شهر خدا
تو همین جایی
و ماییم که هر روز از تو دور تر و دور تر می شویم...
تو همین جایی
و ماییم که هر روز از تو دور تر و دور تر می شویم...
قرآنم را ورق می زنم...صفحات خوانده شده اش زیاد شده اند و این نشان می دهد به پایان مهمانی نزدیک شده ام....از این همه آیه ای که خوانده ام یادم نمی آید در ظرف عملم چیزی ریخته باشم. به خودم مراجعه می کنم می بینم همانم که بودم. تنها منم و تعدادی آیه که با مداد زرد شماره اش رنگ شده چون معنی اش را سر سوزنی فهمیدم. چون آیه اش را دوست داشتم.
یادم به حدیثی می افتد که روزی از سخنرانی شنیدم. حضرت موسی به خدا عرض کرد: خدایا زنبور چطور عسلی به این شیرینی درست می کند؟ خدا فرمود: دستت را مشت کن. زنبوری آمد و اطراف مشت گره خورده ی حضرت موسی چرخی زد و ویز ویزی کرد و رفت. خدا فرمود: دستت را بازکن. درون دست حضرت مقداری عسل بود. وحی آمد: موسی! زنبور ویز ویزش را می کند. عسلش را ما می دهیم.
به قرآن ناطق، به تالی واقعی کتاب خدا می گویم: مولای من! نزدیک یک ماه است هم کلام کتاب خدا شده ام. اما اینطوری چیزی که باید دستگیرم نمی شود. بیا لطفی کن. ویز ویز خواندش از من بود، عسل شیرین فهم و عمل به آن آیات مبارکه از جانب شما...
دل شکسته ام
مثل کودکی یتیم
او که یک پیاله شیر هم نداشت
تا برای تو بیاورد
دل شکسته ام
ای پناه هر چه خسته و فقیر
دست خالی مرا بگیر...
محمدرضا ترکی
عادت همه ی مادرها همین است. وقتی یک غذای لذیذی درست می کنند که باب طبع فرزندشان هم هست، اگر او نباشد، یا خواب باشد، یا سیر... برایش کنار می گذارند. من که در میان مادرانی که سراغ دارم ندیده ام بگوید بی خیال. می خواست اینجا باشد، بیاید سر سفره بخورد! همیشه سهم فرزند محفوظ است...
چند روز است به سفره دار این ایام، به همان که مهربان تر از مادر خطابش کرده اند، به مولایم در دل می گویم: نیمه ی ماه هم رسید من خواب مانده ام و جا مانده... گمان ندارم از سفره ی رنگانگ و پر برکت این ماه چیزی برایم کنار نگذارید. خوبان دل سیر از سر این سفره بلند شوند و من گرسنه بمانم... خوب یا بد همه فرزند شماییم و ...
از آنچه به صالحین این ماه داده اید به من هم ...