بهترین پایان
از دور کاروان دیده می شد. لحظه ای ایستاد. چشمانش را ریز کرد تا بهتر بتواند کاروان را از نظر بگذراند. بعد از کمی مکث ادامه ی نگاهش را راهی صورت خسته ی همسرش نمود. زمان زیادی نمی شد که او را به عقد خود درآورده بود. گویا از همان روز ازدواج او را برای چنین روزی آماده کرده بود.
از چشمان همسرش رفت تا آغاز خاطره. لحظه ای که چنین تصمیمی زندگی اش رابه اینجا رسانده بود. بزمشان به راه بود و در پوست خود نمی گنجید که آن شب او داماد بود و مجلس از آن او. سینی های شربت و میوه چیده شده بود و دور هر کدام جمعی نشسته بودند. صدای همهمه و حرف از گوشه و کنار می آمد. به مهمان ها خیره شد. همان طور که مشغول از نظر گذراندن مهمان ها بود چشمش به پدربزرگ افتاد که با حلقه ی دوستان مشغول صحبت بودند. خواست چشمش را به سمتی دیگر برد که حرف پدربزرگ او را در همان حال متوقف نمود. می گفت: حسین بن علی علیه السلام در حال عزیمت به کوفه است. مردم همه او را دعوت کرده اند و حالا او به همراه خانواده و جمعی از دوستانش در میانه ی راه است. دیگر بقیه ی سخن را نشنید. باخود گفت: امام به شهر ما می آید؟ چه افتخاری که زندگی جدیدم در معیت با امامم باشد. نفهمید چطور مجلس تمام شد و میهمانان رفتند. همسرش را که دید با ذوق دو چندان کنارش نشست و ماجرا را بازگو کرد. گفت: می خواهم به استقبال امام بروم. دوست دارم شروع زندگیمان با برکت حضور امام در شهرمان باشد. تو هم همراهیم می کنی؟ پاسخ زن به برق نگاه بلال و حالت چهره ی شادابش که حالا رنگ التماس هم گرفته بود لبخند رضایت بود و تنفسی عمیق که گویای آرامش خاطرش بود از چنین تصمیمی.
و حالا دیگر به کاروان رسیده بود. اما نگران! در عجب بود که چرا کاروان امام در محاصره است. امام که به دعوت مردم می آمد. پس این همه سپاه برای چه دورش را گرفته بودند؟ امابا ایستادن و زل زدن به هیچ نتیجه و جوابی نمی رسید. این بود که به سمت کاروان اطراق کرده حرکت کرد. از میان سپاهیان گذشت. عبور زوجی جوان از میان حلقه ی محاصره بیرون از درک دشمن بود که آنها برای پیوستن به امام آمده باشند. به همین خاطر به دون مشکلی به داخل راه یافتند. به ادب از انتهای کاروان وارد شد و ابتدا غلام امام را در آغوش گرفت و سپس به نزد عباس علیه السلام شتافت تا عرض ادب کند حضور خود را اطلاع دهد و نیز جویای ماجرا شود...
***
دمادم نماز ظهر رسید. امام حسین علیه السلام در حال وضو گرفتن بودند که حضرت عباس علیه السلام بر در خیمه وارد شدند و به امام فرمودند: آقای من! مهمانی به همراه دارم و اجازه ی ورود می خواهم.
امام فرمودند: عباسم به همراه مهمانت داخل شو. بلال پشت سر حضرت وارد خیمه شد.سلام کرد و سریع به پای حضرت افتاد و با بوسه های پیاپی بر پایشان عقده های دلتنگی اش را خالی نمود. امام دست بر زیر بازوانش انداخته و بلندش کردند. همین که دستان حضرت را دید لبانش را بر دستان ایشان گذاشت. خنکای آب وضو که هنوز نمش بر دستان مبارک امام بود در آن گرما لبان تفتیده اش را تازه می کرد اما آن چه مهم تر بود آسمان دلش بود که با هر بوسه انگار ستاره ی معرفتی در آن می نشاند. آنقدر بوسه زد که تا بازوان حضرت بالا آمد و سرانجام سرش به سینه ی آقا نهاده شد.
پس از استقبال امام و خوش آمدگویی٬ امام حسین علیه السلام دستور دادند تا برای این داماد و نو عروس خیمه ای جدا برپا کنند. همین که این سخن را از حضرت شنید خون به صورتش دوید و برافروخته شد. دهان باز کرد تا چیزی بگوید اما ناچیزی و حقارتش در برابر عظمت امام چون دهان بندی بود برای صحبت کردن و اظهار سخنش. این بود که سخن را نگفته به درون فرو داد و دهان نیمه بازش را بدون حرف بست.
