گاهی می شود حسرت آرزوهای زمان های دورتر را می خورم. آرزوهایی که هیچ گاه برآورده نشد.

یک روز آرزو داشتم که در میان خیمه های عرفات او را پیدا کنم

و حالا باید حسرت بخورم برای رسیدن به آن زمین و آن زمانی که او در آن جاست

آرزویی که شاید برای همیشه به گور ببرم.

خدایا عرفه رسیده است و من...

نه در میان حاجیان سفید پوشم

نه در میان کربلایی های غبار آلود

و سیاه رو تر از همیشه

ضعفم را بیش از همیشه می بینم و دشمنم را قدرتمندتر از هر زمان

جایی برای عقب مانده ها٬ درمانده ها٬ شکست خورده های گنه کار هم هست تا در چنین روزی غرق در بارش ویژه ی رحمتت شوند؟

جایی که بشود یک دل سیر با همه ی گناه کاری گریه کرد بی آن که بوی تعفنت را کسی بشنود

جایی که گدای بیچاره را استقبال کنند و دست پر برگردانند؟

من خیلی محتاجم