مدت هاست احساس می کنم هر روز یک قدم از تو دور و دور تر می شوم. و این تنها احساس نبود که در اعمال و رفتارم به وضوح کم رنگ شدنت را می فهمیدم.

اما امروز نشانم دادی هر چقدر هم که من دور شوم تو هرگز محبتت را پس نخواهی گرفت. نشانم دادی همیشه این سوی محبت رحمتی فراتر از آن چه به عمر دیده ام نسبت به خطاکار ترین منتظرت داری. نشانم دادی اگر من رسم خدمت نمی شناسم اما تو رسم بنده پروری را خوب می دانی.

درست همین امروز در زمانی که حتی ثانیه ای از آن به یادت نبودم این همه لطف را نشانم دادی.

من فقط واسطه بودم و در هر فرصتی که می شد گریزی به تو می زدم. برایش از تو می گفتم و امروز او تو را امتحان کرده بود. نامت را در مشکلش صدا زده بود و به طور اعجاز آمیزی مشکلش حل شده بود. خودش می گفت. من هیچ وقت نگفتم تو را صدا بزند اما گفته بودم بهتر از هر کس پاسخ می دهی و او امروز به یاد تو افتاده بود.

و حال خوشحالم که اگر خودم پس رفت کرده ام دیگری تو را یافته است...

خرسندم که عنایت کردی تا بفهمد بودن تو در زندگی یعنی همه چیز و زندگی منهای تو هیچ است. حالا تو برای او رنگ گرفته ای گر چه تنها هاله ای باشد. تو که تا اینجا لطف کرده ای خودت رنگین کمانی اش خواهی کرد. درست به رنگ یک منتظر!

حالا باید فکری به حال خودم کنم که رو کنم به سوی تو... می دانم آن طرف با دنیایی از انتظارِِ مهر آلود منتظر تمام دوستداران خاطی ات هستی...

 

بوم نوشت:

هرگز نگویمت که بیا دست من بگیر/ گویم گرفته ای ز عنایت رها مکن