نمل...
همیشه دلم می خواست جای آن مورچه ی فهمیده ی زمان حضرت سلیمان بودم...
خیلی حرفه ها!
عجب درایتی دارند بعضی ها که آدم باید تا ابد در کف کارشان بماند!!!
- سلیمان نبی و لشکریانش با حشمت و شکوه از محل عبور مورچگان می گذشتند. مورچه ای گفت: به خانه هایتان بروید که لشکر سلیمان از روی بی توجهی شما را از بین نبرند... (نمل/18)
سلیمان علیه السلام توقف کرد و مورچه را احضار نمود و فرمود: تو می دانی من پیامبرم و از سوی من ظلمی صادر نمی شود. این چه گفته ای بود؟
مورچه گفت: آری! می دانم ولی سبب ترساندن من از بیم ظلم تو نبود بلکه با خود اندیشیدم که اگر مورچه ها عظمت سلطنت و زینت تو را ببینند شیفته ی این شکوه گردند و از یاد حق غافل شوند (!) و کفران نعمت کنند...
وضع امروز ماست. هر چی هم چشم می بندی از زرق و برق های دور و برت٬ انگار که تمومی نداره. همه در حال سبقت از دیگری هستند و همینه ماجرای کفران نعمت به خاطر نداشته هایی که به مصلحت الهی ندارم و یا دارم اما رو ترش می کنم...
چقدر زشته که از یک مورچه ی ریزه میزه اینقدر عقبم!!! اون مورچه چی دیده از عظمت حق که من هنوز برای فهمش دست و پا می زنم؟؟؟
توی این دنیا همه از خودشون آدمیت نشون دادن الا من (لا اله الا الله)!
از رنگ تو خواهم گفت. از مهر تو که آسمانی است و بی منتها. من زندگی را به رنگ تو خواهم کشید،ای سبز ترین آبی! ای رنگین کمان عشق! <مهدی>