تبليغاتX
بوم دل ➷

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

>
در صفحه ی خیال به رنگ می گذارم دیدنی های لذت بخش با تو بودن را

دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391
م : دل نوشته ن : رنگینک

در دل تنگم...

 

نماز مغرب بود زیر یک آسمان صاف پر ستاره٬ روی یک زمین مقدس...

زمینی که عطر تو با وزش هر نسیم٬ از آن شنیده می شد...

مسجد سهله...

میانه ی دو نماز بود...

نماز جماعتی با شکوه...

دعای فرج خوانده شد و همه از جا کنده شدند... به احترام...

دستی به سوی آسمان بود و دستی بر سر...به دعا... از اضطرار...

چه هیبتی داشت... همین دعای کوتاه...

اشک ها می غلتیدند و دل ها به شور می تپید...

دعا تمام شد و نماز عشا...

اما نگاهی هنوز به حسرت عشق آن روز تا انتهای آسمان برق می زند...

پس اجابتش چه زمانی است؟؟؟

.....

دلتنگ آن لحظه های نابم...

 

 



چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391
م : داستان ن : رنگینک

وقتی تو باشی...

 

در خدمت امام رضا علیه السلام نشسته بود و مشغول گفتگو با حضرت بود که جمعی از اهل بصره برای ورود و دیدار ایشان اذن خواستند. امام به یونس دستور دادند که به پستوی خانه برود و تا به او اجازه نداده اند بیرون نیاید.

دقایقی از حضور میهمانان گذشت و صحبت را به یونس و فعالیت های او رسید. هر کدام تا توانستند از یونس بدگویی و گلایه کردند که او بر ضد شما فعالیت دارد و افکارش انحرافی است و ... . در پاسخ آن ها امام تنها سر به زیر انداختند و سکوت نمودند.

یونس همه را می شنید اما اجازه نداشت تا بیرون بیاید. دلش می خواست آن جا بود و از خودش دفاع می کرد اما دستور امام را زیر پا نمی گذاشت.

قطرات اشک بر صورتش نشست و زانوانش را در بغل گرفت. چه باید می کرد؟؟؟

مدتی گذشت و میهمانان مرخص شدند. امام یونس را صدا زدند تا بیرون بیاید. یونس با چشمانی قرمز و صورتی اشک آلود وارد شد. بغض گلویش را گرفته بود... دلش می خواست بگوید: آقا من هر چه در توانم بوده است برای شما و در راه شما تبلیغ کرده ام...دوست داشت بگوید: باکی ندارم از فدا کردن جانم در راه دفاع از شما... صدایش بیرون نمی آمد تا بگوید: آقا من شما را دوست دارم. مرا چه کار با دشمن تراشی برای شما؟

امام نگاه پر رافتشان را بر چهره ی غمزده ی یونس دوختند. نگاهی که انگار آب بود بر دل آتش زده اش... و در همان حال فرمودند: سبب گریه ات چیست؟

سوال امام یونس را به هق هق انداخت. آقا دیدید چه ها پشت سرم گفتند و مرا بی جهت متهم ساختند؟ من ... من هر چه کرده ام به نیت دفاع از حریم شما بوده است...

امام فرمودند: یونس اگر در یک دست مقداری گِل باشد و در دست دیگر مرواریدی سپید و همه بگویند آن قطعه گِل مروارید است آیا تو سخنشان را می پذیری؟ یونس گفت: نه آقا. من به چشم خود مروارید را می بینم. چگونه چنین حرفی را باور کنم؟

فرمودند: یونس! تو را چه باک که همه ی عالم مذمتت کنند و بدگویی ات را نمایند هنگامی که ولی خدا از تو خرسند و راضی ست؟؟؟ لبخند رضایت امام برای تو کافی ست...

بحار الانوار ج2، ص 66، باب 13.

 

به تکرار تمام قطره های باران به ریزش عنایتت محتاجم...

 

 



پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391
م : کوتاه نوشته ن : رنگینک

پشت شیشه ی یک ماشین نوشته بود:

 

این روزها حیا کنید

امام زمانتان عزادار است!

 



پنجشنبه هفدهم فروردین 1391
م : دل نوشته ن : رنگینک

بهای مهر فاطمه...

 

به خدمت پدر رسید. شاید از سر دلواپسی اش بود و اهمیت موضوع که دلش قرار نگرفت تا خود پدر به دیدارش بیاید. سوالی داشت که تا پاسخ دلخواهش را نمی شنید آرام نمی گرفت...

- پدر مهریه ام چیست؟

پیامبر در حالیکه از چشمان دخترش مروارید می سترد فرمود: بهای زره همسرت علی٬ مهریه ی توست دخترم!

