دلم تنگ است. دلم آه دارد. دلم لک زده برای خوشبختی. برای زندگی خوش و زیبا. برای زندگی ای که روح دارد. روحی ریحانی! دلم خوشبختی ای می خواهد نه از جنس خوشبختی امروز که گوشه ی دل هرکسی را که نگاه می کنی زخمی دارد و تظاهر به لبخند می کند.

دلم خوشبختی ای می خواهد از جنس خوشبختی مردمانی که با امامشان زندگی می کردند. نه خانه های چند طبقه ی ما را داشتند و نه پول پارو می کردند و نه فرش ها و پرده های قیمتی داشتند اما دلشان باز بود. غصه نداشت. از بانک ها و بهره های ربا خبری نبود. زمین٬ فرش زیر پایشان بود و آسمان سقف بالای سرشان. اما شکر خدا همیشه در دهانشان می گشت.

نعمت را٬ زندگی را٬ خوشبختی را مثل ما معنا نمی کردند. شب که به بستر می رفتند خرسند بودند که فردا روز باز دوباره چشم به روی آفتاب زندگی شان٬ امام شان باز می کنند. نه چون ما آدم ها که از غصه ی مال و منالی که وزر و وبالمان شده تا صبح خوابمان نمی برد.

خوشا به حالشان که هر وقت دلشان تنگ می شد٬ هر وقت زندگی برایشان سخت و دشوار می گشت امامشان همان جا بود. نزدیک خودشان. مرهم دردشان می شد. راه پیش پایشان می گذاشت. قوت دل می دادشان. که وقتی می گفت آقا تنگ دستی بیچاره ام کرده جواب می شنید تو ما را داری. فقر از آن کسی است که ما را نمی شناسد و او سبک بال از محضر امام باز می گشت. یا وقتی که شرمنده از گناه بود و خجلت زده از مولا٬ امام به دیدار او می شتافت. یا آن زمان که غصه ها سر دلش سنگین بود می دید که امام همراه او می گرید...

چقدر حالم بد است از این زندگی تصنعی امروز. از این که به زور می خواهیم خودمان را راضی نشان دهیم. از این که هم چون بچه ها دل به ظواهر خوش کرده و بغض دلمان را خفه نموده ایم. از این که فقط چشم هایمان به زندگی دیگران است و هیچ وقت قرار نیست از بقیه کم بیاوریم!

و می ترسم از ادامه ی این زندگی. از این همه بی معنایی. زندگی ای که تنها به طرح دیوار و نوع پارکت ها و مدل های پرده و چینش مبلمان خلاصه می شود.

دلم خوش زیستنی می خواهد چون چند نسل قبل خودمان. که دمدمه های اذان صبح خواب از چشمشان رخت بر می بست. وضو و نماز و قرآن. دعای عهدی می خواندند با حضور قلب و دلی تنگ. العجل های آخر دعای عهدشان نشان از بی قراری می داد نه عجله برای ادامه ی خواب پیش از نماز.

برای آن مردمی که خوراک هایشان این همه رنگین نبود اما در عین سادگی طعم خدایی داشت. روزهایشان علارغم نبودن این همه وسیله برای سرگرمی برکت داشت.

مهربان امام! می دانم که این روزها دل خوشی از اعمالم نداری اما اگر تو مثل همیشه گذشت نکنی و دستگیری نکنی این سیل مرا هم با خود خواهد برد. این بیماری مسری دامان مرا هم خواهد گرفت. کسی که گل طبیعت را ندیده دل به مصنوعی اش می دهد. کاش میانمان بودی... کاش