و باز نقطه سر خط، نریز اشک ای چشم!
سلام
آمده ام تا بگویم حالم خوب است... (خوب که حقیقتا نه... اما سرم را گرم کرده ام...)
آن روز... (روز تولدتان... همان وقتی که التماس آمدنتان را می کردم)
شما باز هم نیامدید و من... چند ساعتی افسوس و حسرت خوردم و بعد...
خیلی کار داشتم... رفتم سراغ کارهایم... رفتم سراغ زندگی ام...
اولش یاد شما همراهم بود... حواسم جمع بود نکند باز خطایی...
اما گذشت...
به چند روز که رسید انگار نه انگار که دعوتتان کرده بودم به میانمان باز گردید......
و حالا آمده ام تا بگویم غصه ی دلم را نخورید
حالم خوب است... از فراقتان دق نکردم... خوشم و عجیب با بدبختی ام خو گرفته ام....
لعنت به من... لعنت به این زندگی...
بوم نوشت:
+ خواهشا منتظرین عزیز نخوانند٬ آن هایی هم که همیشه به انتظار من پوزخند زدند نخوانند... فقط خواستم معرفتم (!) را نشان دهم...
+ آقا جان! من که گفتم اگر نیایی دوباره گرفتار مرداب می شوم. من که گفتم تنهایی حریف نیستم
از رنگ تو خواهم گفت. از مهر تو که آسمانی است و بی منتها. من زندگی را به رنگ تو خواهم کشید،ای سبز ترین آبی! ای رنگین کمان عشق! <مهدی>