X
تبلیغات
بوم دل ➷
در صفحه ی خیال به رنگ می گذارم دیدنی های لذت بخش با تو بودن را

به درختان و گیاهان حسودی ام می شود

که تا چند روز دیگر بهارشان سر می رسد و شوق بهار شکوفایشان می کند

آن وقت است که شور و شعف سبزشان، سرمازدگی دیروزها را از خاطره ها خواهد برد

کاش بهار ما هم برسد به همین زودی، به حق فاطمه سلام الله علیها



+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 10:8 نويسنده رنگینک |


غم مخور یا فاطمه ای مادر پهلو شکسته

مهدی ات با شیشه ی دارو و درمان خواهد آمد



*ما او را به مادرش بازگرداندیم تا چشمش روشن شود. قصص/ 13.

+ تاريخ جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 20:9 نويسنده رنگینک |


دیدی وقتی یه کار خوبی برای پدر و مادرت می کنی وقتی می خوان بدرقه ت کنن قبل خداحافظی می گن خدا عاقبتتو بخیر کنه؟ یا وقتی پیش پای پدربزرگ و مادربزرگ می شینی و یه کم زبون می ریزی لا به لای حرفاشون عاقبت بخیری و خیر ببینی جا می دن؟

هر وقت زائرش می شم همه ی همّ و غمّم اینه که با همه ی بدی هام و شونه های سنگینم، بعد زیارت عاشورا و جامعه و آل یاسین، بعد امین الله و زیارت مخصوص خودشون، بعد این همه حرف های ثواب از زبان من ِ ناصواب؛ موقع وداع؛ وقتی برای بار آخر رو به گنبد می کنم و سلام می دم لبخندی از جانب شون حواله م بشه و بگن: «برو به سلامت. عاقبتت به خیر باشه»...



+ تاريخ پنجشنبه هفدهم بهمن 1392ساعت 22:36 نويسنده رنگینک |




چند وقت پیش توی ایستگاه، منتظر اتوبوس بودم. هوای مطبوع و بهاری (!) شهر من رو یاد نیامدن باران انداخت. پیامکی که برایم آمده بود رو در ذهنم مرور می کنم. «مشهد در خطر خشک سالی است. دعای طلب باران از صحیفه سجادیه را بخوانیم. به دوستان اطلاع دهید». اما من نه همت کرده بودم دعا رو بخونم نه به کسی اطلاع بدم.
آخه هنوز هوا خوبه و آب جیره بندی نشده. هنوز تابستان گرم و بی آب رو ندیدم که به التماس خدا بیافتم. همش پیش خودم گفتم وقت هست. اگر تا آخرای زمستون همین طور بی برف و باران موندیم اون موقع دعا می کنم. خدا هم که بخیل نیست. حالا دعاهای مهم تری توی نوبت دارم.
چی می شه رو نمی دونم! اما یکهو یاد حضرت باران می افتم. همون که خیلی وقته مثلا منتظرشونیم. یک آن، چرای نیومدنشون رو وجدان می کنم. ما (من) هنوز عدم حضور ایشون (ولو به ظاهر) رو درک نکردیم. ما هنوز تشنه نشدیم. ما هنوز به قحطی و بدبختی ِ دوری از ایشون مبتلا نیستیم. و گر نه رأس همه ی دعاها التماس آمدن او بود.
دیشب که بعد از مدت ها برای یک ساعتی صدای قطره های باران رو از پشت شیشه شنیدم گریه م گرفت. کاش او را هم می خواستیم. ولو به اندازه ی همین باران...


+ تاريخ شنبه پنجم بهمن 1392ساعت 18:38 نويسنده رنگینک |


آخر تو بگو حق این همه سال همسایگی را چطور امروز ادا کنم؟؟؟


+ تاريخ پنجشنبه دوازدهم دی 1392ساعت 9:59 نويسنده رنگینک


شمارش معکوس روزهای پر از روح و معنویت صَفَر شروع شده و به صِفر نزدیک است و من هنوز در جواب یک سوال مانده ام. سوالی که جوابش واضح اما خیلی سخت است. سوالی که جرقه اش به اوایل محرم بر می گردد.

اینکه امام حسین علیه السلام در شب دهم، وقتی همه ی اصحاب را جمع کردند، بیعت را از گردن همه برداشتند. گفتند دشمن قصد جان مرا دارد. هر که می خواهد بارش را بردارد و برود. راه برای برگشت باز است. اما چیزی که این میان غریب است دعوت شخصی ِ حضرت، از وهب ِ ارمنی است. خودشان در مسیر به سراغش رفتند. منتظرش شدند. برایش پیغام گذاشتند که حسین فاطمه از تو کمک می خواهد. اگر خواستی بیا...

گیرم همین جاست. که فرقش با همه ی این جماعت چه بود؟ که آن ها همه مسلمان بودند و او ارمنی تازه اسلام آورده...