زهرای اطهر فرمود: آیا همه ی دختران با درهم و دینار ازدواج کنند و فاطمه ات هم با پول پا به زندگی بگذارد؟

و پدر تا پایان خط را خواند. که دخترش حوریه ی آسمانی است. دلش به اندازه ی آسمان وسعت دارد. فهمید که مهریه اش هم جنس آسمان دارد...

- دخترم بگو برای مهریه ات چه می خواهی؟

سوال پدر تمام ناشده خواسته اش را گفت. نگرانی اش را با درخواستش آسوده ساخت. پدر جان شفاعت... شفاعت دوستان گنه کارم را می خواهم...

حباب ِ دل پدر نازک تر از آن بود که طاقت بیاورد دخترش تقاضایی کند و در اجابتش درنگ نماید. اما... پیامبر سکوت کرد... این خواسته چیزی نبود که از جانب خود برآورده اش نماید. 

فاصله ای نشد که جبرئیل نازل شد. بر دستانش حریری بود که سفیدی اش به پاکی دل فاطمه ی زهرا می ماند... لطافتش انگار نمادی بود از مهربانی انسیه ی حوری صفت... بر روی حریر با خط سبز نوشته بود:

« جعلتُ مَهرَ اَمَتی فاطمه الشفاعة فی امة ابیها»

مهریه ی ازدواج کنیزم فاطمه را شفاعت گنه کاران امت پدرش قرار دادم

خدا خودش پرداختن این مهریه را به عهده گرفت. حالا دیگر قرار بر جانش نشسته بود. حریر را گرفت و با خود برد...

روزها گذشت و امت پدر محبتشان را برای همیشه ی تاریخ با میخ خونین بر سینه اش ثبت کردند و کار فاطمه را به جدایی از اهل زمین کشاندند... لحظه های خداحافظی که رسید خاتون دو عالم چشمان بی رمقش را به نگاه غمبار همسرش علی دوخت. زمان وصیت بود...فرمود: علی جان! وقتی مرا در دل خاک نهادی آن حریر را بر روی سینه ام بگذار...

 



چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391
م : کوتاه نوشته ن : رنگینک

ای کاش...

 

ای کاش که یک دانه ی تسبیح تو بودم

تا دست کشی بر سر سودا زده ی من

 



پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390
م : کوتاه نوشته ن : رنگینک

السلام علی ربیع الانام...

 

بهار را چشم کشیده ایم

اما می دانیم این روح زمستانی و یخ زده

گرمای دستان تو را می طلبد...

تویی که "بهار روزگارانی" 

ــــــــــــ

در لحظه های تازه ی سال نو

تنها تو را زمزمه خواهیم کرد

باور کن...

ــــــــــــ

فعلا خدانگه دار... 

روزهای تان "نو"

 



یکشنبه چهاردهم اسفند 1390
م : آثاری از دیگران ن : رنگینک

ملاقات

 

بعداز آن دعوت زیبا به ملاقات خودت٬ من چه حالی بودم!

خبر دعوت دیدار که از راه رسید

پلک دل باز پرید

من سراسیمه به دل بانگ زدم:

آفرین قلب صبور! زود برخیز عزیز

جامه تنگ در آر وسراپا به سپیدی تو درآ.

وبه چشمم گفتم:

باورت می شود ای چشم ِ به ره مانده ی خیس؟

که پس از این همه مدت ز تو دعوت شده است!

چشم خندید و به اشک گفت برو

بعداز این دعوت زیبا به ملاقات نگاه.

و به دستان رهایم گفتم:

کف بر هم بزنید... هر چه غم بود گذشت.

دیگر اندیشه ی لرزش به خودت راه مده!

وقت ان است که آن دست ِ محبت ز تو یادی بكند

 خاطرم راگفتم:

زودتر راه بیفت. هر چه باشد بلد ِ راه تویی.

ما که یک عمر در این خانه نشستیم تو تنها رفتی

بغض در راه گلو گفت:

مرحمت کم نشود گوئیا بامن بنشسته دگر کاری نیست.

جای ماندن چو دگر نیست از این جا بروم

پنجه از مو بدرآورده به آن شانه زدم

و به لبها گفتم:

 خنده ات را بردار ... دست در دست تبسم بگذار 

و نبینم دیگر 

که تو برچیده و خاموش به کنجی باشی

 مژده دادم به نگاهم گفتم:

نذر دیدار قبول افتادست و مبارک بادت 

 وصل تو با برق نگاه

 و تپش های دلم را گفتم:

اندکی آهسته! آبرویم نبری! پایکوبی ز چه برپا کردی؟

نفسم را گفتم: جان من تو دگر بند نیا

 اشک شوقی آمد  ...تاری جام دو چشمم بگرفت

و به پلکم فرمود:

 همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه 

پای در راه شدم ... دل به عقلم می گفت:

 من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد

 هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی 

 من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواند

 و مرا خواهد دید

 عقل به آرامی گفت: من چه می دانستم؟  من گمان می کردم  دیدنش ممکن نیست 

و نمی دانستم  بین من با دل او صحبت صد پیوند است

 سینه فریاد  به سر داد:

حرف از غصه و اندیشه بس است 

 به ملاقات بیندیش و نشاط 

 آخر ای پای عزیز! قدمت را قربان... تندتر راه برو  ...طاقتم طاق شده

 چشمم برق می زد /اشک بر گونه نوازش می کرد/لب به لبخند تبسم میكرد /دست بر هم میخورد  

 مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می كوبید

 عقل شرمنده به آرامی گفت:

 راه را گم نکنید

 خاطرم خنده به لب گفت نترس ... نگران٬ هیچ مباش 

 سفر منزل دوست کار هر روز من است

 عقل پرسید : دست خالی که بد است. کاشکی...

 سینه خندید و بگفت:

دست خالی ز چه روی !؟ این همه هدیه کجا چیزی نیست!

 چشم را گریه شوق 

قلب را عشق بزرگ 

 روح را شوق وصال 

 لب پر از ذکر حبیب 

خاطر آکنده یار

شاعر را نمی دانم که برای کدام حبیب چنین زیبا سروده٬ اما من با خواندنش عجیب هوایی کربلا می شوم...

 



شنبه سیزدهم اسفند 1390
م : کوتاه نوشته ن : رنگینک

باور ندارید امتحان کنید!

 

نوشتن از مسائل روزمره و دغدغه های زندگی= افزایش آمار خواننده های وبلاگ

گفتن از دوری حضرت و درد انتظار و بیچارگی عصر غیبت= رکود شدید خواننده

"امام زمان "دغدغه" ی امروز جامعه نیست"

 



سه شنبه دوم اسفند 1390
م : کوتاه نوشته ن : رنگینک

برایم پیام داده بود:

 

بلند ترین ارتفاع

برای سقوطمان

افتادن از نگاه "مهدی فاطمه" است!!!...

 



چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390
م : دل نوشته ن : رنگینک

شاید زمان ما را عوض کرده ست

 

حالا که او را در حلقه ی جماعت می دیدند خاطرات آن روز برایشان مرور می شد.

روزی که پیامبر داشتند٬ روزی که به واسطه ی وجود رحمت بی انتها٬خداوند برای هر یک از اصحاب یک دعای مستجاب قرار داده بود و اینک وجود اویس قرنی صحنه های آن روز را تداعی می کرد. برایش تعریف کردند از خاطره ی آن روز...

نزد پیامبر بودیم که به ایشان وحی رسید به اصحابت بگو هم اکنون هرکدامشان نزد خداوند دعایی مستجاب دارند. بخواهند تا پاسخش را نزد خود بیابند...

خوشحال بودیم و سردرگم که چه بخواهیم. هر کدام آرزوی اعماق وجودمان را به زبان آوردیم و طلب کردیم. دعای همگی مان مستجاب شد. در همین حین صدای رسول خدا را شنیدیم که فرمودند: اگر اویس اینجا بود چیز دیگری از خدا می خواست...

آن روز گذشت و پس از چندی پیامبر از میان ما برای همیشه رفت و حالا حضور تو در مدینه٬ بوی بهشتی تو ما را به یاد رسول الله و آن روز انداخته. به راستی مگر تو چه می خواستی؟

اویس حلقه های اشک را از چشمانش سترد و نگاهش را تا فراسوی آسمان برد. آهی از کوته اندیشی یاران کشید. چهره اش چون قلبش در هم رفت. با افسوس گفت: اگر من آنجا بودم آرزو می کردم که حبیبم رسول خدا برای همیشه زنده باشد و در میان ما. که اگر او را داشتیم همه چیز داشتیم...

 ***

چقدر جای اویس در میان ما خالیست....

چقدر امروز ما شبیه آن روزهاست...

بزرگی می گفت: اگر می خواهید خودتان را بسنجید که تا چه اندازه منتظرید و چشم به راه٬ به وقت استجابت دعا٬ به هنگامه ی درخواست از خدا ببینید دعای بر فرج امام٬ چندمین دعای شماست؟!

***

برای او که دو روز پیش رفت و دیگر در میان ما نیست:

خیلی درد کشیدی٬ اما گمانم درد چشم انتظاری بیشتر آزارت می داد تا درد جسم بی توانت. خوشا به حالت که امروز همه وقتی نامت را یاد می کنند تو را منتظر می نامند. به حال خسته ی ما هم دعایی کن...