زبان خشکش را در دهان چرخاند. خوب می دانست بیش از آن که گرمای مسیر و تشنگی دهانش را چون چوبی خشک کرده باشد ابهت و نگاه نافذ امام او را به چنین حالی انداخته است. سرش را پایین انداخت که به ناگاه سنگینی لطیفی را بر سر شانه اش حس کرد. سر بالا کرد. انگار دنیای مهربانی در چهره ی امام قاب گرفته شده بود. با لبخندی ملیح پرسیدند: حرفی برای گفتن داشتی؟
اذن امام بهانه ای شد برای باز شدن نطقش. شروع کرد به حرف زدن. همه را گفت پیش از آن که دوباره ناتوان از گفتن شود.
- من و همسرم تازه به عقد هم در آمده ایم. به او گفته ام آرزویم استقبال از کاروان شماست و بازگشت با شما به کوفه. از روز ازدواج حتی انگشتم را هم به دستش نزده ام. گفته ام بماند تا بعد بازگشت، تکلیفمان مشخص شود. با او صحبت کرده ام و اگر شما اذن دهید می خواهم در خیمه ی اصحاب باشم و تا سرانجام این ماجرا همراه شما او نیز در خیمه ی خانواده ی شما افتخار کنیزی داشته باشد.
امام با چشمانی که حالا در میان قطره ی اشک ِ نشسته در آن٬ انعکاسش دو چندان شده بود رخصت فرمودند.
***
روز عاشورا رسیده بود. از صبح اصحاب یک به یک اذن میدان گرفته و پس از نبردی بی نظیر به شهادت رسیده بودند. گویا دیگر نوبت بلال بود. خدمت امام شرفیاب شد و اجازه خواست تا همسرش را برای چند لحظه ببیند.
***
همسرش پرده ی خیمه را بالا زد و مرد آرزوهایش را دید که پشت به خیمه٬ سر به زیر انداخته و با خاک های زیر پایش بازی می کند. آرام گفت: بلال! صدای زن بلال را از حال خود بیرون آورد و رو به سوی او کرد. او را به سمت خود فراخواند و با خود به پشت خیمه برد. دلش بی تاب بود اما بیش تر برای تنهایی مولایش تا دلتنگی آخرین دیدار با همسر. و همسرش نیز خوب می فهمید حال و هوای شوی با معرفتش را. و حالا آمده بود که برای او از وصیتش بگوید.
فرصت زیادی نداشت که حاشیه چینی کند. با دستمال سرش٬ عرق پیشانی اش را که حالا با اشک چشم آمیخته شده بود پاک کرد و گفت: این آخرین دیدار ما در این دنیاست. تقدیر ما گویا چنین بود که زندگی مشترکمان دست نخورده بماند برای آن دنیا. زندگی زیبایی خواهیم داشت.
همسر می شنید. غربت امام را اکنون بیش تر حس می کرد چون می دید که با رفتن بلال و اصحاب دیگر لحظه به لحظه تنها تر می شود. ناگهان به یاد خواهر امام افتاد. زیر لب گفت: زینب!
و شنید که بلال گفت: زینب!
همسرم! حالا که کار به اینجا رسید از تو می خواهم مراقبشان باشی. همراهشان بمانی. هر کجا که رفتند. اگر حسین علیه السلام از این معرکه جان سالم به در برد با آن ها بازگرد و اگر سرانجام شهادت بود و اسارت آل امام٬ نکند تنهایشان بگذاری و برگردی. همه جا با بی بی باش. همه جا سپر بلایشان. دیدارمان به قیامت...
این را گفت و دیگر هیچ درنگی را جایز ندانست. سوار بر اسب شد و زن با چشمانش همسرش را دنبال کرد تا آنجا که گرد و غبار مزید بر ندیدن چشمان تار اشک آلودش شد. زیر لب گفت: شهادت گوارایت! امتحان تو تمام شد و سرافرازی نصیبت گردید. برایم دعا کن که من در آغاز این امتحانم. این را گفت و به داخل خیمه بازگشت...
از رنگ تو خواهم گفت. از مهر تو که آسمانی است و بی منتها. من زندگی را به رنگ تو خواهم کشید،ای سبز ترین آبی! ای رنگین کمان عشق! <مهدی>