آن گذشتم. به شعبان فکر می کنم. به مناجات شعبانیه٬ به حلاوتی که در میان اذکارش نهفته است و به این که تا تمام شدنش چیزی نمانده. به یاد خطبه ی پیامبر اکرم می افتم که در آخرین جمعه ی این ماه ایراد کردند.

می خوانمش. تمام تنم مور مور می شود. یک لحظه به یاد می آورم زندگی معنایش چیزیست غیر از آن که من در حال گذراندنش هستم. خطبه یک صفحه بیشتر نیست اما از ابتدا تا انتهایش نور است. این را وقتی می فهمی که بعد از خواندنش دلت برای خوب بودن لک می زند.

و بعد حسرتی ست که تمام وجودم را می گیرد که کاش اینقدر با توصیه های اهل بیت فاصله نمی گرفتم. کاش راحت زندگی می کردم آن وقت مجبور نبودم اینقدر خودم را درگیرش کنم.

و نمی دانم یک هو چه می شود که برای خدا گریه ام می گیرد. که بنده ای چون من خلق کرده و تمام نیاز طی کردن مسیر را در اختیارم گذاشته اما تمام مسیر٬ در تمام مدت عمر پا به پایم جلو آمد. حتی آن وقت ها که نشستم. گفتم حوصله ی خوب شدن٬ خوب بودن ندارم. خودش مرا برد. حالا هم در عوض همه ی کم کاری ها و تنبلی هایم برای مهمانی ویژه اش دعوتم کرده. باز هم فرصت! آن هم از نوع طلایی. خدای خوبم! حرف هایم پس گلویم گیر کرده اند. همان هایی که فقط تو باید شنوایشان باشی. کمتر از یک هفته فرصت باقی ست و من در میان بندگانت آبرویی ندارم اگر با چنین وضعی به میهمانی ات بیایم. در مقابل آن مهمان خصوصی ات که دیگر هیچ... همان که این همه محبت را تنها به خاطر او٬ به خاطر دعای او شامل حالم می کنی.

خدایا نکند که از ماه قشنگت تنها گرسنگی و تشنگی بفهمم. خدایا من خیلی ناتوانم... مددی

 

بوم نوشت:

خیلی حرف زدم. شما به جای حرف های من خطبه ی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را بخوانید. متن کاملش را در ادامه ی مطلب گذاشته ام. وقت دل شکستنتان برای من هم دعا کنید...

 

ادامه نوشته