الهی انت الذی تنادی فی انصاف کل لیله... هل من سائل فاعطیه؟
نیمه های شب که می شد خدا می فرستادشان به آسمان دنیا. شاید صدای پر از مهر او را شنوا شوند.
اما آدم ها خواب بودند. آن ها روزی شلوغ و خسته کننده را پشت سر گذاشته بودند.
و صدای لطیف فرشته ها که به سوی خدا دعوت می کردند لا به لای رویاهای شبانه گم می شد.
اما خدا باز هم ینده های فراموش کارش را دوست داشت.
گفت: یک شب از هفته٬ کارتان را زودتر شروع کنید. از سر شب دعوتتان را بخوانید. پیش از آن که خواب به چشمانشان بیاید.
همه را صدا بزنید. آن ها که سائلند و هیچ ندارند... آن ها که بد کرده اند و پشیمانند... آن ها که در تمام روزها مرا به خاطره ها سپرده بودند... آن ها که حاجتی دارند و در طلب خواسته اند...
آن یک شب٬ "شب جمعه" بود... حالا دیگر کار هر شب جمعه ی فرشته ها همین است. از دمادم غروب ندایشان شروع می شود...
و من می گویم شاید یک دلیل انتخاب شب جمعه این باشد که جمعه روزی٬ قرار است او بیاید. خدا هم منتظر است. که ببیند کیست آن که توبه و انابه کند برای روز ظهور؟ کیست که حاجتش آمدن او باشد؟ کیست که سائل کوی مولا باشد و در به در کوی او به دنبال یک نشانه؟
این ها که گفتم استحسان شخصی است. اما به راستی می شود این شب جمعه فرشته های پاک خدا دست پر از زمین بالا بروند؟ می شود امشب در میان خواسته ها و آرزوها یک حاجت بیش از همه ی خواهش ها رنگ داشته باشد؟ می شود فردا آمدنی باشد؟
ای خدا! صدایم را می شنوی؟
از رنگ تو خواهم گفت. از مهر تو که آسمانی است و بی منتها. من زندگی را به رنگ تو خواهم کشید،ای سبز ترین آبی! ای رنگین کمان عشق! <مهدی>