چه شد که امام به همه فرمودند "اگر می خواهید بروید" ولی به او گفتند "اگر می خواهی بیا"...

با خودم درگیرم و مدام از خودم می پرسم ماه صفر که تمام شود، بعد از دو ماه همراهی با غم امام حسین، بعد از دو ماه خیمه زدن در این مصیبت عظمی، وقت در آوردن پیراهن مشکی، وقت وداع با قشنگ ترین لحظات حزن، حضرت چه خواهند گفت؟ اگر دلت تنگ می شود بمان یا ...؟

به گمانم جواب سوالم همه در یک کلمه است. "صداقت". اینکه در طول عمر چقدر راست زندگی کرده باشی. چقدر دلتنگی ها و گریه ها و قربان صدقه رفتن هایت بوی صداقت بدهد. خیلی سخت است. نه؟


+ تاريخ سه شنبه دهم دی 1392ساعت 20:37 نويسنده رنگینک |


پیش خود گفت: اینبار از کسی دزدی می کنم که کریم باشد. که دنبال سارق نگردد. که مال دزدیده را پس نگیرد...

رفت و نقشه کشید و شمشیر طلایی را دزدید. گفت: خودش می داند چقدر مشکل دارم و قرض دارم و بدبختی روی شانه هایم سوار شده.

شمشیر را برد. اما برای فروشش به مشکل خورده بود. در همه ی شهر پر شده بود که شمشیر را دزدیده اند. به که می فروخت؟؟؟

هر روز با فکر و هزار غصه می رفت به چای خانه ای نزدیک خانه. می نشست و فکر می کرد. در این مدت با تاجری آشنا شده بود. هر روز می آمد و پیشش می نشست. با او طرح دوستی ریخته بود. تا اینکه یک روز تاجر در گوشش گفته بود: شمشیر را به من بده. من از تو می خرم.

چشمانش گرد شد. زبانش گرفت. حاشا کرد و او اصرار. سرانجام تسلیم شد و گفت: تو از کجا می دانی؟

تاجر به آرامش گفت: صاحب شمشیر را به خواب دیده ام. سفارشت را کرده است. گفته آبرویت را نبرم...

دیگر جای درنگ نبود. به سر زنان و پا برهنه به سمت حرم دوید... صورتش را روی سنگ های صحن گذاشت. عذرخواهی کرد. التماس بخشش نمود. گفت: حقا که کریمی. خودم گفتم اما اینطورش را باور نمی کردم.

خوب بود که اشک جلوی دیدنش را گرفته بود و الا رویش را نداشت به ضریح نگاه کند.

صدای خادم حرم و آغوش بازش او را به خود آورد. گفت: به جمع خادمان حرم خوش آمدی.

هاج و واج با شگفتی دو چندان گفت: تو دیگر نیت مرا از کجا دانستی؟

خادم رو کرد به گنبد طلایی و گفت: همین آقا. قمر بنی هاشم -علیه السلام- سفارشت را به من کرده و فرموده اند بهترین حقوق را برایت مقرر نمایم.



بوم نوشت:

نذر کرده ام اگر روزی دوباره چشمانم به گنبد طلایی ات افتاد، وردی را بگویم: "بی دست کربلا دست مرا بگیر". آنقدر می گویم تا...


+ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392ساعت 13:39 نويسنده رنگینک |


ای "حســـــــیـن" ...


*ذاریات/ 55.



+ تاريخ جمعه هشتم آذر 1392ساعت 11:11 نويسنده رنگینک |



ما که با محرم زنده می شویم
کاش خوب دعا کرده بودیم
برای آن کسی که این روزها با روضه ی حسین می میرد...
روزی دو بار. صبح و شام...
کاش برای ظهورش کاری کرده بودیم...

+ تاريخ شنبه هجدهم آبان 1392ساعت 19:36 نويسنده رنگینک |


قدیمی ها برای ورود به ماه محرم (شهر الحسین علیه السلام) اذن می گرفتن. برای مشکی پوشیدن، برای عزاداری اجازه می گرفتن... باذن الله و باذن الرسول و باذن...

قدیمی ها برای ورود به ماه محرم از چهل، پنجاه روز قبل مراقبت چشم و گوششون رو شروع می کردن که بتونن توی این ماه خوب گریه کنن. خوب معرفت پیدا کنن.

لای در بازه. اینو از نور باریکی که به گوشه ی دلم می تابه می فهمم. به گمونم برای حفظ بی آبرویی امثال منه. سرمو میندازم پایین و بدون نگاه به چپ و راست، بی اجازه وارد "حسینیه ی محرم" می شم...

یاحسین


+ تاريخ سه شنبه چهاردهم آبان 1392ساعت 20:50 نويسنده رنگینک |