وارزقنی حج بیتک و زیارة قبر نبیک...


یک ساعت دو ساعت مانده به اذان صبح می رفتیم پشت دیوار می نشستیم و بابا دعا می خواندند و هر کس در حال و هوای خودش بود. صدای اذان که بلند می شد روضه ی ما شروع می شد. پیش از آنکه به چشم فشار بیاوریم اشک روی صورتمان دویده بود و رد پا گذاشته بود. احساس غربت، آزار دهنده بود.

با اینکه در گرمای محبت رسول الله غرق بودی و در جوار چهار امام جا خوش کرده بودی حس می کردی با این صدای بسیار زیبای اذان بیگانه ای. یک عمر لذت اذانمان به شنیدن نام امیرالمومنین علیه السلام بوده است و حالا اینجا از بردن نام او دریغ می کنند، بغض او را دارند، از شیعیانش متنفرند و ....

صدای اذان را همان جا ضبط کرده بودم. تا غربت آنجا یادم بماند. حالا که دلتنگ حال و هوای مکه و مدینه ام چندین و چند بار گوش دادمش. حتی دلم برای غربت زدگی مان در آنجا  تنگ شده. 

این شب های ضیافت که یکی از دعاهای مهمش درخواست زیارت خانه ی خدا و رسول اوست بدجور هوایی شده ام. یعنی می شود شب قدر امسال زیارت خانه اش برایمان مقدر شود؟


اصحاب کهف!


خود را به زحمت میان آن ها جا داد. هر چه سنگش زدند نرفت. هر چه حیله بستند ایستاد و سرانجام از روی ناچاری او را پذیرفتند و او جزو اصحاب کهف شد... تنها یک سگ گله بود... اما در شمار اصحاب کهف در آمد. تا آنجا که وقتی قرآن می خواهد تعداد آنها را بگوید این سگ را هم حساب می کند. اگر پنج تا بودند ششمین آنها سگشان بود و اگر هفت نفر بودند هشتمین آنها سگشان بود...

ماه رمضان همینطور دارد می گذرد و من به دنبال یک سرپناهم. از این در به آن در. به دنبال همان کهفی که اگر درآن داخل شوی آرام می گردی. سیصد سال هم که بگذرد نمی فهمی چطور گذشت. خوش هستی نه مثل خوشی های سرابی روزگار...

به دنبال آن "کهف حصین" ام. اما...

از هر دری وارد شدم راهم ندادند... می خواستم با خوبان بنشینم و دعای ابوحمزه بخوانم و لابه لایش برای حسین علیه السلام بگریم تا محبوب شوم. تا عددی بحساب آیم... راهم ندادند... بیرونم کردند...

اما من از همان سگ های سمج هستم. پشت در می نشینم. سرم را می گذارم روی خاک... می خواهم وقتی شب های قدر لیست احیا کنندگان را به دست مولا می دهند، وقتی تعداد محتاجان را می گویند من هم باشم. بگویند این ها بودند و آخرین آنها ....

و آقا هم از سر ِ ناچاری که نه - از او به دور است- از سر ِ مهمان نوازی و لطفِ ریزانش امضا کند که من هم جزو اصحاب کهف حصینش باشم...

یا مهدی...


بوم نوشت:

الهی...لو حُلتَ بینی و بین الابرار ما قطعت رجائی منک

{دعای ابوحمزه}


و ما کُنّا لنهتدیَ لولا أن هدانا الله...



مگر آنچه تا کنون عطا نمودی ام بسبب استحقاق بوده است

که بعد از این بخواهی بخاطر بیچارگی از فیضت محرومم سازی؟؟؟


دو سه رکعت حرف دل


زمان همینطور می گذرد و من همانطور کوچک تر و پوچ تر می شوم. حقیر تر و نحیف تر...زیر بار این همه گناه....

حرف از نا امیدی نیست. وای خدا... اگر سند بدی من همین وبلاگ باشد کارم ساخته است. برای مرور خاطرات رمضان گذشته رفتم به سال های قبل تر. به نوشته هایم... و لحظه ها برایم تداعی شد...

چقدر تغییر! و قسم می خورم که اگر جهت تحولم صعودی بود چقدر آسمانی شده بودم.

چه تجارت پر زیانی داشته ام... ورشکسته شده ام و خدای مهربانم را سپاس که اجازه داده تا باری دیگر مهمانی خیلی خیلی قشنگش را درک کنم...

گمان می کنم امسال کارم از همه ی سال های پیش در مبارک ایامِ رمضان سخت تر باشد... امسال باید نخی بردارم و دانه های از هم پاشیده را تسبیح کنم...

اگر به خودم بود تا الان جلوی اژدهای چند سر یأس تسلیم شده بودم اما

وقتی به لحظه های پیش رو فکر می کنم، وقتی به این همه نفَس که قرار است به عنوان عبادت، به پایم نوشته شود، سراپا شوق می شوم. فقط باید تند تند جمعشان کنم. آنقدر سریع که به نفس نفس بیافتم...هر چه تعدادشان بیشتر شود بُرد کرده ام...

می خواهم هر چه ثواب به لطف خودش برای اعمال نداشته ام می دهد دانه دانه تسبیح کنم و بعد با آن تسبیح آنقدر بگویم "یاربّ ِ ... تا نفسم قطع شود* ..."



بوم دل:

همیشه این روزها که می رسد این را می خوانم. هیچ وقت برایم تکراری نمی شود. هربار چشمانم بعد از خواندنش خیس است

* فرازهای اول دعای ابوحمزه


الها خجسته کن دلمان را به ظهورش


خیلی سعی کردم بنویسم نشد. اصلا اینطور است که اگر بخواهی وارد این بیوت الهی شوی تا اذن ندهند نمی شود...

آمده ام یک جمله بگویم و بعد یک دعا...

همیشه پیش نمی آید که تلخی غیبت شما را حس کنم. خیلی وقت هاست که یادم می رود محضر شما را باید حس کرد و داشت. خیلی اوقات لحظه های گذرا مرا هم از شما می گذراند و امان از این همه غفلت...

اما حالا که تولدتان رسیده است و با نیامدنتان جنین خوشی در دلم مُرد... و همه چیز برایم تلخ شد و تلخ و تلخ...

برایم دعا کنید تا ظهورتان هیچ گاه تلخی غیبت از ذهن و کام و وجودم محو نشود...

***

خدایا تنها ظهورش باشد که کاممان را شیرین کند...

وعجل فرجه...