بوم نوشت:
این را برای یک دوست نوشتم. زیاد است و پر از حرف هایی که بلدید. اگر به دردتان می خورد بخوانید.
.
.
.
به یاد داری آن روزی که از تو پرسیدم کمال زندگی تو چیست؟
و پاسخ تو بود که گفتی: رسیدن به خدا.
می دانی؟ زندگی ما فرسنگ ها فاصله دارد با خدا٬ با الهی زیستن. اما از لطف و مهربانی خداست که ما را رها نکرده است که به حسرت آرزویمان در ضعف و ناتوانی خود دست و پا بزنیم و مضحکه ی شیطان شویم که این بشر نمی تواند دل از دنیا جدا کند و به سوی مقصودش بال گشاید.
و این ماه٬ ماه رمضان راه میانبریست که خدای بزرگ برایمان قرار داده است. یک میهمانی با شکوه. خالی از تشریفات و مهمان بازی های آدمی. یک راه سریع السیر برای ترقی. یک تمرین عملی برای کنترل نفس.
هیچ وقت ماه رمضان را به دید تجویز پزشک برای سلامتی ندیدم. همیشه نگاهم به آن انتهای کرم و بزرگواری خدا بوده و نهایتِ عجز و نداری من.
که یک سال جز گناه و بدبختی چیزی برای خود مهیا نکردم اما خداوند مرا به حال خودم نگذاشت و شرایطی ویژه برایم قرار داد تا بتوانم خودم را ویران کنم و از نو بسازم...
این ماه ماه عجیبی است. همه جوره حجت بر انسان تمام می شود. خدا برای این بنده ی عاصی سنگ تمام می گذارد. آخر میزبان است و می خواهد طعم گوارای این مهمانی تا آخر عمر زیر دندانمان بماند.
هر کجایش را که ببینی مهربانی خدا را لمس می کنی. از نفس کشیدن هایمان که خدا برایش حساب باز کرده و عبادت محسوب می شود٬ تا قرآن خواندنش که یک آیه ثواب ختم کل قران را دارد٬ تا حتی خوابیدنش که عین عبادت است.
و از آن طرف شیاطین را به غل و بند کشانید تا نتوانند به مهمان خدا دست درازی کنند شاید این بال های زخم خورده التیام یابند و همتی کنند برای پرواز ...
فکرش را بکن! توی این دنیا برای ارتباط با هر کسی که سِمَتی دارد و پستی مهم٬ باید کلی به این در و آن در زد٬ کلی پارتی جور کرد تا گوشه چشمی بیاندازد و کارت را به انجام برساند. اما خدا با این همه عظمت٬ به من٬ تو٬ همه ی ما آدم هایی که اسم بندگی اش را یدک می کشیم بدون هیچ منتی اجازه داده یک ماه با او باشیم بدون هیچ خرجی٬ بدون هیچ زحمتی. زحمتش فقط یک ماه نخوردن است که آن هم برای خودمان لازم است. نه برای جسم که بیشتر برای روح. برای نفسی که زیاد سرکشی می کند و کنترلش از دست ما خارج شده است. خوب است در سال کمی به خودمان اجازه دهیم تا ادب شود. بداند همه چیز به میل او نیست. که هر چه هوس کرد به آن برسد...
کجای دنیا سراغ داریم بزرگ منشی ِ این چنینی را؟
درست یادم نیست اولین بار چه شد که نشستم پای خواندن دعای ابوحمزه. اما عجیب دامنگیرش شدم! خیلی عجیب بود! حرف های من با خدا همه اش آنجا بود. انگار کن امام سجاد علیه السلام از حرف های دل من خبر داشته اند! بعدها فهمیدم فراز به فرازش حرف دل همه ی بنده های شکست خورده اما پشیمان است...
از همان اولش که شروع به تشکر از خدا می کند تا آن جایی که شروع می کند به شمردن الطافی که خدا به ما کرده که خدای من! من همان طفل کوچکی هستم که تو پروراندی ام٬ من همان نادانی هستم که تو از جهل رهاندی ام٬ من همان تشنه ای هستم که تو سیرابم کردی٬...
تا آنجا که به گناهان پشت پرده اعتراف می کند که منم صاحب گناهان بزرگ٬ من کسی هستم که عصیان پروردگار آسمان را کردم. من همانم که اگر کسی مرا به گناه می دید از آن دست می کشیدم اما از تو حیا نکردم...
تا آن فرازها که می گوید خدایا همیشه خیر تو به سوی من روان است و از جانب من به تو تنها بدی می رسد...
تا آن فرازها که ملتمسانه به خدا می گوید نمی دانم چرا هر وقت برای عبادت و نماز می ایستم خستگی مرا در بر می گیرد. نکند مرا از درگاهت بیرون رانده ای؟ نکند چون به لغو مشغول شده ام مرا طرد کرده ای٬ نکند به جرم گناهانم مکافاتم می کنی؟ شاید هم دوست نداری که صدایم را بشنوی؟ اما هکذا که چنین باشد که من تو را اینگونه نشناختم...
تا آن فرازها که می گوید چرا گریه نکنم بر حال خودم؟ گریه می کنم بر تنگی قبرم٬ گریه می کنم بر تنهایی و وحشت و ظلمت آن جا٬ گریه می کنم از سوالات نکیر و منکر
تا فرازهای آخرش که دعا می کند برای زیارت خانه ی خدا و رزق واسع و زندگی الهی و فرج...
این جور دعایی بود که بعد از اتمامش دیدم می شود شانه ها را بالا گرفت. دیگر از سنگینی گناهی که بر روی آن ها بود خبری نیست.
حلاوت این ماه و مناجاتش به جانم نشست... اما دریغ از این دنیا که همین که تمام می شود باز من فراموشکار این همه لطف را فراموش می کنم و درگیر همین دنیای ناچیز می شوم و باز زمین گیر...
گفته بودی کمال زندگی ات خداست و من آن چه را دیده ام برایت گفتم. اگر چه ناقص و پر از اشکال بود. اما گفتم شاید تو بتوانی تمام و کمال هدفت را بیابی...